پنجره عشق - مطالب باران

از تمامِ خودم

گونه هایم را

بیشتر دوست دارم

که طعمِ بوسه های تو را چشید

و قلبم را

که برای چشم های تو تپید

باقی اش از عمر من بیهوده بود...


تاریخ : شنبه 14 دی 1398 | 04:01 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

امروز متوجه شدم باردارم :|

یه حس تناقض خواستن و نخواستن کل وجودمو دربرگرفته

تنها جمله ای که میگفتم وای خدای من بود

هم خوشحال بودم هم نگران و ناراحت

خوشحال برای داشتنش

نگران برای آیندش و آیندمون...

فقط میخوام این تاریخ اینجا ثبت شه اولین باری که فهمیدم یه بچه وارد زندگیمون میشه...

میخواستم به همسرم نگم و سورپرایزش کنم ولی دیدم تنها کسی که باید اول بدونه اونه و گفتم...

من گریه میکردم ولی اون فقط منو دلداری میداد و میخندید... میدونم که اونم نگرانه ولی خوشحال هم هست

مامانی از الان عاشقتم :)) عاشق تو و بابات

۱۳دی ۹۸


ما داریم پدر و مادر میشیم


تاریخ : شنبه 14 دی 1398 | 02:11 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یه جمله‌ی خوبی نوشته بود یه جایی، اینکه هی سعی نکنید خودتون رو به بقیه یادآوری کنید. چرا که یادی که بعد از این همه تلاش شما برای به چشم اومدن باشه، اصلا ارزشی نداره.

چقدر خوب میشه که اینو با همه‌ی وجود بپذیریم. که بذاریم خود اون آدمه نشون بده جایگاه واقعی ما رو تو قلب و زندگیش.


تاریخ : پنجشنبه 12 دی 1398 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

از دردناک‌ترین لذت‌های دنیا، یکی هم شناختن آدم‌هاست، درست مثل فهمِ مضراتِ شکر برای یک بیمار دیابتی، که عاشق شیرینی‌ست.

آلپاین



تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1398 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

باید بهت بگم که یه وقتایی از همه چیز گله میکنم میشم یه آدمِ بدبین که از زمین و زمان عصبانی و ناراحته اما در نهایت هیچوقت امیدمو از دست نمیدم. یه شبایی دلتنگ ترینم تنهاییمو بغل میکنم و گوش هامو میسپارم به غمگین ترین شعرهایِ جهان اما فرداش ردِ پای و نور و دنبال میکنم تا برسم به یه روشنی. من آدمِ همیشه از پا افتادن نیستم. روزایی بوده که زمین خوردم اما دوباره بلند شدم چون بالاخره یه راهی پیدا میکنم برای حالِ خوبم. باید بهت بگم دلگیری از بعضی آدمها، برخی اتفاقات نباید امیدتو ایمانتو ازت بگیره، تا تهِ این زندگی باید امیدوار بود و جنگید.



تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1398 | 05:14 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دلم دوست میخواد ..‌ این روزا هرچقدر بیشتر فکر میکنم دلم بیشتر یه دوست فابریک میخاد

یکی که از چن سال پیش باهاش دوست بودم

یکی که حرفامو فقط دوتایی میدونستیم

یکی که تو هر اتفاق هم شریک بودیم

خلاصه انقدر دلم یه رفیق پایه میخواد که حد نداره

ولی همیشه من برای همه دوستام کم نذاشتم و طرف مقابل کم که گذاشت هیچ کلا انگار نیست شد!

الان که فک میکنم به عروسیم به عقد فردا به فارغالتحصیلی و دفاع و بچه دار شدن و خیلی چیزای دیگه... من دوستی ندارم که منو برای خودم بخواد.. این خیلی تلخه... دلم یه دوست پایه و چندساله میخواد که منو بفهمه...


تاریخ : سه شنبه 10 دی 1398 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏خندوندن لبای یه دختر مهارت نمیخواد که!

مهم خندوندن چشمای یه دختره..!
لباشو هر کس میتونه بخندونه ،
ولی چشماشو فقط کسی که دوسش داره


تاریخ : شنبه 7 دی 1398 | 09:15 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدمی به مرور آرام می‌گیرد بزرگ میشود ، بالغ میشود و پای

اشتباهاتش می‌ایستد.

‏گذشته‌اش را قبول می‌کند،

نادیده‌اش نمی‌گیرد ، می‌فهمد که زندگی یک موهبت است،

یک غنیمت است ، یک نعمت است و نباید آن را فدای آدم‌های بی‌مقدار کرد!

محمود دولت آبادی


تاریخ : پنجشنبه 5 دی 1398 | 11:05 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

کاش می‌شد تمامِ آدم‌های غمگین و تنهای جهان را در آغوش کشید، برایشان چای ریخت، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد.

کاش می‌شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم‌ها گفت؛ که غم و اندوه، رفتنی است و روزهای خوب در راه اند، که حالِ همه‌ مان خوب خواهد شد...



تاریخ : دوشنبه 2 دی 1398 | 12:53 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد

گل داد… سرخ سرخ

گل ها انار شد… داغ داغ

هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند

انار کوچک بود…

دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید

مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود

کافی است انار دلت ترک بخورد




برچسب ها: یلدا، مبارک، لیلی، انار، عاشق، دل، مجنون،  
تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یلدای خود را چگونه گذراندید؟

انشای خود را می‌خوانم

با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم

شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم، فال هم گرفتیم.

البته پدرم می‌گفت شایعه شده که هندوانه‌ها را یه کسایی ارزون خریدن و انبار کردن که گرون بفروشن، به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادی مبارزه کنم.

مادرم هم گفت: خوب کاری کردی و به من گفت عکس یک هندوانه بکش بگذاریم تو سفره یلدا، منم کشیدم خوشگل شد.

مامان گفت: تو روزنامه خوندم که دونه‌های انار دل درد میاره، برای همین نخریدم.

مادر من خیلی به سلامتی خانواده اهمیت می‌دهد. خواهرم عکس یه انار رو از تو روزنامه کند گذاشت تو سفره، یه انار بزرگ که دونه هاش سیاه بود.

مامان گفت: شب نمی‌شه آجیل خورد سر دلتون سنگین میشه و خوابهای بد می‌بینید برای همین فقط نخود چی و کشمش خریدم که خیلی هم خاصیت دارد. مادرم خیلی مهربان است.

مادرم گفت: رفتم میوه فروشی که میوه بخرم دیدم هرطور حساب وکتاب می‌کنم پولمون به آخرماه نمی‌رسه منصرف شدم. مامان چند تا پرتقال و سیبی رو که داشتیم مثل گل درست کرده بود و توی بشقاب چیده بود خیلی قشنگ شده بود دلمون نمیآمد بخوریم ولی مامان گفت: بخورین که نمونه میکروب می‌گیره، مامانم خیلی با سلیقه هست.

بابا آخر شب فال حافظ گرفت،

همش یادم نیست ولی اولش می‌گفت:

مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید.

خلاصه یلدای خوبی بود، چون ما دل درد نگرفتیم، خوابهای بد هم ندیدیم، تازه با مفاسد اقتصادی هم مبارزه کردیم.

این بود انشای من امیدوارم خوشتان آمده باشد.

معلم گفت: آفرین پسرم خوب بود اینم یه نمره ۲۰

دانش آموزی از ته کلاس گفت: آقا اجازه سرما خوردین؟ معلم گفت:

چطور؟ شاگرد گفت آخه آقا اجازه... از چشمتون داره اشک میاد.

معلم گفت: آره یادم نبود که سرما خوردم.


تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 05:23 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


همان چوبِ کوچکِ دارچینی،

که لحظه ی آخر

درونِ چای می اندازی

همان شماره ی ناشناسی

که لحظه ی آخر

به زنگش پاسخ می دهی

همان عکسی که در لپ تاپت

پنهان می کنی، ولی دور نمی ریزی

پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای

اما

نمی توانی از پوشیدنش منصرف بشوی

من

تمام ِآن ها هستم...

نخواستنی هایی

که ناگهان

نمی توانی از دوست داشتنشان

صرف نظر کنی



تاریخ : جمعه 29 آذر 1398 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

قرارمان سرمیز صبحانه

من عشق آورم،توعسل

من مربای بهاركنارنان میگذارم

توچندبیت غزل

بادوفنجان چای

كه دَم بكشد درنگاهمان



تاریخ : جمعه 29 آذر 1398 | 11:17 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


بارها برایم پیش آمده ، آنقدر زیاد که دیگر حسابش از دستم در رفته است .

بارها شده است زیر یک عکس تکنفره ،زیر یک نوشته ،زیر یک دردودل

زیر یک عکس چنده نفره ، زیر یک عصیان ، زیر یک لطیفه و ..

دلم میخواسته کامنت بگذارم ،

دلم میخواسته در موردش حرف بزنم

دلم میخواسته بنویسم فلانی جان این عکست چقدر خوب است ،

اصلا چقدر خنده به تو می آید ،

تو اصلا همیشه باید بخندی ،

حیف تو نیست آخر ؟

میگفتم فلانی جان این لباس رنگ و وارنگ چقدر به تو مزه میدهد ،

اصلا تو همیشه همین رنگی بپوش ،

این رنگ ، رنگ خودت است ،

انگار سندش را زده باشند به نام ت !

دلم میخواسته زیر دردودل فلان کس بگویم ،

آخ .. آخ که میفهممت ،

آنقدری که کاش الان پیشت بودم و تا جایی که بیهوشی مجال میداد با تو درباره اش صحبت میکردم ..

کاش کاش که پیشت بودم

بارها و بارها این اتفاق برایم پیش آمده که تمام حواسم را گذاشته ام و کامنت و حرف دلم را نوشته ام و بعد روی صندلی ام قِل خوردم ام به عقب ، چشمانم را ریز کرده ام و نگاهی به کل نوشته ام انداخته ام و یک ctrl + a گرفته ام و از بیخ و بن همه ی آن چیزی که در دلم بوده را پاک کرده ام !

آنقدر کامنت های ننوشته و حرف های نزده اما حفظ کرده دارم که آن سرش ناپیدا

یک لیست دارم از آدم هایی که قرار بود کلی حرف بهشان بزنم ، اما نشد که نشد ،

گاهی اوقات میبینمشان

و گاهی اوقات بهشان فکر میکنم و پیش خودم میگویم :

فلانی جان ای کاش آن روز آن حرف را به تو زده بودم

ای کاش آن کامنت بی مصاب را گذاشته بودم

ای کاش تو میدانستی همه ی این روزها که میگذرد در من چه خبر است ،

ای کاش میدانستی ..

و در دنیا هیچ چیز ،

هیچ چیز سنگین تر از حرف های نگفته نیست .

همین.



تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1398 | 07:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


زنی مردی را دوست داشته باشد، حتی در تنفرانگیزترین احساسش نسبت به مرد ، باز هم او را دوست دارد، منتظر آغوش و دستان گرم مرد می ماند!

زنها به بوی مردی که دوستش دارند مست میشوند!

هرچند مردها گاهی فراموش می کنند، همین احساسات به نظر کوچک را ولی در واقعیت عمیق. یادشان میرود که احساس گاهی باید بیاید بر زبان و بنشیند در آغوش و تنگ بفشارد زن را.

گاهی در لاله گوشش زمزمه کنی، و یادش بیاوری که دلت می لرزد هنوز برایش!


تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1398 | 08:14 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

.

ﻭﺻﯿﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ؛ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ

ﺩﻭﺗﺎ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﻫﻢ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﻨﺪ !!

ﺷﺎﯾﺪ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯﺍ ﮐﺸﯿﺪ …

ﺑﻬﺮﺣﺎﻝ ﺩﻟﺨﻮﺭﯾﻬﺎ ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﺯﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ …

ﻫﻤﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﺷﺪﻧﺪ

ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ

ﺑﯽ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ

ﻭﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ !

سیمین بهبهانی


تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1398 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بُعد نا شناخته ای از احساس من زمانی پیدا شد كه تو پایت را به زندگی من گذاشتی . آن موقع بود كه فهمیدم زندگی علاوه بر خوردن و خوابیدن و درس خواندن و نفس كشیدن ، میتواند تو را داشتن را جزو نیازهای اصلی اش بداند .

من زمانی دانستم كه جسم من ابعاد بیشتری دارد كه خودم را در خیال در آغوش تو تجسم كردم و در واقعیت فقط سرم را پایین انداختم ، من فهمیدم كه خیال من میتواند با تو به اوج برسد و واقعیت من چیزی جز خجالت ندارد !

من چندمین بُعد خود را زمانی شناختم كه تو و دانشمندان صدا را یک موج میدانستید و من صدای تو را زیبا ترین موسیقی جهان میدانستم و بی اختیار دوست داشتم كه هر روز آن را گوش كنم و موسیقی متن خیال پردازی هایم باشد . . .

من فهمیدم كه بُعد بعدی زندگی ، دقیقا همان جایی ست كه ما با نگاه و بغض و صدا و دستان نفر دیگری زندگی خود را پیش میبریم ، بدون قدرت اختیار كه مثلا ما را از دیگر جانوران متمایز كرده است .

بُعد زندگی من از آنجایی پیدا شد كه ممكن است صدا و نگاه و دستانت را برای همیشه از دست داده باشم ، اما بتوانم با خیالم برای همیشه با تو زندگی كنم . . .


تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1398 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


مدیر حراست ما نظر لطفی به من داره.

بهم گفت:

«فلانی یک جوان خوب سراغ نداری؟

می‌خواهیم یک نفر رو استخدام کنیم.»

بهش گفتم:

«یک جوان خوب و امین می‌شناسم. خیلی خوش اخلاق و سلامت است.

انسان معتقدی است ولی با همه فکری میسازد و خیلی به مردم سخت نمیگیرد. اما به ظاهرش خیلی میرسد.

موهایش را بلند می‌گذارد و روغن می‌زند و تقریبا نیمی از درآمدش را صرف عطر می‌کند و البته دو نفر از عموهایش از معاندین اسلام هستند.»

خندید و گفت:

«بابا این که میگی اصلاً با ما و شرایطمون سازگار نیست، اینجا همه بچه هیئتی و مسلمون و انقلابی هستند، اصلاً نمیشه نزدیک اداره ما هم بیاد.»

بهش گفتم:

«اینهایی که من گفتم مشخصات پیامبر اسلام (ص) بود.»

هر دو نفر ساکت شدیم و دیگه صحبتی نکردیم.


تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1398 | 06:03 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


اگه بچتون‌ ازتون‌پرسید نقاشیش‌ قشنگه بهش‌بگید

خودت دوستش‌داری؟ اگه تو می‌گی‌قشنگه

پس‌حتماً قشنگه. "بهش‌ لطفاً اینو یادآوری‌ کنید که"

خودش‌مهمترین‌شخصیه، باید از کارِش‌خوشش‌بیاد

"با این‌روش‌ بچه بهترین‌درسو یاد می‌گیره"


تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1398 | 06:55 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آلبر کامو :

اگر چه مردم وانمود می کنند که

به حق احترام می گذارند

اما در برابر هیچ چیز

غیر از زور سر فرود نمی آورند!


تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1398 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 37 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic