پنجره عشق - مطالب شهریور 1398

با غرور سرشو بالا گرفت و گفت:

من سنتی ازدواج میکنم! با یه دخترِ آفتاب مهتاب ندیده ی آروم و نجیب که صدای خنده هاشو تا حالا نامحرم نشنیده باشه... کدبانوییش زبانزد باشه... هرچی من گفتم فقط بگه چشم... حوصله ی زبون درازی ندارم! میخوام یه عمر آقایی کنم و خیالم راحت باشه بچه هام تو دامنِ یه کدبانوی باحیا بزرگ میشن!

هیچوقت نفهمید بچه هاش بیشتر از یه مادرِ کدبانو به یه مادرِ شیطون نیاز دارن که پا به پاشون، بچگی کنه...

یه مادرِ کتاب خونده که به جای تربیت با "این کارو بکن، اون کارو نکن" ، با یه عالمه قصه، حکایت و شعر بچه های فرهیخته تربیت کنه...

یه مادر که به جای خاله زنک بازی و چشم و هم چشمی با فامیل، وقتشو صرفِ پیدا کردنِ تک تکِ استعدادای بچه هاش کنه و به علایقشون احترام بذاره... نه اینکه مجبورشون کنه دنبالِ رشته ای برن که خودش حسرتشو داشته!

و از همه مهم‌تر یه زن که صدای خنده هاش خون باشه تو رگ‌های خونه...

با شوهرش از سیاست، ادبیات، سینما، موسیقی، ورزش حرف بزنه... حتی برای دفاع از نظرش بحث کنه... هیچوقت نفهمید زنی که جسارت نداره، از احساساتش حرف نمیزنه و بی چون و چرا فقط اطاعت میکنه، همون زنیه که تو جامعه هم هر بلایی سرش بیارن فقط سکــوت میکنه!

هیچوقت نفهمید سرنوشتِ یه "نسل" ، به انتخابِ امروزش بستگی داره!


تاریخ : پنجشنبه 28 شهریور 1398 | 08:53 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یه مرگی هم هست که دیگه برای ازدواج دوست داشتن ملاکت نیست!

دیگه برات مهم نیست اون که باهاش زیر یه سقفی دوستت داره یا نه؛

این یعنی تو تا یه جایی همهِ همهِ همه ی تلاش رو کردی تا با حداقلِ انتظارت کسی رو دوست داشته باشی اما اتفاق نیافتاده!

نمیدونی تو مقصری یا اونی که یجایی دلت رو شکسته.

نمیدونی به همه اون هایی که بعد از اولین نفر،سعی کردی دوستشون داشته باشی اما نشد بدهکاری یا نه!

نمیدونی حتی بهت ظلم شده یا به کسی ظلم کردی!

فرق زیادیه بین زنی که با عشق دنبال چند کیلو سبزی تازه برای همسرش که دیشب گفته قرمه سبزی هوس کرده میگرده با زنی که صرفا بخاطر خالی نبودن سفره قرمه سبزی بار گذاشته،

فرق زیادیه بین مردی که هر روز میره سرکار تا همسرش رو به آرزوهاش نزدیک کنه با مردی که بخاطر فرار از خونه به کار پناه میبره!

دقیقا نمیدونم آدم از کی و کجا به این نتیجه میرسه که میتونه با یه دوست صمیمی زیر یه سقف زندگی کنه اما میدونم زندگی بدون عشق،بدون دوست داشتن،بدون کسی که تو خونه منتظرته شبیه قطاریه که هیچوقت به مقصد نمیرسه...


تاریخ : جمعه 15 شهریور 1398 | 11:47 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

میگفت تو تنها کسی هستی که من دارمش؛

راست میگفت من تنها کسی بودم که پای تمام بدی هایش مانده بود،

تنها کسی که بدقلقی هایش را تحمل کرده بود و هیچ نگفته بود...

من تنها کسی بودم که هر وقت اشاره میکرد برای بودن کنارش وقت داشتم...

تنها کسی که دوستت دارم آمده روی زبانش را به بهانه ی غرور قورت نمیداد،

من تنها کسی بودم که تا صدایش بغضی میشد و قطره اولش نیامده از دردش صورتم خیس میشد،

از سردردش قلبم مچاله میشد و اخم هایش ویران میکرد دنیایم را...

من تنها کسی بودم که حتی موهای نامرتب و لباس های رنگی رنگیش را هم دوست داشتم،

یا آن چشم های پف کرده اش توی تخت خواب...

من تنها کسی بودم که توی این دنیا پر از آدم جور واجور،

با رنگ ها و تیپ ها و شکل های مختلف،

تنها آرزویم او بود و بس و رویاهایم خلاصه شده بود توی چشمهایش...

او راست میگفت؛

بینِ آن همه آدم که دورش را گرفته بود،

من تنها کسی بودم که او واقعا داشتش

شش دانگ،

بدون توجه به تقویم و ساعت،

بدون اما و اگر،

هر وقت که اشاره میکرد من را داشت...

فقط مانده ام چطور میشود آدم تنها کسی را که دارد،

دمِ رفتن یادش برود با خودش ببرد...



تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1398 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مامانم خیلی زن خوبیه !!

از اون خوبایی که واس خودش یه پا خانوم خونس !

از اونا که آشپزی و کد بانوییش بیسته !!

از اون زنایی که با حرف زدن با مرد غریبه لپشون گل میندازه و چادرشو سفت تر میگیره!!

مامانم خیلی زن خوبیه !!

از اون خوبا که بابام دوس داره و هی قربونش میره و هی دورش میگرده !

چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !!

میگف طرف دختر خیلی خوبیه !

از اونا که تو دانشگاه جز نمره اولاس!

از اونا که ته منطقن و میشه یه عمر زندگیو ساخت باهاشون!!

از اونا که حرف نمیزنن همه جا و هر چیزیو نمیگن!!

خلاصه که خیلی دختر خوبیه!

وقتی اینا رو تعریف میکرد داداش کوچیکم اخماش تو هم بود !!

وقتی ازش پرسیدم چته...با حرص گفت ،خب آخه چه جورى میشه عاشق همچین دختری شد؟!!!

یه هفته پیش واسه همین داداش کوچیکم رفتیم خواستگاری...

دختری که با سینی چایی اومد داخل ،شیطنت از چشاش میریخت بیرون !

بوی عطرش کل اتاقو گرفته بود...

از اون دختر حاضر جوابا بود که اگه تو یه جمع بود صدای قهقهش همه جا پخش میشد!!

که دل داداش کوچیکه منو با همون نگاهای دلرباش برده بود...

داداش کوچیکم میگفت خیلی دختر خوبیه!!

میدونی...

خوب آدما با هم فرق میکنه!!

مردم به خوب بابام میگن آپدیت نشده!

مردم به خوب داداش بزرگم میگن از دماغ فیل افتاده!!

مردم به خوب داداش کوچیکم میگن قرتی !!

از من میشنوید ...

بگردین دنبال خوب خودتون...

با خوب خودتون زندگی بسازین و زندگی کنین نه خوب مردم که آمار طلاق رو روز به روز نخواین ببرین بالا !

نه داداش من میتونه با یه زن مث مامانم به تفاهم برسه !

نه بابام میتونه کنار دختر مورد علاقه داداشم آرامش داشته باشه !

بچسبین به خوب خودتون حتی اگه از نظر بقیه بد باشه!


تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1398 | 01:27 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ