پنجره عشق - تاریک شدن قلب آدما

همه چیز تو یه ثانیه اتفاق افتاد ، رو به روی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم کتاب فارسی رو ورق می زدم « آن مرد داس دارد » « آن مرد با اسب آمد » ... حرف «س» رو تازه بهمون یاد داده بودن که با یه کلمه ی جدید آشنا شدم ... با «ترس» ، کلمه ای که تو کتاب نبود! ولی همه ی وجودم رو گرفته بود.

تلویزیون خاموش شد، مهتابی خاموش شد، لامپ تیر چراغ برق پشت پنجره خاموش شد... همه جا تاریک شد... من موندم و سیاهی ، من موندم و تاریکی ، من موندم و ترس... کلید برق رو بالا و پایین می کردم ولی برق رفته بود... بد موقع رفته بود ..‌. دقیقا تو چند ساعتی که خونه تنها بودم ...با سلام و صلوات دستم رو گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت کشویی که می دونستم مادرم شمع ها رو اونجا می ذاره ... فقط یه شمع تو جعبه بود ... کبریت رو برداشتم و همینطور که دستم می لرزید سعی کردم شمع رو روشن کنم ... بعد از شکوندن چند تا چوب کبریت بالاخره شمع روشن شد ...چند قطره از شمع رو چکوندم کف نعلبکی و شمع رو گذاشتم روش... دستم رو گذاشتم زیر چونه م و به شمع خیره شدم ... نورش کم بود ولی همین نور کم همه ی دلخوشیم بود ...همه ی امیدم برای فرار از تاریکی... خیره شده بودم به شمع و دعا می کردم آب نشه ، تموم نشه ... ولی اون داشت اشک می ریخت ...با هر قطره ی اشک کوچیک و کوچیک تر می شد... امیدم داشت آب می شد ... تموم‌می شد... تو زندگی هیچی بدتر از این نیست که امیدت تموم بشه ...از ترس چشمام رو بستم و زیر چشمی به شمع التماس کردم که خاموش نشه...وقتی شمع خاموش شد، صدای در اومد، وقتی پدر و مادرم رو دیدم، ترس رفت...‌برق نبود ولی قلبم پر از نور شد...پر از امید...

بعد از این همه سال دیگه از تاریکی نمی ترسم ولی می ترسم از اینکه امیدم تموم بشه...

می ترسم از اینکه دست بذارم زیر چونه م و آب شدن آرزوهام رو ببینم ... می ترسم از اینکه تو قلب آدم ها هیچ نوری نباشه... آره ... من از تاریک شدن قلب آدم ها می ترسم....


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 08:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو