پنجره عشق - مطالب تیر 1399
سلام جان دلم این روزها خیلی دست و دلم نمیره برات بنویسم اوضاع مملكت یكم داغونه قیمتا نابودن! كرونا داره از سرو كول همه بالا میره و مردممون و حتی خودمون هرروز بدتر از دیروز میشیم حال دلمم خوب نیست زیاد... بابا همش سركاره و من دلم همش تنگشه...امتحانات آخرمم نزدیكه! اینا دیگه آخریاست... یه چیز دیگه هم ناراحت كرده منو و اونم اینه كه با وجود اینكه الان دارم دكترامو میگیرم یه سری از آشناها دكتر نمیشناسنم!!! امروز حركتای توام كمتر شده و همش نگرانت بودم... راستی مامان بابای پدرت هم برا بنده كادو خریدن یه گردنبند ان یكاد :) راستشو بخای خوشال شدم كه برا منم خرید كردن یعنی بابا میگه من خیلی حسودم و اینجوریه كه خوشالم :))) راستش من حسودم حتی نمیدونم چطور قراره تحمل كنم تو بزرگ میشی و میری عاشق كسی شی و منو تنها بذاری... ولی این اصول زندگیه... دفعه بعد برات از فقر خواهم نوشت...!
تاریخ : یکشنبه 15 تیر 1399 | 10:26 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
سلام گل پسرم خیلییییی گنده بود این آمپول موقع زدنش از استرس گریه و خندم قاطی شده بود و یه عصر رو كلا نتونستم راه برم درست حسسابی ولی خداروشكر تموم شد و امیدوارم كه گروه خونیت منفی باشه و به دوز دوم نیازی نباشه همینكه هر هفته دو تا آمپول میزنم كافیه واقعا دیگه بدنم نمیكشه از همه دوستایی كه منو میخونن ممنونم....
تاریخ : چهارشنبه 4 تیر 1399 | 09:49 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
سلام مامان جون دیشب بابا بخاطر ما از یه راه دور یه نصف روز اومد پیشمون و رفت كه گروه خونیشو مشخص كنه كه شد A+ و منم كه A- هستم اینجوری میشه كه من باید به آمپول مخصوص بزنم كه احیانا اگه توام مثه بابا مثبت بودی و خونهامون قاطی شد باعث خون ریزی تو من نشه... بعدش امروز صب هم رفتیم آزمایش قند دادم و خداروشكر انگار ندارمش دیگه :) و اینجوری بعد از زایمان دیگه لازم نیس قرص بخورم یا درمان دیگه ای كنم ولی مامان جون میدونی بنظرم تو با اومدنت میخای منو به هرچیزی كه حساسیت دارم با ترس دارم عادت بدی! یجور قوی كردن آدماست مثلا اینكه حرفای یه عده رو نشنوم مثلا بوی شیر بدم :| یا به آمپول زدن عادت كنم!!! كه سخت ترینش اینه و یا پول خرج كردن برام آسون تر شه بغیر از بابا یكی دیگه رو هم مثه اون دوس داشته باشم وكلی تغییرات دیگه
تاریخ : دوشنبه 2 تیر 1399 | 11:42 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
عزیزم چند روزیه برات نمینویسم! چون هرچی بیشتر زور میزنم راحت تر بفهمی دنیا چجور جاییه یه عده آدم هستند كه دوست دارند دنیا طبق روال گذشته به حركتش ادامه بده و این وسط كسی نظر متقابل نده فقط میخام بدونی جان دلم احترام گذاشتن به عقاید به معنای قبول اون عقاید نیست بلكه یعنی بتونی به بلوغی برسی كه بتونی نقطه نظرات و عقاید مخالف خودتو بشنوی گرچه قبولشون نداری این روزا بفكر اینم كه متن ادبی اسمت رو بنویسم، از طرفی گلهی دودلم كه اسمت رو مهرشاد بذارم... راستی اوضاع كرونا انقدر بد شده كه تا زایشگاه ها رسیده و من و بابا خیلی میترسیم چون دكتر گفته اگر من بگیرم احتمال مرگ داره... این روزا بابا رو هم كمتر دارم داره تلاش بیشتری میكنه برای زندگی راحت تر ما درهرحال فردا قراره دوباره آزمایش خون بدم و امیدوارم دیگه قند نداشته باشم... بیصبرانه منتظرم بیای و تاریخ زایمان رو ٦/٦ انتخاب كردیم... مراقب خودت و خودم باش كوچولو خدایا مراقب هممون باش ممنون ازت كه داریمت... تنها امید ماها
تاریخ : یکشنبه 1 تیر 1399 | 06:38 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic