پنجره عشق

همیشه روزای تولدم ذوق خاصی داشتم برای اینکه قرار بود مامان ناهار مخصوص منو بپزه بابا کیکی که دوس دارمو بخره خواهرا هرچی میگم اذیت نکنن و کلا همه چی بر وفق مرادم باشه و همسرمم بیشتر کنارم باشه چه دوران دوستی چه بعد ازدواج...

خلاصه همیشه حسای خوب میداد ولی یه حس پیرشدن بدی هم همراهش بود که انگار داری سر خودتو شیره میمالی و جشن میگیری که یادت بره پیرتر شدی!

داستان تولد امسال اما خیلی غمگین تر بود...

بعد از ۲۰ روز قرنطینه بودن و وجود کرونا... یادمه شاید یه ماه پیش فک میکردم به اینکه هوا سرده و کی تموم میشه که بریم بیرون بچرخیم تو هوای خوب، وقتی هوا خیلی خوبه و نمیتونی بیرون بچرخی ... سال قبل تو تولدم تصمیم گرفتیم برای تولد امسالم خانواده هامونو ببریم ۲۰۰۰ و خوش بگذرونیم کیک ببریم و تولد بگیریم بعد که باردار شدم و دکتر گفت پیتزا تعطیل گفتیم میریم رستورانی که شام عروسیو اونجا دادیم! آخه سالگردمون و تولدم یکیه... از دی ماه برنانه ریزی کرده بودم برای همسری کادو کت و شلوار بگیرم برای سالگردمون ولی نشد...

تو این بحران کرونا در حالیکه از ترس اینکه خانوادمونم کرونا نگیرن تولدی نگرفتم و افسرده تر شدم!

گاهی حس میکنم دیوارای خونه بهم نزدیک میشین و دلم بغضم میترکه...

خیلی سخته تو این وصعیت بارداری و کرونا زندگی کردن...

بعدشم که فرداش رفتم خونه مادرم و اونجا بهم کادو دادن همسری هم کلی بفکرم بود و کادو خریده بود ولی من نگرفته بودم! خلاصه که تولدی بود که دوسش نداشتم...

تنها نکته مثبتش پیشم بودن همسری بود که منجر به خونه تکونی اساسی شد :))) که باید گفت از خونه تکونی متنفرم

۲۴ اسفندی که سالگرد و تولدم بود :)


نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند 1398 ساعت 10:57 ق.ظ توسط باران نظرات