پنجره عشق - مطالب باران

گراهام بِل عزیز...

تلفنی که زنگ نمی‌خورد نیاز به اختراع نداشت...!

حوصله ات که سر رفته بود

"چسب قلب" اختراع میکردی!

می چسباندیم روی ترک های

این قلب صاحب مرده...

و غصّه ی زنگ نخوردن تلفنی که اختراعش کردی را نمیخوردیم!!!

ساده بگویم...

گراهام بل عزیز!

حال این روزهای مرا

تو هم مقصری...!


برچسب ها: شیما مستوری، گراهام بل، تلفن، چسب قلب، تکه های دل، زنگ،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من آدمِ "عشقِ دوم"بودن نیستم جانم...

آدمِ اینکه خسته از راه برسی با کوله باری از مقایسه و انتظارِ استقبالِ گرمم را داشته باشی...

من تمامِ زنانگی هایم را در صندوقچه ی مادربزرگ پنهان کرده ام برای کسی

که اولینش باشم...

که اولینم باشد...

این همه سال با تنهایی نجنگیده ام برای "نفرِ دوم" شدن!


برچسب ها: عشق دوم، نفر دوم، مادربزرگ، اولینم، اولین،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‍‍ می گذرد حتی اگرامروز هم

این میز راگرد گیری نکنی

بیرون بزن رها بکن

دلواپسی هایت را لطفا

درست وقتی که ما

نگران چینی های گل سر خمان بودیم

چیزهای زیادی شکسته است


برچسب ها: میگذرد، گردگیری، رویا شاه حسین زاده، نگران، بیرون، دلواپس،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

انتخاب‌های من بین بد و بدتر نیستن...

بین

"همینه که هست"

و

"همینم خیلیا ندارن، خدا رو شکر کن"

هستش



تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 07:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏اونجا که شاملو میگه:

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن ...!



تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 11:23 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گـر یـک «نَفَـسـت» ♥️

ز زنـدگـانـی گـذرد

مگـذار کـه جـز

به شادمانى گذرد...!

#خیام


تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 01:06 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

✨✨✨

مردم اغلب خریدِ کتاب را با تحصیلِ محتوایش اشتباه می گیرند.

این که شخصی بخواهد هرچه را می خواند حفظ کند، مثل این است که سعی کند هر آنچه را که می خورد در معده نگه دارد.

جسمِ شخص از آنچه وی خورده تغذیه کرده و ذهنِ وی از آنچه که خوانده تغذیه شده و بدل به آن چیزی شده که اینک هست.

همانطور که بدن به آنچه برایش مطبوع است علاقه دارد، ذهن نیز تنها آنچه را که برایش جالب باشد حفظ می کند_به دیگر سخن، آنچه را که با نظامِ فکریِ وی سازگار باشد و مناسب برای نیل به اهدافش.

هر کسی اهدافی دارد، اما کمتر کسی هدفی برای نظامِ فکریِ خود دارد.

به این خاطر که مردم در هیچ چیز علاقه ای بی تعلق و عینی نمی یابند و از آنچه خوانده اند چیزی نمی آموزند؛هیچ چیزِ آن را به خاطر نمی سپارند.

جهان و تاملاتِ فیلسوف

آرتور شوپنهاور

✨✨✨


تاریخ : سه شنبه 14 خرداد 1398 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدمی که چاقه میدونه چاقه

آدمی كه استخونیه میدونه استخونیه

آدمی كه كچله میدونه كچله

آدمی كه دماغش قوز داره میدونه دماغش قوز داره

آدمی كه كك‌مک داره میدونه کک‌مک داره

حتی آدمی كه یه جوش گنده رو دماغش داره هم میدونه یه جوش گنده رو دماغش داره

نیازی به یادآوری نیست دوست گرامی


تاریخ : دوشنبه 13 خرداد 1398 | 02:35 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تو کی هستی که بخوای

زندگی منو قضاوت کنی؟

من میدونم که کامل نیستم...

اما قبل از اینکه

انگشتت رو اشاره ببری،

مطمئن شو که دستات پاکند!

#باب_مارلی


تاریخ : دوشنبه 13 خرداد 1398 | 12:50 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

➕‌انسان نمی تواند ازدواج کند و بعداً بگوید عشق می آید

➖گاهی اوقات ماجرای ازدواج در دنیای امروز این است که 2 نفر از آغاز به درد هم نمی‌خورند یا بعداً به دلایلی این رابطه و ازدواج از هم پاشیده می شود.

➖زیرا بعدا عشق نخواهد آمد و در ضمن چه ضرورتی دارد انسان چیزی را که نمی داند می آید یا نمی آید فکر کند که می آید.


تاریخ : یکشنبه 12 خرداد 1398 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

پدرم حلقه ازدواجش را فروخت تا برای مادرم لباس عید بخرد،وقتی از سر ناچاری شیفت دوم توی یک بنگاه هم کار میکرد هر روز با هزار مدل زن سر و کار داشت؛

توی ماشین زن غریبه می نشست،با زن غریبه آمد و شد داشت.

به زن چادری خانه اجاره می داد،برای زن سانتی مانتال هم خانه رهنی در جای پرت پیدا میکرد؛

وقت دعوا با مادر هم حتی داد می کشید از این زندگی لجن خسته شده.

مادر بابا را دوست داشت،بابا هم مادر را دوست داشت.

خانواده مادر بابا را دوست نداشت،خانواده بابا هم مادر را نمی خواست.

بابا هیچوقت به مادر خیانت نکرد و مثل چی هم همیشه مشغول کار بود،مادر هم هیچوقت به بابا شک نکرد.

پای هم ماندند!

حتی اگر زبانِ گفتن نداشتند،باورِ ماندن کنار هم میان آن استوار بود.

بیست و چند سال هم هست که کنار هم نفس می‌کشند و زیر یک سقف سر روی بالشت می گذارند.

دو تا بچه هم دارند قدشان از یخچال بلند تر!

راه به راه هم به یکدیگر نمی‌گویند: دوستت دارم،الهی بمیرم و اصلا نمیدانند ولنتاین چیست!

بابا در کل زندگی اش یک شاخه گل دستش نگرفت از پله ها بیاید بالا تقدیم مادر کند،حتی بعضی ماه ها بخاطر قسط ها فقط نان و پنیر خوردند.

ولی مثل تخم چشم هایشان به یکدیگر اعتماد داشتند!

برای مادر پراید بابا بویینگ ۷۴۷ بود،بابا هم به همین آرایش های ساده مامان قانع میشد.

من از دست نسل خودم مغزم سوت می کشد.

طرف حلقه انداخته اما چشم از مرد غریبه بر نمی‌دارد!

توی شاسی بلندی که شوهرش برای تولدش خریده نشسته و به یک مرد دیگر دوستت دارم میگوید!

مرد برای تفریح دنبال کار توی بنگاه و آژانس و اسنپ است!

وقتی میخواهد برای همسرش رژ لب بخرد از دوست دخترش می‌پرسد کدام مارک بهتر است!

راه به راه هم دوستت دارم و الهی بمیرم و زندگی بدون تو هرگز تقدیم هم می کنند!

زمان که جلو رفت،ماشین های تو خیابان گران شد،سوراخ لایه اوزون هم نازک،قیمت خانه ها سر به آسمان گذاشت،تقریبا همه چیز با ارزش تر شد به جز ما!

ما آدم ها چقدر ارزان و پَست و بی هویت و بی تعهد شدیم!

حالا خودمان به جهنم روی عشق را سفید کردیم!

حامد_رجب_پور


تاریخ : شنبه 11 خرداد 1398 | 01:53 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من ماده ام

ماده

و ماده می تواند مایع باشد

جامد باشد

و گاز.

مایعم ، مذابم

وقت هایی که چیزی دلم را آتش می زند

جامدم ، یخم

وقتی که واژه ها را درست بر نمی داری و

هر حرفت

یک تکه از وجودم را سرد می کند

من ماده ام

مادیانم

شیهه ام

کاری برای دلتنگی ام نمی کنی؟

دستی ببر لای یال های ترم لااقل

پیش از آنکه به حالت سوم ماده بودن برسم

هوا شوم و از همین هود آشپزخانه

برای همیشه بالا بروم.


تاریخ : شنبه 11 خرداد 1398 | 11:57 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

به سالها بعد فکر میکنم

به خیالی که قرار است تا ابد

جای خالی تو را برایم پر کند...

شکیبا_سیاسرانی


تاریخ : جمعه 10 خرداد 1398 | 04:47 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گـر یـک «نَفَـسـت» ♥️

ز زنـدگـانـی گـذرد

مگـذار کـه جـز

به شادمانى گذرد...!

#خیام


تاریخ : جمعه 10 خرداد 1398 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

میگما میشنوی این صدا رو؟ گوششو تیز کرده میگه کدوم صدا؟ میگم گوشتو بچسبون کف زمین قدیما وقتی میخواستن ببینن کسی داره میاد گوشاشونو میچسبوندن کف زمین، گوشتو بچسبون کف زمین ببین میشنوی؟ صدای رفتن میاد دلربا میخنده میگه صدای رفتن کی آخه دیوونه؟ میگم صدای رفتنِ من گوش کن قشنگ ، من دارم میرم میگه تو که اینجا نشستی نگاش میکنم چشاش همون قهوه‌ای سوخته ی قشنگه که دل مارو سوزوند اون سالا همونی که آتیش انداخت وسط زندگی آروممون از چشاش عطر سوختنِ چوبای راشِ شیرکوه میاد.. نگاش میکنم میگم آخه بی معرفت نیستیم که بی خداحافظی بریم اومدیم بگیم ما هزارتا پاییز نشستیم کنج همین حیاط بهت فکر کردیم ما هزارتا تابستون زیر آفتاب از گرما پوست انداختیم که تو از کلاست در بیای یه نظر ببینیمت ما هزارتا زمستون پشت پاهات راه اومدیم که اگه خوردی زمین بگیریمت که اگه سردت شد کاپشن بشیم بپیچیم دور تنت ما هزارتا بهار سر سال تحویل هزاربار اسمتو گفتیم و آرزو کردیمت ولی میدونی وقتی نمیخواد بشه نمیشه دیگه چشاشو دوخته به گلدون رو پله های حیاط نمیدونم به چی فکر میکنه موهاش ریخته رو پیشونیش همون مشکی‌های رنگ شب دلربایِ ما یه جهانیه برای خودش بِکرِ بکر اونقد بکر که انگار پای کسی به زمینش باز نشده صداش میکنم میگم : قشنگه؟ نکنه غصه بشینه کنجِ دلت، دلتنگی بگیره خونمونو گلا خشک بشن، پرنده ها نخوونن ،برگ پاییزی بیوفته تو حوض بی آب خونه نکنه بشنویم چروک نشسته کنج چشات خنده رفته از لبات ما میریم گم میشیم کنجِ دنیا اسممونم نمیشنوی دلربا ولی نکنه وقتی خبرتو گرفتیم از کلاغ‌خبرچینا بگن خونه شده خونه‌ی غم و اندوه... البته اینا دلخوشیا ما که بریم هوا میرسه به ریه هات ما میریم تو دست و پات نباشیم ولی هرکی پرسید کجا رفتیم بگو رفته ببینه دنیا به کام کی داره میچرخه و این شتر خوشبختی کجا مرده که دم خونش ننشسته لباش میخنده همون منحنی قشنگه که رنگ شکوفه صورتی های گیلاسه میگم حالا شنیدی؟ صدای پایِ رفتنمون پیچیده تو نامه میگم دیدی خیال چقد خوبه؟ آوردمت نشوندمت تو خونه و خودم رفتم نه نه! آوردمت نشوندمت تو خونه و درو قفل کردمو خودم رفتم... میبینی دلربا تو خیالت خیلی قشنگ مهربونه...


تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1398 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ازم می‌پرسن مگه فمینیستاام عاشق می‌شن؟ و من می‌گم مگه فمینیسم و عشق ربطی به هم دارن؟ فمینیست‌ها زن‌های مردستیزی که دور هرچی مرده خط قرمز کشیده باشن، نیستن. فمینیست هر کسیه که باور داره انسان‌ها بر اساس جنسیتشون درجه بندی نمی‌شن و همه باهم برابرن. من هیچ تلاشی نکردم که فمینیست شم. یه روزی یه کتابی خوندم و فهمیدم تمام عمر فمینیست بودم و نمی‌دونستم. منی که نصف عمرمو عاشق بودم. بدم عاشق بودم! وقتی معتقدی به برابری و عاشق می‌شی، دیگه براساس اینکه تو زنی و اون مرد، دو دوتا چهارتا نمی‌کنی! منتظر نمی‌شینی بیاد بهت ابراز علاقه کنه. منتظر نمی‌مونی تا بیاد و تو رو به آرزوهات برسونه. حواست به حساب و کتابِ داشته‌هاش نیست و فقط خودشو می‌بینی و ازش می‌خوای فقط خودتو ببینه. اگه تو روابط نابرابر، زن تبدیل میشه به یه عروسک که مرد عشق و عشوه‌شو می‌خره و در ازاش پول به پاش می‌ریزه، تو روابط برابر هردو نفر عاشقن و هردو معشوق! هردو نازن و هردو نیاز! زیبایی وظیفه زن و پول درآوردن وظیفه مرد نیست. این چیزا با منطقِ همه آدما جور درنمیاد! اما یه فمینیست عاشق می‌شه، نه بخاطر فرهنگ که سوقش می‌ده به سمت پیدا کردن یک مرد برای زندگی‌ش! که بخاطر احساس و نیازش به عشق گرفتن و عشق ورزیدن. تنها مبادله‌ی رابطه‌های برابر عشق دادن و عشق گرفتنه. من فکر می‌کنم اگه وقتی عاشق می‌شم، یادم بره که خودم زنم و اونی که عاشقشم یه مرده، هم کم توقع‌ترم، هم پرشورتر، هم عاشق‌تر. عشق جنسیت نداره. هر آدمی عاشق هرکس دیگه‌ای می تونه بشه، اگه قلباشون همو بغل کنن. قلبا زن و مرد ندارن. قلبا فقط عاشق می‌شن و از عشق جز عشق نمی‌خوان.


تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1398 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

اولین کاری که من تو فضای مجازی شروع کردم وبلاگ بود... عاشق نوشتن و داشتن یه وبلاگ خیلی بزرگ بودم! الان دیگه وبلاگ خیلی طرفدار نداره... اینستا کاملا جاشو پر کرده ولی من بازم اینجا مینویسم...

اینبار بیشتر مینویسم بیشتر حرف میزنم ... اینجا پناهگاه تنهایی های من بوده و الانم بعد از گذشت ۷ سال هنوزم انقد دوسش دارم...

من برگشتمممم وبلاگ عزیزم... شروع دوباره تو مبارک


۹ خرداد ۹۸ بعد از دوسال سکوت ساعت ۲:۲۰ شب


تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1398 | 02:16 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


امروز با خودم فکر میکردم خدا چقدر مرا دوست دارد چقدر هوایم را دارد چقدر به من لطف میکند! تمام این افکار زمانی سراغم آمد که داشتم به تو‌ فکر میکردم! من خیلی وقت ها به تو‌فکر میکنم
مثلا وقت هایی که بی انگیزه ام وقت هایی که بی‌میلی سرتا پایم را میگیرد، به تو فکر میکنم!
به پوست لطیف صورتت ، به دندان هایت وقتی میخندی ، به چشم هایت که وقت خنده ریز میشوند، به لب هایت وقتی اسمم را صدا میزنی!
من به تمام این جزئیات فکر میکنم و حالم خوب میشود! تو‌ حتی فکرت هم به من انگیزه ی خوب بودن میدهد و در آخر به این فکر میکنم که اگر کسی چیزی شبیه تو‌ نداشته باشد ،در این جهان سخت و ناراحت چه بلایی سرش می آید!؟!



برچسب ها: خدا، دوست داشتن، تک، عشق،  
تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1398 | 02:10 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺳـــــﻂ ﭘﯿﺸــــﺎﻧـــﯽ ﺍﺕ
ﻣﯽ ﺷـــﻮﺩ ﻗﺒﻠـــــﻪ ﮔــﺎﻩ ﻟﺒـﻬــﺎﯼ ﻣــــــﻦ
ﺑـــــــﻮﺳﻪ ﻫــﺎﯾـــــﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﺟــﺎ ﺣﻮﺍﻟـــــﻪ ﻣﯽ ﮐﻨـــــﻢ

 


تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 | 07:05 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

 

 

ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ
ﯾﮑﯽ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﺎﺷﻪ،
ﯾﮑﯽ ﺑﺘﺮﺳﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺪﻩ.
ﺳﻌﯽ ﮐﻨﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﻧﮑﻨﻪ،
ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﺸﯽ:ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺑﺪﻩ
ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﺭﺳﯿﺪ؟
ﻗﺸﻨﮕﻪ: ﯾﻬﻮ ﺑﻐﻠﺖ ﮐﻨﻪ،
ﯾﻬﻮ . . . ﺗﻮ ﯼ ﺟﻤﻊ .. ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﮕﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﻬﺖ ﻫﺴﺖ.
ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ ﺍﺯﺕ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﮐﻨﻪ،ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ …
ﺁﺭﻩ …
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ!!!


تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 32 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو