پنجره عشق - مطالب باران

سن و سالتان به جایی میرسد که دیگر چهارخانه و سه خانه بودن پیراهن مهم نیست.

چال رو گونه و خال کنار لب بی ارزش است و اگر خوردید به ایده آل ترین ظاهر اما بلد نبود کی و کجا مغرور باشد، کجا تمام غرورش را زیر پایش بگذارد یا با کدام حرفش اخم های پیشانی تان را باز کند، کجا چه رفتاری کند که ذوق زده تان کند، بلد نباشد برای آینده پدر یا مادر با لیاقتی باشد، قطعا چشمتان را نخواهد گرفت.

سن و سالتان به جایی میرسد که به تجربه میفهمید «فارغ از هر ظاهری، آدمهای خوش اخلاق و خوش قلب، همیشه زیباترینند»

نمیدانم چند سالتان است اما مراقب الویت ها و معیارهایتان باشید!

به یک عمر زندگی ای فکر کنید که قرار است با فردی برای همیشه فصلهای زندگی را پا به پای هم ورق بزنید...

#سیما_امیرخانی


تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1398 | 05:52 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

-اگه عشق نبود چی بود؟

-احتمالا یه عادت... وابستگی

-پس چدا هنوزم رفتنش درد داره؟ هنوزم میخوای ببینیش ولی میخوای بهش بگی ببین من آدمی که عاشقم باشه پیدا کردم... توچی؟

-ببین تو فقط انتقام میخوای...

-نه... من میخوام بدونه ویولون زدن دوس دارم... همونیکه اون میزد... میخوام بدونه چقد خوشکلترم الان... میخوام بدونه یه شغل خوب دارم...

-کافیه...تمومش کن... اون بازم فقط میخنده! چطوره به جای اینکه فکر کنی به اون چی بگی به این فکر کنی که اصلی ترین آدم زندگیت حالش چطوره

- اره ، فکر خوبیه! واقعا که چقدر دوستش دارم اون هیچوقت تا حالا ازم پشیمون نشده! همه ی زندگیمم میدونه... ولی بازم دوستم داره... آدم زندگی عشق زندگی همه چیز... فقط میتونه این آدم باشه


تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1398 | 10:56 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

خدابیامرز میگفت.. کی میگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست.. هست، بی‌رنگ شدن از هر رنگی بدتره..


تاریخ : جمعه 21 تیر 1398 | 08:56 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏وقتى یكى دوسِت داره آرومى ولى خوشحال نیستى

وقتى یكیو دوست دارى خوشحالى ولى آروم نیستى،جفتش باید باهم باشه



تاریخ : جمعه 21 تیر 1398 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

غم انگیزه وقتی پدرت میگه خیلی چیزها رو دوست داشتم تو بچگی و بهشون نرسیدم و تو میپرسی الان رسیدی؟

بعد میگه نه دیگه هر چیزی هر آرزویی وقتی برای برآورده شدن داره... دیگه گذشت


تاریخ : دوشنبه 3 تیر 1398 | 08:49 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدما از جنگیدن خسته نمیشن

از اینکه نمیدونن برای چی میجنگن

خسته میشن!!!



تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1398 | 10:50 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بعضی از آدمها ؛

فکر میکنند

قوی بودن،یعنی

هیچگاه احساس درد نکردن

اما در واقع قویترین آدمها

اونهایی هستند که

درد رو حس میکنند

میفهمند و میپذیرند

#پروفسور_سمیعی


تاریخ : چهارشنبه 22 خرداد 1398 | 09:48 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

اشتباه کردی: عذر خواهی کن

دلتنگ شدی: حرف بزن

عاشق شدی: [عشقت را] بیان کن

پول داری: میهمانم کن!



تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1398 | 08:53 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

پس از اینکه قلبی شکستی

دیگر برای خودت نخواهی شد

مدام دست هایت بوی قلب می دهند

بعد کابوس انسانی را میبینی که در پرتگاهی بی انتها سقوط میکند و تو هیچ دستی برای کمک کردن نداری!

#حامد_رجب_پور


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 06:52 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم

قهوه‌خانه‌ها به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم بی هدف با تو پرسه بزنم

خیابان‌ها به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم بی هراس نامت را در گلو بگردانم

کلمات به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم فریاد بزنم

«دوستت دارم»

دهانم به چه کار می‌آید؟


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 04:51 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدمها فکر میکنند با تظاهر به بی تفاوتی جذاب تر میشوند.

فکر میکنند اگر پیام ها را دیر جواب بدهند، یا دیرتر سر قرارشان برسند با کلاس ترند.

این باور های غلط از کجا آمده؟!؟

وقتی به عشق و احساس کسی بی تفاوت باشی، رسما اورا کشته ای..

یک مدت به حرمت احساسش تحمل میکند اما بالاخره میرود دنبال کسی مثل خودش.

آنوقت شما میمانید و یک عالمه عشق ِ جذاب و با کلاس که روی دستتان مانده.

#سحر_رستگار


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 02:50 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

هیچ دختری زشت نیست ولی هر دختری برای یکنفر قشنگترینه



تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 01:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدم ها باید توی زندگیشان پای خیلی چیزها بایستند.

پای حرف هایی که می زنند، قول هایی که می دهند،

اشتباهاتی که می کنند،

احساساتی که بروز می دهند،

نگاه هایی که از عمق جان می کنند،

دوستت دارم هایی که می گویند،

زندگی هایی که می بخشند،

عشق هایی که نثار می کنند.

آدم ها باید توی زندگیشان پای انتخاب هایشان بایستند.



تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 10:46 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏جانا

داشتن تو

چون چیدن شاه توت

از بلندی های شاخه ای شکننده است

آن هم با پیرهن سفیدی

كه دوست داشتى...

#روزبه_معین


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 08:45 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

طفلی به نام شادی

دیری است گم شده است

باچشم های روشن براق

باگیسویی بلند

به بالای آرزو

هرکس ازاو نشانی دارد

مارا کند خبر،

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگرخزر


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 10:24 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گاهی لازم است

بنشینی

سر میز

با "خودت" حرف بزنی!

ببینی هدفش در زندگی چیست؟

می خواهد چه کار کند؟

چه چیز هایی دوست دارد؟

از چه چیز هایی بدش می آید؟

اصلا آرزویش چیست؟

چقدر به زندگی امید دارد؟

چند سال آینده تا مرگش را می خواهد چطور بگذراند؟

رک با هم حرف بزنید

همه چیز را بریزید روی میز

خوب هایش را جدا کنید

و بقیه را بریزید دور

باور کن وقتی بلند شدی

اطرافت روشن تر از قبل است

و کوله بارت برای ادامه

سبک تر!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 09:22 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

همه چیز تو یه ثانیه اتفاق افتاد ، رو به روی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم کتاب فارسی رو ورق می زدم « آن مرد داس دارد » « آن مرد با اسب آمد » ... حرف «س» رو تازه بهمون یاد داده بودن که با یه کلمه ی جدید آشنا شدم ... با «ترس» ، کلمه ای که تو کتاب نبود! ولی همه ی وجودم رو گرفته بود.

تلویزیون خاموش شد، مهتابی خاموش شد، لامپ تیر چراغ برق پشت پنجره خاموش شد... همه جا تاریک شد... من موندم و سیاهی ، من موندم و تاریکی ، من موندم و ترس... کلید برق رو بالا و پایین می کردم ولی برق رفته بود... بد موقع رفته بود ..‌. دقیقا تو چند ساعتی که خونه تنها بودم ...با سلام و صلوات دستم رو گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت کشویی که می دونستم مادرم شمع ها رو اونجا می ذاره ... فقط یه شمع تو جعبه بود ... کبریت رو برداشتم و همینطور که دستم می لرزید سعی کردم شمع رو روشن کنم ... بعد از شکوندن چند تا چوب کبریت بالاخره شمع روشن شد ...چند قطره از شمع رو چکوندم کف نعلبکی و شمع رو گذاشتم روش... دستم رو گذاشتم زیر چونه م و به شمع خیره شدم ... نورش کم بود ولی همین نور کم همه ی دلخوشیم بود ...همه ی امیدم برای فرار از تاریکی... خیره شده بودم به شمع و دعا می کردم آب نشه ، تموم نشه ... ولی اون داشت اشک می ریخت ...با هر قطره ی اشک کوچیک و کوچیک تر می شد... امیدم داشت آب می شد ... تموم‌می شد... تو زندگی هیچی بدتر از این نیست که امیدت تموم بشه ...از ترس چشمام رو بستم و زیر چشمی به شمع التماس کردم که خاموش نشه...وقتی شمع خاموش شد، صدای در اومد، وقتی پدر و مادرم رو دیدم، ترس رفت...‌برق نبود ولی قلبم پر از نور شد...پر از امید...

بعد از این همه سال دیگه از تاریکی نمی ترسم ولی می ترسم از اینکه امیدم تموم بشه...

می ترسم از اینکه دست بذارم زیر چونه م و آب شدن آرزوهام رو ببینم ... می ترسم از اینکه تو قلب آدم ها هیچ نوری نباشه... آره ... من از تاریک شدن قلب آدم ها می ترسم....


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


١-هر روز سیگار بكش

١٠ سال زودتر میمیرى

٢-هر روز الكل بنوش

٣٠ سال زودتر میمیرى

٣-عاشق كسى شو كه عاشق تو نیست

اینچنین‍‍ هر روز میــمیرى



تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 07:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من و تو

کاشفِ تمام خیابان‌ها و

کوچه‌های خلوت و دنج این شهریم!

فقط به بهای یک بوسه

هنوز هم میتوان دنیا‌های جدیدی را کشف کرد!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 06:19 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تاکسی های سالخورده

تا کارگاه اسقاط

کار می کنند

کارگرهای معدن

تا فرو ریختن سقف

آواز می خوانند

و آدم های عاشق

تا پایان دنیا

رنج می برند!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 05:10 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 32 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو