پنجره عشق - انتخاب

با غرور سرشو بالا گرفت و گفت:

من سنتی ازدواج میکنم! با یه دخترِ آفتاب مهتاب ندیده ی آروم و نجیب که صدای خنده هاشو تا حالا نامحرم نشنیده باشه... کدبانوییش زبانزد باشه... هرچی من گفتم فقط بگه چشم... حوصله ی زبون درازی ندارم! میخوام یه عمر آقایی کنم و خیالم راحت باشه بچه هام تو دامنِ یه کدبانوی باحیا بزرگ میشن!

هیچوقت نفهمید بچه هاش بیشتر از یه مادرِ کدبانو به یه مادرِ شیطون نیاز دارن که پا به پاشون، بچگی کنه...

یه مادرِ کتاب خونده که به جای تربیت با "این کارو بکن، اون کارو نکن" ، با یه عالمه قصه، حکایت و شعر بچه های فرهیخته تربیت کنه...

یه مادر که به جای خاله زنک بازی و چشم و هم چشمی با فامیل، وقتشو صرفِ پیدا کردنِ تک تکِ استعدادای بچه هاش کنه و به علایقشون احترام بذاره... نه اینکه مجبورشون کنه دنبالِ رشته ای برن که خودش حسرتشو داشته!

و از همه مهم‌تر یه زن که صدای خنده هاش خون باشه تو رگ‌های خونه...

با شوهرش از سیاست، ادبیات، سینما، موسیقی، ورزش حرف بزنه... حتی برای دفاع از نظرش بحث کنه... هیچوقت نفهمید زنی که جسارت نداره، از احساساتش حرف نمیزنه و بی چون و چرا فقط اطاعت میکنه، همون زنیه که تو جامعه هم هر بلایی سرش بیارن فقط سکــوت میکنه!

هیچوقت نفهمید سرنوشتِ یه "نسل" ، به انتخابِ امروزش بستگی داره!


تاریخ : پنجشنبه 28 شهریور 1398 | 08:53 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات