پنجره عشق

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد

گل داد… سرخ سرخ

گل ها انار شد… داغ داغ

هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند

انار کوچک بود…

دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید

مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود

کافی است انار دلت ترک بخورد




نوشته شده در شنبه 30 آذر 1398 ساعت 10:24 ب.ظ توسط باران نظرات    


یلدای خود را چگونه گذراندید؟

انشای خود را می‌خوانم

با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم

شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم، فال هم گرفتیم.

البته پدرم می‌گفت شایعه شده که هندوانه‌ها را یه کسایی ارزون خریدن و انبار کردن که گرون بفروشن، به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادی مبارزه کنم.

مادرم هم گفت: خوب کاری کردی و به من گفت عکس یک هندوانه بکش بگذاریم تو سفره یلدا، منم کشیدم خوشگل شد.

مامان گفت: تو روزنامه خوندم که دونه‌های انار دل درد میاره، برای همین نخریدم.

مادر من خیلی به سلامتی خانواده اهمیت می‌دهد. خواهرم عکس یه انار رو از تو روزنامه کند گذاشت تو سفره، یه انار بزرگ که دونه هاش سیاه بود.

مامان گفت: شب نمی‌شه آجیل خورد سر دلتون سنگین میشه و خوابهای بد می‌بینید برای همین فقط نخود چی و کشمش خریدم که خیلی هم خاصیت دارد. مادرم خیلی مهربان است.

مادرم گفت: رفتم میوه فروشی که میوه بخرم دیدم هرطور حساب وکتاب می‌کنم پولمون به آخرماه نمی‌رسه منصرف شدم. مامان چند تا پرتقال و سیبی رو که داشتیم مثل گل درست کرده بود و توی بشقاب چیده بود خیلی قشنگ شده بود دلمون نمیآمد بخوریم ولی مامان گفت: بخورین که نمونه میکروب می‌گیره، مامانم خیلی با سلیقه هست.

بابا آخر شب فال حافظ گرفت،

همش یادم نیست ولی اولش می‌گفت:

مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید.

خلاصه یلدای خوبی بود، چون ما دل درد نگرفتیم، خوابهای بد هم ندیدیم، تازه با مفاسد اقتصادی هم مبارزه کردیم.

این بود انشای من امیدوارم خوشتان آمده باشد.

معلم گفت: آفرین پسرم خوب بود اینم یه نمره ۲۰

دانش آموزی از ته کلاس گفت: آقا اجازه سرما خوردین؟ معلم گفت:

چطور؟ شاگرد گفت آخه آقا اجازه... از چشمتون داره اشک میاد.

معلم گفت: آره یادم نبود که سرما خوردم.


نوشته شده در شنبه 30 آذر 1398 ساعت 04:23 ب.ظ توسط باران نظرات    



همان چوبِ کوچکِ دارچینی،

که لحظه ی آخر

درونِ چای می اندازی

همان شماره ی ناشناسی

که لحظه ی آخر

به زنگش پاسخ می دهی

همان عکسی که در لپ تاپت

پنهان می کنی، ولی دور نمی ریزی

پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای

اما

نمی توانی از پوشیدنش منصرف بشوی

من

تمام ِآن ها هستم...

نخواستنی هایی

که ناگهان

نمی توانی از دوست داشتنشان

صرف نظر کنی



نوشته شده در جمعه 29 آذر 1398 ساعت 07:19 ب.ظ توسط باران نظرات    


قرارمان سرمیز صبحانه

من عشق آورم،توعسل

من مربای بهاركنارنان میگذارم

توچندبیت غزل

بادوفنجان چای

كه دَم بكشد درنگاهمان



نوشته شده در جمعه 29 آذر 1398 ساعت 10:17 ق.ظ توسط باران نظرات    



بارها برایم پیش آمده ، آنقدر زیاد که دیگر حسابش از دستم در رفته است .

بارها شده است زیر یک عکس تکنفره ،زیر یک نوشته ،زیر یک دردودل

زیر یک عکس چنده نفره ، زیر یک عصیان ، زیر یک لطیفه و ..

دلم میخواسته کامنت بگذارم ،

دلم میخواسته در موردش حرف بزنم

دلم میخواسته بنویسم فلانی جان این عکست چقدر خوب است ،

اصلا چقدر خنده به تو می آید ،

تو اصلا همیشه باید بخندی ،

حیف تو نیست آخر ؟

میگفتم فلانی جان این لباس رنگ و وارنگ چقدر به تو مزه میدهد ،

اصلا تو همیشه همین رنگی بپوش ،

این رنگ ، رنگ خودت است ،

انگار سندش را زده باشند به نام ت !

دلم میخواسته زیر دردودل فلان کس بگویم ،

آخ .. آخ که میفهممت ،

آنقدری که کاش الان پیشت بودم و تا جایی که بیهوشی مجال میداد با تو درباره اش صحبت میکردم ..

کاش کاش که پیشت بودم

بارها و بارها این اتفاق برایم پیش آمده که تمام حواسم را گذاشته ام و کامنت و حرف دلم را نوشته ام و بعد روی صندلی ام قِل خوردم ام به عقب ، چشمانم را ریز کرده ام و نگاهی به کل