پنجره عشق

یه وقتایی که میای خونه مادر پدرت دلت میخاد هیچوقت دیگه نری از خونه

انقد آرامش داری و بی دغدغه ای... هیچ مشکل بزرگی نداری... ولی متتسفانه مجبوری بری ....!


نوشته شده در چهارشنبه 23 مرداد 1398 ساعت 09:39 ب.ظ توسط باران نظرات    


دلم که می گیرد، قلاب را برمیدارم و شروع به بافتن میکنم.

همینطور می بافم و می بافم تا غصه هایم کمرنگ تر شوند.

یک وقت هایی زیر لیوانی می بافم.

یک وقت هایی شال گردن، یک وقت هایی هم رومیزی و چیزهای دیگر.

بعد می نشینم زل میزنم به چیزی که بافته ام.

و با خودم فکر میکنم یک فرش گرد باید غم بزرگی بوده باشد.


نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1398 ساعت 0