پنجره عشق - مطالب باران

دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان ، لیلی جان

دیگر از چشم من افتاده جهان ، لیلی جان

روزگاری‌ست همه عرض بدن می‌خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می‌خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می‌پوشند

گرگ‌هایی كه لباس پدری می‌پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می‌سنجند

عشق‌ها را همه با دور كمر می‌سنجند

خب طبیعی است یك روزه به پایان برسد

عشق‌هایی كه سرپیچ خیابان برسد .


تاریخ : چهارشنبه 4 آذر 1394 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

با همه خوبم من اما با شما، خب بیشتر...

دوستم داری ولیکن من تو را... خُــب بیشتر!

لحظه ای مال منی و "تو" خطابت می کنم

گرچه سعی ام بوده تا گویم: "شما" خب بیشتر

غیر معمولی ست رفتار منو شک کرده اند...

اهل خانه، دوستــانِ آشنا خب بیشتر

اشک های بی هوا، بعضا سکوت بی دلیل ..

شعر اما می کند رسوا مرا، خب بیشتر !


تاریخ : چهارشنبه 4 آذر 1394 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

فکر کن عاشـق ‌باشی

او رفته باشد..

پاییـز باشد !

بـاران هم ببارد ..

ادامه اش را ول کن

گریـه

امانـم نمیدهد ...


تاریخ : چهارشنبه 4 آذر 1394 | 09:55 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‼️من یک زن متاهل هستم ‼️

#دلنوشته... (یک برگ خاطره از یک #زن #ایرانی)

من یک زنم...یک زن #ایرانی...

ساعت هشت شب است...

اینجا خیابان سهرودی شمالی...

بیرون میروم...برای خرید نان...

نه #آرایش دارم...نه #لباسم جاذب است....

#حلقه ام برق میزند...

اینجا سر کوچه...

این هفتین ماشینی‌ست که جلوی پایم نگه میدارد....

آخری میگوید شوهر داری که داری، منم سیر کن، هرچی میخوای به پات میریزم...

اینجا نانوایی...

ساعت هشت ونیم...

نانوا خمیر میزد اما نمیدانم چرا به من زل زده و #چشمک میزند...

موقع پرتاب نان دستش را به دستم میساید....

اینجا #تهران...

از خیابان که رد میشوم موتورسواری به سویم میاید...

کیفم را سفت میچسبم....و نانها....

موتورسوار از قیمت میپرسد ...شبی چند؟ومن نمیدانستم قیمت شبها چند است؟

اینجا ایران...

دستی به باسنم کشید و با گفتن جوووون دور شد...

هنوز خیسی عرقهای سرد خشک نشده بود به خانه رسیدم...

مهندس را دیدم...آقای شرافتمندی که در طبقه بالابا زن و دختر زندگی میکند...

سلام آقای مهندس...خانوم خوبن...؟دخترگلتون خوبن؟

به سلام تو خوبی؟خوشی؟کم پیدایی؟راستی امشب کسی نیست خونه مون...اگه ممکنه بیا کامپیوتر نیلوفرو درست کن...خیلی لنگ میزنه....اینم موبایلم راحت تر خواستی حرف بزنی منتظرم...

ومن هاج و واج میگم چشم...وقت کردم حتما...

اینجا سرزمین اسلام....اینجا سرزمین رضا و امامزاده ها...اینجا بیماران جنسی تخم ریزی کردن...و نه دین نه مذهب نه قانون و نه عرف از تو محافظت نمیکند...

اینجا جمهوری اسلامی ...!!!

من یک زنم

همسرم میتواند چهار زن عقدی اختیارکند وچهل زن صیغه ای؟

موهایم مرا به جهنم میبرد و عطر تنم مردان را از ورود به بهشت باز میدارد؟

هیچ دادگاهی رای مرا نمیپذیرد

اگر مرد مرا طلاق دهد با غیرت نامیده میشود و اگر من طلاق بخواهم میگویند: زیر سرم بلند شده؟


برای ازدواج دخترم به اجازه من نیازی نیست، اما اجازه پدرش الزامیست؟

هر دو کار میکنیم، او بعد از کار به خانه میاید تا استراحت کند من به خانه میایم تا کار کنم و مراتب راحتی او را فراهم کنم ؟

من یک زنم

مردها حق دارند نگاهم کنند، اما اگر اتفاقی نگاهم به مردی بیفتد هرزه وکثیف خوانده میشوم؟

من یک زنم با همه محدودیتها و ناملایمات و باز هم یک زنم

اشتباه در آفرینش من است؟ یا مکانی که در آنجا بزرگ شدم؟

جسم من، تن من، وجود من، فکر یک مرد، لباس بلند

با چند كلمه عربی است

کتابم راعوض کنم یا فکر مردان سرزمینم را...

یا در کنج اتاقم حبس شوم...

نمیدانم

نمیدانم من بدجایی به دنیا آمده ام

یا بد موقعی به دنیا آمده ام ؟؟؟


تاریخ : دوشنبه 2 آذر 1394 | 09:20 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

با رفتن هر آدمی، بخشی از كیفیت سبك زندگی ما تغییر می كند. چیزی به نام تنهایی ناب وجود ندارد؛ لااقل درین جهان وجود ندارد. ما و شخصیت و افكار و رفتار و سبك زندگی مان، چیزی نیستیم جز انتگرال اجزائی كه تكه تكه از این ور و آن ور، از اینجا و آنجا، از عمرو و زید، خواسته و ناخواسته، در ما جمع شده است.

بسیار پیش می آید كه می بینیم حتی در خلوت ترین خلوتهامان هم، زمزمه ها و فكرهایمان، متاثر از "دیگری" به ظاهر فراموش شده ای است كه روزگاری پیش، چند صباحی را با او سپری كرده ایم. اما دقیقا در همان لحظه، در همان لحظه ای كه "صورت" زندگی مان تغییری نكرده، یادمان می افتد كه دیگری موردنظر، در آن روزگار كذایی، چقدر پررنگ تر و كاری تر حضور داشته در كالبد زندگی.

من كتاب می خوانم، اما كسی را داشته ام كه وقتی بود، شاید به خاطر همان بودنش، بیشتر و دیوانه وارتر كتاب می خواندم. من فیلم می بینم اما كسی در گوشه ای از زندگی ام بوده است كه فیلم دیدن در كنارش معنا و مفهوم دیگری داشته است. من اهل كوبیده و میگوام. اما نمی توانم انكار كنم كسی را كه فقدانش، انگیزه هایم برای بلعیدن تكه های نان چرب و تخم مرغ های روی میگو را به حداقل رسانده است. من قهوه می خورم، اما همنشینی كسی را تجربه كرده ام كه نوشیدن قهوه با او طعم دیگری داشته است. من احتمالا باز هم "دوست" خواهم داشت، اما كسی در حوالی دوست داشتنهایم بوده است كه آخ. من اهل بحث های جدی و فكری چندین ساعته ام، اما فراموش نمی كنم كه با رفتن یكی از همان آدمها، نه كیفیت بحثهایم همان گونه مانده و نه كمیتش. حتی گاهی آدم رقصم؛ اما نبودن كسی كه روزگاری برایش در میهمانی شلنگ تخته می انداخته ام، چرخاندن ولنگار دست ها در آسمان و كوبیدن ریتمیك پاها روی زمین را برایم از معنا تهی كرده است.

سرجمع این سلسله ی در هم تنیده ی جزئیات، جزئیاتی كه یك سرشان متصل است به كسانی كه روزی، جایی، نفس به نفسشان بوده ایم، همان چیزی است كه اسمش را می گذاریم سبك زندگی.

خودخواهانه اگر بخواهم تحلیل كنم، تلاش ما برای نگاه داشتن دیگران در كنار خودمان، در بهترین شرایط، چیزی نیست جز تلاش برای حفظ بقایای آن گونه ای از زندگی كه به آن دل بسته ایم و در متوسط ترین شرایط، كوشش برای جلوگیری از تغییر چیزی كه بدان "عادت" كرده ایم.

بعد از آن آدمها، اگر صرفا مقلدانی نبوده باشیم كه ادا در می آورده ایم، احتمالا باز هم كتاب خواهیم خواند، فیلم خواهیم دید، كوبیده و میگو به بدن خواهیم زد، قهوه خواهیم نوشید، بر سر انتخابات و ویتگنشتاین و سعدی و "خبر ویژه"های كیهان بحث خواهیم كرد، دوست خواهیم داشت و احتمالا، به احتمال زیاد، خواهیم رقصید. اما چیزی كه این وسط حسرتش را خواهیم خورد، چیزی نیست جز "كیفیت".

كیفیت همان عنصری است كه سبك زندگی ما را تغییر می دهد؛ حتی اگر چارچوبهایش به همان گونه ای باقی بماند كه پیش از این بود.

از بیرون كه نگاهمان كنند خواهند گفت: "این كه زندگی اش فرقی نكرد؛ اتفاقا برایش بهتر شد؛ سر و مر و گنده كتاب می خواند و فیلم می بیند و كوبیده می لمباند و می رقصد. وضع جیبش هم كه توپ شده. دورش هم كه شلوغتر است. پس خوشی زیر دلش را غلغلك داده". اما نخواهند دانست كه این اندوه، این ملال، جنسش هراس از آینده و پناه بردن به گذشته موهومی كه قرار است امنیت بیافریند و از هیبت ناشناخته ها مصونمان بدارد نیست. پوست آدمیزاد كلفت تر از این حرف هاست. كنار می آید؛ با همه چیز كنار می آید. ما نمی میریم. دق نمی كنیم. حتی زندگیمان را با رفتن كسی تعطیل نمی كنیم. شاید هم موفقتر و پیروزتر، دروازه های فردا را فتح كنیم. اما لا و لوی این زیستن ها و موفقیت ها و پیروزی ها و قهوه خوردن ها و رقصیدن ها و دوست داشتن ها، پنهان و یواشكی، یاد آن كیفیت از دست رفته می افتیم، انگشتهای پایمان گر می گیرد، قلبمان مچاله می شود، پلكمان خیس می شود، نفسمان بند می آید و در جواب دیگریِ دیگری كه در برابرمان ایستاده و می پرسد: "چی شد؟"، می گوییم: "هیچی عزیزم، هیچی"


تاریخ : دوشنبه 25 آبان 1394 | 02:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

The Music Played

Matt Monro

An angry silence lay where love had been

And in your eyes a look I'd never seen

If I had found the words you might have stayed

But as I turned to speak, the music played

As lovers danced their way around the floor

I sat and watched you walk towards the door

I heard a friend of yours suggest you stayed

And as you took his hand, the music played

Across the darkened room the fatal signs I saw

You'd been something more than friends before

While I was hurting you by clinging to my pride

He had been waiting and I drove him to your side

I couldn't say the things I should have said

Refused to let my heart control my head

But I was made to see the price I paid

And as he held you close, the music played

And as I lost your love, the music played.


تاریخ : چهارشنبه 20 آبان 1394 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

وقتی که دلت پیش کسی گیر کند

باران بزند ، باغچه را سیر کند .....

دلتنگ شوی ،کوچه به کوچه بروی

او عشوه کند ،ناز کند ،دیر کند ..!!

در چشم بهم زدن شبی خواهی دید

در آینه ، این عشق تو را پیر کند .. .!!


تاریخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | 10:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


کاش می زن ها را وقتی دارند با تلفن حرف میزنند ببینی...

با تو صحبت می کنند

یک جای حرف هایت ناراحتشان می کند،

از پشت گوشی صدای خنده شان را می شنوی

اما اخم گره خورده به پیشانیشان را نمی بینی

از تو دوستت دارم می شنوند، لبخند به صورتشان می نشیند،

همزمان فکرشان میرود به اینکه اگر دوستم دارد پس چرا فلان روز فلان کار را کرد،

می شنوی من هم دوستت دارم

اما تردیدی را که دویدی توی صدایشان نمی شنوی

یادت میرود قرار ملاقات بعدی را تعیین کنی یا دلیلی میاوری برای به تاخیر انداختنش،

می شنوی اشکالی ندارد عزیزم

اما کسلی و کلافگی دست هاشان را نمی بینی

لابه لای حرف هایت اسم یک دوست همجنشان را می آوری

می شنوی خونسرد و بی تفاوت به حرف هایت گوش می دهند

اما تب تند حسادت و شک و دلهره را که یکباره لرزه به وجودشان می اندازد نمی بینی

می گویی شبت بخیر عزیزم

می شنوی شب تو هم بخیر عزیزم خوب بخوابی

اما سوال " چرا انقدر عجله دارد برود " را که هی نیش میزند توی سرشان نمی شنوی

صدای زنگ تلفن یا نوتیس تبلتت می آید

یکباره بالا رفتن ضربان قلبشان را نمی شنوی

می گویی خداحافظ عشقم

می شنوی خداحافظ عشقم

می خوابی

و کلنجار با بالش و پتو

فکر و فکر و فکر

و پهلو به پهلو شدن های تا دم دمای صبح این زن را نمی بینی

#پریسا_زابلی_پور


تاریخ : یکشنبه 17 آبان 1394 | 08:00 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من که رنگم می پرد وقتی نگاهم می کنی

پس چرا با سر به زیری هی عذابم می کنی

من که می کوشم خودم را در دل تو جا کنم

پس چرا من را، شما ، خانوم، خطابم می کنی

من که با صدها بهانه به سراغت آمدم

پس چرا با بی محلی تو خرابم می کنی

قصد کردم که گنهکار تو باشم پس چرا

گفته ای استغفر الله و صوابم میکنی

در خیال نقشه ای که در برت محبوب شم

شب به شب با حیله ای تازه به خوابم می کنی

حوصله سر برده از من آن غرور لعنتی

با همین رفتار ها داری کبابم می کنی

می روم پا می کشم از عشق و از تحمیل خود

باز با داغت مرا یک شعر نابم می کنی


تاریخ : شنبه 16 آبان 1394 | 06:56 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

نم نم باران زند بر شیشه بیدارت کند

یاد من اید کنارت تا که بی تابت کند.

حس کنی یک لحظه من درزیر باران بیکسم

غرق صدهاخاطره گردی که بیخوابت کند،

بوی شیدایی بپیچد درفضای خانه ات.

اخرش این عشق عالی زار و بیمارت کند.

باد آید پرده ذهن ات گشاید سوی ما

یاد ما افتی،جنون ازخویش بیزارت کند.

با نوک انگشت نویسی (خاطراتت زنده شد)

بر بخار روی شیشه....بلکه ارامت کند

عاصیم در زیر باران با هزاران خاطره

گفته ام باران بیاید تا که بیدارت کند


تاریخ : پنجشنبه 14 آبان 1394 | 09:01 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تکه ای یخ عاشق خورشید شد...

گفت ای خورشید من، برمن بتاب...

بی تو.از سرمای خود یخ میزنم...

میخورم درخود همیشه پیچ وتاب...

بانگاه و گرم و زیبایت بیا...

روزهایم.را کمی شاداب کن...

بوسه های نرم گرمت رافقط...

برسرو بر روی من پرتاب کن...

گفت خورشید، ای یخ زیبای من...

عمرتو اینگونه پر پر میشود...

دوستی بامن برایت خوب نیست...

عمرکوتاه تو کمتر میشود...

صحبت خورشید، یخ را آب کرد...

بیشتر آشفته و بی تاب کرد...

نور خورشید و هوای گرم، نه...

تکه یخ را گرمی "عشق" آب کرد....


تاریخ : شنبه 9 آبان 1394 | 11:43 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تقدیم به خواهرشوهر

سلام ای خواهرشوهر ور پریده

که هستی در حسودی یک پدیده

چو عقرب ازچه نیشم میزنی تو

نمک برقلب ریشم میزنی تو

چه کردم با تو ای نالوطی بد

که راه شادیم را میکنی سد

امیدوارم کر و کور و کچل شی

به پیش اهل فامیلت مچل شی

امیدوارم همین امروز و فردا

سگی وحشی بگیرد پاچه ات را

بیفتی زیر یک ماشین باری

که از دستت نیاید هیچ کاری!

خانمها ﻫﺮﻛﻲ جرات داره بفرسته واسه خواهرشوهرش!


تاریخ : شنبه 9 آبان 1394 | 11:41 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

عروس قشنگم:

من نه ماه بار فرزندى را در دل كشیدم تا به دنیا امد،

شبهاى بسیارى تا صبح بالاى سرش بیدار بودم تا او اسوده بخوابد،

وقتى زمین خورد و گریه كرد من اولین كسى بودم كه اشكهاش رو پاك كردم،

وقتى اولین بار مدرسه رفت این من بودم كه پاى رفتن به خانه را بدون او نداشتم و تمام روز پشت در مدرسه برایش صبر كردم،

وقتى اولین دعوا رو تو مدرسه كرد این من بودم كه پشت اش وایسادم،

وقتى لباس نو مى خواست من تنها دارایى ام رو براى اون خرج مى كردم،

وقتى گوشى نو واخرین مدل خواست من براش تهیه كردم،

عروس گلم؛

وقتى امتحان داشت من تشویق اش كردم كه ادامه بده وتلاش كنه براى ایندهاش،

وقتى به سن بلوغ رسید و پرخاشگرى هاش شروع شد ، این من بودم كه تحمل كردم و چه شبها كه تا صبع گریه نكردم واز خدا كمك نخواستم،

عروس نازنینم؛

وقتى براى اولین بار عاشق شد این من بودم كه بهش كمك كرد تا عشق رو از هوس جوانى تشخیص بده،

عروس جوان من؛

وقتى اولین بار خواست پشت ماشین بشینه و نشون بده بزرگ شده این من بودم كه صبورانه راه و روش رو یادش دادم تا اون رو مسئول بار بیارم،

عروس خوشگلم؛

وقتى اولین بار دست روى دختر مورد علاقه اش گذاشت این من بودم.........

عروس شیرین تر از جانم وقتى تو امدى اون خیلى وقت بود كه پسر من بود از لحظه هایى كه نطفه اش بسته شد با من ارتباط عاطفى داشت اون تنها پسرم نیست اون قسمت اصلى وجود منِ ،

مرا روبرى خودت نبین

مرا در كنار خودت قرار بده

من بهترین سالهاى عمرم را به پاى فرزندى نشستم كه تو امروز شوهر خطاب مى كنى

من مهمان ناخوانده نیستم

من یك مادرم

با سالهاى طولانى رنج و درد

من پسرم را با اشك چشم ام بزر گ كردم

پسر من میوه درخت ٢٥ ساله من

حق دیدن وبودن و حرف زدن من با پسرم را تو از من نگیر

مرا انگونه كه هستم بپذیر

با تمام بدیهام

فقط فراموش نكن مردى را كه تو امروز شوهر مى نامى ،روزى عزیز كرده و بزرگ شده در دامن من بود

عروس گلم؛

روزى تو هم در صندلى قضاوت مادر شوهر عروس مى نشینى...... خیلى مراقب باش

دوستت دارم ، چون پسرم تو را دوست دارد.......

تقدیم به تمام مادران

تاریخ : شنبه 9 آبان 1394 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺁﺯﺭﺩﯼ ....

ﮐﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮐﻮﭺ ﮐﻨﻢ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﺕ .

ﺗﻮ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍﺣﺖ !

ﻣﯿﺮﻭﻡ ﺍﺯ ﻗﻠﺒﺖ ....

ﻣﯿﺸﻮﻡ ﺩﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺩﺭ ﺷﺒﻬﺎﯾﺖ

ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻨﺪﯼ ﻭﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯿﮕﻮﯾﯽ : ﺑﺎﺯ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﻭ ﻣﯿﺴﻮﺯﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ،

ﻭﻟﯽ .....

ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﻡ، ﻧﻪ !!!!

ﺭﻭﻡ ﺁﻧﺠﺎﮐﻪ ﺩﻟﯽ ﺑﻬﺮ ﺩﻟﯽ ﺗﺐ ﺩﺍﺭﺩ ....

ﻋﺸﻖ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﻭ ﺣﺮﻣﺖ ﺩﺍﺭﺩ .....


تاریخ : شنبه 9 آبان 1394 | 11:35 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بزرگـ میشیمـ

عاشقـ میشیمـ

اشتباهـ میکنیمـ

عذاب میکشیمـ

میمیریمـ

در حالیـ کهـ هنوز نفسـ میکشیمـ

دنیا با همهـ اینکارو میکنهـ:)



تاریخ : شنبه 9 آبان 1394 | 11:23 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات



خورشید را می دزدم!

فقط برای تو!

می گذارم توی جیبم

تا فردا بزنم به موهایت...

فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!

فردا تو می فهمی

فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!

آخ... فردا!

راستی چرا فردا نمی شود؟!

این شب چقدر طول کشیده؟

چرا آفتاب نمی شود؟

یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

#شل_سیلور_استاین


تاریخ : شنبه 9 آبان 1394 | 04:03 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

همسفر! 
در این راه طولانی، که ما بی‌خبریم و چون باد می‌گذرد، بگذار خرده اختلاف‌هایمان باهم، باقی بماند. 
خواهش می‌کنم! مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی. 



ادامه مطلب برچسب ها: بیا متفاوت باشیم،  
تاریخ : جمعه 27 شهریور 1394 | 11:58 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

هر صبح پلکهایت فصل جدیدے از زندگی را ورق می زنـב !
سطر اول همیشـﮧ این است : خدا همیشـﮧ با ماست . . .
[[ پس بخوانش با لبخنـــــــــد ! ]]



تاریخ : شنبه 20 دی 1393 | 12:45 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
▼בل ما خرج ڪه شُــــב 
قیمت آن بالا رفت►
◄سنگ בر ڪنج حرم ،
قیمت زرّ مــــے گیرב▼
▼بهترین سوב همین است
ڪه בر چشم تر است►
◄به تو בل مـــے دهد و

 

چنـــב گُهر مـــے گیرב▼

تاریخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | 12:57 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
میگی مهم نیست ... اما
وقتی اسمشو می شنوی داغ دلت تازه میشه !
میگی مهم نیست ... اما تا بهش فکر می کنی ،
اشک توی چشمات جمع می شه !
میگی مهم نیست ... اما در تنهایی همش باهاش حرف می زنی !
... میگی مهم نیست ... اما بعضی وقتا
دستت میره رو شمارش ... که زنگ بزنی ، نزنی ، بزنی ، نزنی !
میگی مهم نیست ... اما دلت میخواد بازم بهش فکر کنی !میگی مهم نیست ..
. اما دلت واسه صداشو خنده هاش لک زد!
میگی مهم نیست ... اما شبا تا صبح خوابت نمی بره ،
با خودت میگی یعنی داره چیکار میکنه !
میگی مهم نیست ... اما میدونی چقدر " مهمه " !
می دونی خیلی دوسش داری !

 

پس نگو مهم نیست ... بگو مهمه ؛ اما ... نیست !


تاریخ : چهارشنبه 17 دی 1393 | 12:58 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 32 ::      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو