پنجره عشق - مطالب دی 1398

تو همیسه حواست بهم هست همیشه شک ندارم

حتی وقتایی که چیزیو میخام که اصن برام خوب نیس

تو خوب میچینی زندگی آدمو

خدایا خودت مواظب همه چیز زندگیم باش... من همه ی سعیمو میکنم بهترین باشم توام کمک کن...

مرسی ازت خیلی مرسی ازت


تاریخ : دوشنبه 30 دی 1398 | 12:36 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

عرضم به خدمتتون که

۲۵ بهمن ولنتاین

۲۶ بهمن روز زن و روز مادر

۲۹ بهمن هم سپندارمذگان


خب دیگه چه خبر؟ حال و احوال خودتون؟ :)))

الهی بمیرن برای کارت بانکیتون :)))


تاریخ : دوشنبه 30 دی 1398 | 09:20 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‎ اگه دیگه هیچوقت روبه‌راه نشدیم چی؟

‎اگه هواش از سرمون نیفتاد، اسمشو گذاشتیم رو بچه‌مون و با هربار صدا کردنش صدبار مردیم چی؟

‎اگه لبامون لبای هرکی جز اونو پس زد چی؟

‎اگه موهامون دستای هرکی جز اونو رد کرد چی؟

‎اگه تا آخر عمر هیشکی مثل اون قشنگ صدامون نکرد چی؟

‎اگه دیگه هیشکی مثل اون نگامون نکرد چی؟

‎اگه شب تولدش انقدر بغض کردیم که از چشمامون غم بارید چی؟

‎اگه شب عروسیمون آهنگی که واسمون میخوند پخش شد و پاهامون سست شد چی؟

‎اگه رفتیم پاتوق همیشگی‌مون، با دلبر جدیدش دیدیمش و رنگ از رخمون پرید چی؟

‎اگه انقدر اون لباس سفید نرمه که از حراجی های بغل پارک لاله واسمون خریدو پوشیدیم که پوسید چی؟

‎اگه عطرش از لباسی که جاگذاشته پرید و بوی تنشو یادمون رفت چی؟

‎اگه یهو زد به سرمون رفتیم عکس چشماشو خالکوبی کردیم رو مچ دستمون بعد هی زل زدیم بهش گفتیم: "خیلی میخوایمت دلبر" چی؟

‎حالا اینارو ول کن خانم دکتر.

‎اگه دیگه قرص آبی‌ها هم صورت قشنگشو از جلو چشمامون نبرد و همه‌جا دیدیمش چی؟

‎اگه تا آخر عمرمون دیوونه‌ش موندیم چی؟


‎سكانسی از فیلم خشم وهیاهو


تاریخ : یکشنبه 29 دی 1398 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

وقتی حس میکنی مادر میشی فقط فکر میکنی واقعا من میتونم؟

این اولین فکره!

ولی بعدش فکر میکنی به آرزوهایی که برای خودت داشتی و کارهایی که هنوز انجام ندادی

به اندامی که تا امروز قشنگ نگهش داشتی و الان داره نابود میشه

به پوست تنت که قراره ترک بخوره

به دردهایی که حتی از ۱۳ یا ۱۴ سالگی یا حتی زودتر کشیدی و هرماه داشتیش تا الان یه کوچولو یه آدم بدنیا اضافه کنی

به استخون هات دندونات موهات ابروهات شکل قیافت فکر میکنی که ممکنه همشون خراب شه ... به چشمهات که ممکنه ضعیف شن!

به کلاس نقاشی و ویولونی که هنوز شروعش نکردی

به داروخانه ای که هنوز بازش نکردی

به خونه ای که هنوز نخریدیش

کتابایی که هنوز نخوندی

لباسایی که قراره دیگه تنت نشن

شمام جای من بودین گریتون نمیگرفت؟

ناراحت نمیشدین؟

وقتی با حرص و ولع یه خوراکی رو میخورین و بعد احساس عذاب وجدان دارین که چاق شدم!

چیه میخاین بگین عوضش مامان میشی؟

وقتی این حجم از چیزای بد رو هرروز باید تحمل کنی و بعد هنوز استرس زایمان و استرس های مختلف رو داری هیچوقت نمیتونی با لذت فقط مامان شی!!!


من دوس داشتم یه نویسنده و نقاش و ویولونیست ماهر باشم که هیچی از داروها نمیدونه... تا اینکه یه داروساز نویسنده ی مادر شدم که هیچی از ویولون نمیدونه و فقط گریزی به نقاشی میزنه!


نمیخام ناشکری کنم... خداروشکر که دارمت کنجد کوچولو ولی قول بده بذاری مامان به آرزوهاش برسه... مامان خیلی دوستت داره ولی باید به آرزوهاش برسه باید چون برای اینجا بودن خیلی تلاش کرده عزیزدلم

خدایا یه نی نی سالم و عاقل و خوشکل بما بده و بهمون کمک کن مامان بابایی باشیم که به آرزوها و هدف خودشون برسن و آرزوهاشونو رو بچشون پیاده نکنن

خدایا به همه هرچی که میخان بده ... ساید ما باهات دوست نباشیمخدایا ولی تو لطفا همش دوستمون باش ... ته ته دلامون هممون دوستت داریم خدایا...!


تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1398 | 04:44 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آیدا

این که مرا به سوی تو می‌کشد

عشق نیست ...

شکوه توست ...

و آنچه مرا به انتخاب تو برمی‌انگیزد ،

نیاز تن من نیست ...

یگانگی روح و اندیشه‌های ماست .

احمد شاملو


تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1398 | 10:08 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من برای داشتن تو گاهی چقدر پر از ذوق و شوقم

برای آغوش گرمت

دستهای حامی ات

چشم های مهربانت

لبخند دلربایت

برای داشتن تو گاهی چقدر خوشبخت ترم از همه

برای بودنت چقدر سپاس گذارم

همیشه بمان برایم بهترسن رویای زنده ام


تاریخ : دوشنبه 23 دی 1398 | 05:40 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

نمیدانم چرا ولی لحظه اول که سقوط را سنیدم اشک ریختم

بی آنکه بدانم چگونه سقوط کرد

و اما دلم بعد از آن روز عزادار شماست

پروسه مهاجرت به خودی خود دردناک است ار آنجا که خودم هربار نزدیک آن شده ام دلم کابوس وار فریاد دلتنگی زده...

فکر میکنم به شمایی که همه ی این مراحل سخت را طی کردید براب اینکه بتوانید آینده ای بهتر برای خود بسازید برای کودکتان... و بعد لحظه سقوط وقتی دست هم دا گرفتید و دانستید که این آخرین بار است که کنار هم نفس میکشید...

پیام های زیادی که هنوز جواب نداده اید ... چشم و دل های نگران... هزبنه های متحمل شده... همه به کنار... من نه تنها برای خودتان برای بازماندگانتان ناراحت ترم... همیشه بازماندگن بیشتر آزار میبنند......

کاری به سیاست و اشتباهی زدن و واقعی مردن ندارم ولی آنقدر غمگینم که هربار با هرخبر برایتان بغض کنم


روحتان شاد مسافران پروار اوکراین


دلمان یک روز خوب میخواهد...


برچسب ها: سقوط، اوکراین، هواپیما، دروغ، روحتان شاد،  
تاریخ : دوشنبه 23 دی 1398 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دچار ِ عشق ِ تو که می شوم دلم از ذوق سوت میکشد.. عجب تفاهمی داریم ما تمام ِ دغدغه ام این است زودتر به دنیا بیایی. زودتر باسواد شوی با سواد ِ عشق. تا بفهمی که جان ِ من چقدر تو را عاشق است نازکم دلیل ِ این همه رعایت ِ عاشقی ِ من حضور ِ توست جانکم. به من نگاه کن ببین چگونه دوستت دارم چگونه وقتی حتا نمیبینمت ، بیشتر دوستت دارم. از کنار ِ باغ ِ خاطراتم که رد می شوم تو بهترین خاطره از تمام ِ امسالی... عزیزکم چه خوب که هستی چه خوب که قرار است بیایی تا قاصدک بچینیم برای هم آرزو کنیم چه خوب که من قرار است مادرت باشم قرار است به جان من قسم یاد کنی قرار است صدایم کنی قرار است هزار بار برایت لالایی بخوانم تا بخوابی... و وقتی که خوابی دلشور ه داشته باشم که مبادا کابوس ببینی... قرار است برایت و ان یکاد بخوانم که چشم زخم نبینی قرار است با تو راه روم که یاد بگیری ...زمین نیفتی. و هزار قرار دیگر که فقط خدا میداند چقدر شنیدنی و ُ دیدنیست. تو از خورشید هم برای من گرم تری از ماه هم زیبا تری


تاریخ : دوشنبه 16 دی 1398 | 09:36 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دلم را کوک کن لطفا،

وقتی حسودی میکنم

وقتی میگویم کاش هیچکس تو را نمی دید!

زمانی که هر رنگی به تنت میپاشی میگویم زیباست ها؛ولی این نه!

دلم را کوک کن...

وقتی میگویم چقدر زیبایی و غمگین میشوم

وقتی عکس هایت را از شهر جمع میکنم

زمانی که به نسیم میگویم عطرت را ببرد با خود از این حوالی!

دلم را کوک کن...

وقتی دستت را همه جا سفت میگیرم

وقتی به عاشقانه هایم هم چپ چپ نگاه میکنم

زمانی که به خودم هم حسادتم میشود!

دلم را کوک کن...

با لبخند بیا نزدیکم؛

با پیشانی ات لبم را ببوس و بگو:

مال توام!

بخواهی ، نخواهی!

دل من ساده کوک میشود و تو خوب مرا بلدی...

پس لطفا دلم را کوک کن!



تاریخ : دوشنبه 16 دی 1398 | 09:33 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

از تمامِ خودم

گونه هایم را

بیشتر دوست دارم

که طعمِ بوسه های تو را چشید

و قلبم را

که برای چشم های تو تپید

باقی اش از عمر من بیهوده بود...


تاریخ : شنبه 14 دی 1398 | 03:01 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

امروز متوجه شدم باردارم :|

یه حس تناقض خواستن و نخواستن کل وجودمو دربرگرفته

تنها جمله ای که میگفتم وای خدای من بود

هم خوشحال بودم هم نگران و ناراحت

خوشحال برای داشتنش

نگران برای آیندش و آیندمون...

فقط میخوام این تاریخ اینجا ثبت شه اولین باری که فهمیدم یه بچه وارد زندگیمون میشه...

میخواستم به همسرم نگم و سورپرایزش کنم ولی دیدم تنها کسی که باید اول بدونه اونه و گفتم...

من گریه میکردم ولی اون فقط منو دلداری میداد و میخندید... میدونم که اونم نگرانه ولی خوشحال هم هست

مامانی از الان عاشقتم :)) عاشق تو و بابات

۱۳دی ۹۸


ما داریم پدر و مادر میشیم


تاریخ : شنبه 14 دی 1398 | 01:11 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یه جمله‌ی خوبی نوشته بود یه جایی، اینکه هی سعی نکنید خودتون رو به بقیه یادآوری کنید. چرا که یادی که بعد از این همه تلاش شما برای به چشم اومدن باشه، اصلا ارزشی نداره.

چقدر خوب میشه که اینو با همه‌ی وجود بپذیریم. که بذاریم خود اون آدمه نشون بده جایگاه واقعی ما رو تو قلب و زندگیش.


تاریخ : پنجشنبه 12 دی 1398 | 01:58 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

از دردناک‌ترین لذت‌های دنیا، یکی هم شناختن آدم‌هاست، درست مثل فهمِ مضراتِ شکر برای یک بیمار دیابتی، که عاشق شیرینی‌ست.

آلپاین



تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1398 | 05:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

باید بهت بگم که یه وقتایی از همه چیز گله میکنم میشم یه آدمِ بدبین که از زمین و زمان عصبانی و ناراحته اما در نهایت هیچوقت امیدمو از دست نمیدم. یه شبایی دلتنگ ترینم تنهاییمو بغل میکنم و گوش هامو میسپارم به غمگین ترین شعرهایِ جهان اما فرداش ردِ پای و نور و دنبال میکنم تا برسم به یه روشنی. من آدمِ همیشه از پا افتادن نیستم. روزایی بوده که زمین خوردم اما دوباره بلند شدم چون بالاخره یه راهی پیدا میکنم برای حالِ خوبم. باید بهت بگم دلگیری از بعضی آدمها، برخی اتفاقات نباید امیدتو ایمانتو ازت بگیره، تا تهِ این زندگی باید امیدوار بود و جنگید.



تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1398 | 04:14 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دلم دوست میخواد ..‌ این روزا هرچقدر بیشتر فکر میکنم دلم بیشتر یه دوست فابریک میخاد

یکی که از چن سال پیش باهاش دوست بودم

یکی که حرفامو فقط دوتایی میدونستیم

یکی که تو هر اتفاق هم شریک بودیم

خلاصه انقدر دلم یه رفیق پایه میخواد که حد نداره

ولی همیشه من برای همه دوستام کم نذاشتم و طرف مقابل کم که گذاشت هیچ کلا انگار نیست شد!

الان که فک میکنم به عروسیم به عقد فردا به فارغالتحصیلی و دفاع و بچه دار شدن و خیلی چیزای دیگه... من دوستی ندارم که منو برای خودم بخواد.. این خیلی تلخه... دلم یه دوست پایه و چندساله میخواد که منو بفهمه...


تاریخ : سه شنبه 10 دی 1398 | 03:57 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏خندوندن لبای یه دختر مهارت نمیخواد که!

مهم خندوندن چشمای یه دختره..!
لباشو هر کس میتونه بخندونه ،
ولی چشماشو فقط کسی که دوسش داره


تاریخ : شنبه 7 دی 1398 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدمی به مرور آرام می‌گیرد بزرگ میشود ، بالغ میشود و پای

اشتباهاتش می‌ایستد.

‏گذشته‌اش را قبول می‌کند،

نادیده‌اش نمی‌گیرد ، می‌فهمد که زندگی یک موهبت است،

یک غنیمت است ، یک نعمت است و نباید آن را فدای آدم‌های بی‌مقدار کرد!

محمود دولت آبادی


تاریخ : پنجشنبه 5 دی 1398 | 10:05 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

کاش می‌شد تمامِ آدم‌های غمگین و تنهای جهان را در آغوش کشید، برایشان چای ریخت، کنارشان نشست و با چند کلامِ ساده، به لحظاتشان رنگِ آرامش پاشید و حالشان را خوب کرد.

کاش می‌شد این را قاطعانه و آرام در گوشِ تمامِ آدم‌ها گفت؛ که غم و اندوه، رفتنی است و روزهای خوب در راه اند، که حالِ همه‌ مان خوب خواهد شد...



تاریخ : دوشنبه 2 دی 1398 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو