پنجره عشق - وقتی تو بیای

سلام گل من

خوبی؟ پسرخوشگلم داشتم به وقتی فک میکردم که قراره بیای بیرون از شکم مامان

راستش یه حس خوشحالی و ناراحتی داره! خوشحالم که بغلت میگیرم و میتونم واقعی تر داشته باشمت و روز به روز ببینمت ولی میدونی حس سختیه که یهو دیگه دوتایی باهم یجا نباشیم! یعنی سخته دست بزنی به شکمت و ببینی خالیه... یا لگد زدنتو حس نکنم... کلا عجیبه انگار دور میشی ازم ولی نزدیکمم میشی...

نمیدونم چطور بگم ولی میدونم که تورو از هرچیزی بیشتر دوست دارم مثل اینکه وصل شدی به جون من و اگه حس کنم چیزیت شده دلم میخاد خودمو بکشم و این حس نباشه!

شبیه حس بابا... بابا هرروز داره تلاششو بخاطرت بیشتر میکنه و مدام بفکر اینه که همه چی برای اومدنت آماده باشه...

برات کتاب داستان خریده و میشینه به قصه هایی که برات میخام بخونم گوش میده و آخرش میگه این قسمتاش آموزندست برای بچه ولی اونجایی که شکارچی میاد شنل قرمزی و مادربزرگ رو از شکم گرگ نجات میده خوب نیس چون بچه فک میکنه اگه گرگ یا ادمای بد اومدن همیشه یکی میتونه نجاتش بده و من میفهمم که چقدر بفکر توعه که هیچوقت آسیب نبینی هیچ جوری :)

بابات خیلی بابای خوبیه!

خیلی دوستت داریم گل پسرم


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic