پنجره عشق

گـر یـک «نَفَـسـت» ♥️

ز زنـدگـانـی گـذرد

مگـذار کـه جـز

به شادمانى گذرد...!

#خیام


تاریخ : جمعه 10 خرداد 1398 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

میگما میشنوی این صدا رو؟ گوششو تیز کرده میگه کدوم صدا؟ میگم گوشتو بچسبون کف زمین قدیما وقتی میخواستن ببینن کسی داره میاد گوشاشونو میچسبوندن کف زمین، گوشتو بچسبون کف زمین ببین میشنوی؟ صدای رفتن میاد دلربا میخنده میگه صدای رفتن کی آخه دیوونه؟ میگم صدای رفتنِ من گوش کن قشنگ ، من دارم میرم میگه تو که اینجا نشستی نگاش میکنم چشاش همون قهوه‌ای سوخته ی قشنگه که دل مارو سوزوند اون سالا همونی که آتیش انداخت وسط زندگی آروممون از چشاش عطر سوختنِ چوبای راشِ شیرکوه میاد.. نگاش میکنم میگم آخه بی معرفت نیستیم که بی خداحافظی بریم اومدیم بگیم ما هزارتا پاییز نشستیم کنج همین حیاط بهت فکر کردیم ما هزارتا تابستون زیر آفتاب از گرما پوست انداختیم که تو از کلاست در بیای یه نظر ببینیمت ما هزارتا زمستون پشت پاهات راه اومدیم که اگه خوردی زمین بگیریمت که اگه سردت شد کاپشن بشیم بپیچیم دور تنت ما هزارتا بهار سر سال تحویل هزاربار اسمتو گفتیم و آرزو کردیمت ولی میدونی وقتی نمیخواد بشه نمیشه دیگه چشاشو دوخته به گلدون رو پله های حیاط نمیدونم به چی فکر میکنه موهاش ریخته رو پیشونیش همون مشکی‌های رنگ شب دلربایِ ما یه جهانیه برای خودش بِکرِ بکر اونقد بکر که انگار پای کسی به زمینش باز نشده صداش میکنم میگم : قشنگه؟ نکنه غصه بشینه کنجِ دلت، دلتنگی بگیره خونمونو گلا خشک بشن، پرنده ها نخوونن ،برگ پاییزی بیوفته تو حوض بی آب خونه نکنه بشنویم چروک نشسته کنج چشات خنده رفته از لبات ما میریم گم میشیم کنجِ دنیا اسممونم نمیشنوی دلربا ولی نکنه وقتی خبرتو گرفتیم از کلاغ‌خبرچینا بگن خونه شده خونه‌ی غم و اندوه... البته اینا دلخوشیا ما که بریم هوا میرسه به ریه هات ما میریم تو دست و پات نباشیم ولی هرکی پرسید کجا رفتیم بگو رفته ببینه دنیا به کام کی داره میچرخه و این شتر خوشبختی کجا مرده که دم خونش ننشسته لباش میخنده همون منحنی قشنگه که رنگ شکوفه صورتی های گیلاسه میگم حالا شنیدی؟ صدای پایِ رفتنمون پیچیده تو نامه میگم دیدی خیال چقد خوبه؟ آوردمت نشوندمت تو خونه و خودم رفتم نه نه! آوردمت نشوندمت تو خونه و درو قفل کردمو خودم رفتم... میبینی دلربا تو خیالت خیلی قشنگ مهربونه...


تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1398 | 05:17 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ازم می‌پرسن مگه فمینیستاام عاشق می‌شن؟ و من می‌گم مگه فمینیسم و عشق ربطی به هم دارن؟ فمینیست‌ها زن‌های مردستیزی که دور هرچی مرده خط قرمز کشیده باشن، نیستن. فمینیست هر کسیه که باور داره انسان‌ها بر اساس جنسیتشون درجه بندی نمی‌شن و همه باهم برابرن. من هیچ تلاشی نکردم که فمینیست شم. یه روزی یه کتابی خوندم و فهمیدم تمام عمر فمینیست بودم و نمی‌دونستم. منی که نصف عمرمو عاشق بودم. بدم عاشق بودم! وقتی معتقدی به برابری و عاشق می‌شی، دیگه براساس اینکه تو زنی و اون مرد، دو دوتا چهارتا نمی‌کنی! منتظر نمی‌شینی بیاد بهت ابراز علاقه کنه. منتظر نمی‌مونی تا بیاد و تو رو به آرزوهات برسونه. حواست به حساب و کتابِ داشته‌هاش نیست و فقط خودشو می‌بینی و ازش می‌خوای فقط خودتو ببینه. اگه تو روابط نابرابر، زن تبدیل میشه به یه عروسک که مرد عشق و عشوه‌شو می‌خره و در ازاش پول به پاش می‌ریزه، تو روابط برابر هردو نفر عاشقن و هردو معشوق! هردو نازن و هردو نیاز! زیبایی وظیفه زن و پول درآوردن وظیفه مرد نیست. این چیزا با منطقِ همه آدما جور درنمیاد! اما یه فمینیست عاشق می‌شه، نه بخاطر فرهنگ که سوقش می‌ده به سمت پیدا کردن یک مرد برای زندگی‌ش! که بخاطر احساس و نیازش به عشق گرفتن و عشق ورزیدن. تنها مبادله‌ی رابطه‌های برابر عشق دادن و عشق گرفتنه. من فکر می‌کنم اگه وقتی عاشق می‌شم، یادم بره که خودم زنم و اونی که عاشقشم یه مرده، هم کم توقع‌ترم، هم پرشورتر، هم عاشق‌تر. عشق جنسیت نداره. هر آدمی عاشق هرکس دیگه‌ای می تونه بشه، اگه قلباشون همو بغل کنن. قلبا زن و مرد ندارن. قلبا فقط عاشق می‌شن و از عشق جز عشق نمی‌خوان.


تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1398 | 03:20 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

اولین کاری که من تو فضای مجازی شروع کردم وبلاگ بود... عاشق نوشتن و داشتن یه وبلاگ خیلی بزرگ بودم! الان دیگه وبلاگ خیلی طرفدار نداره... اینستا کاملا جاشو پر کرده ولی من بازم اینجا مینویسم...

اینبار بیشتر مینویسم بیشتر حرف میزنم ... اینجا پناهگاه تنهایی های من بوده و الانم بعد از گذشت ۷ سال هنوزم انقد دوسش دارم...

من برگشتمممم وبلاگ عزیزم... شروع دوباره تو مبارک


۹ خرداد ۹۸ بعد از دوسال سکوت ساعت ۲:۲۰ شب


تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1398 | 02:16 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


امروز با خودم فکر میکردم خدا چقدر مرا دوست دارد چقدر هوایم را دارد چقدر به من لطف میکند! تمام این افکار زمانی سراغم آمد که داشتم به تو‌ فکر میکردم! من خیلی وقت ها به تو‌فکر میکنم
مثلا وقت هایی که بی انگیزه ام وقت هایی که بی‌میلی سرتا پایم را میگیرد، به تو فکر میکنم!
به پوست لطیف صورتت ، به دندان هایت وقتی میخندی ، به چشم هایت که وقت خنده ریز میشوند، به لب هایت وقتی اسمم را صدا میزنی!
من به تمام این جزئیات فکر میکنم و حالم خوب میشود! تو‌ حتی فکرت هم به من انگیزه ی خوب بودن میدهد و در آخر به این فکر میکنم که اگر کسی چیزی شبیه تو‌ نداشته باشد ،در این جهان سخت و ناراحت چه بلایی سرش می آید!؟!



برچسب ها: خدا، دوست داشتن، تک، عشق،  
تاریخ : پنجشنبه 9 خرداد 1398 | 02:10 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ﺩﺭﺳﺖ ﻭﺳـــــﻂ ﭘﯿﺸــــﺎﻧـــﯽ ﺍﺕ
ﻣﯽ ﺷـــﻮﺩ ﻗﺒﻠـــــﻪ ﮔــﺎﻩ ﻟﺒـﻬــﺎﯼ ﻣــــــﻦ
ﺑـــــــﻮﺳﻪ ﻫــﺎﯾـــــﻢ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﺟــﺎ ﺣﻮﺍﻟـــــﻪ ﻣﯽ ﮐﻨـــــﻢ

 


تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت 1396 | 07:05 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

 

 

ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ
ﯾﮑﯽ ﻧﮕﺮﺍﻧﺖ ﺑﺎﺷﻪ،
ﯾﮑﯽ ﺑﺘﺮﺳﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺪﻩ.
ﺳﻌﯽ ﮐﻨﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﺖ ﻧﮑﻨﻪ،
ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ …
ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺵ ﺟﺪﺍ ﻣﯿﺸﯽ:ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺑﺪﻩ
ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﺭﺳﯿﺪ؟
ﻗﺸﻨﮕﻪ: ﯾﻬﻮ ﺑﻐﻠﺖ ﮐﻨﻪ،
ﯾﻬﻮ . . . ﺗﻮ ﯼ ﺟﻤﻊ .. ﺩﺭ ﮔﻮﺷﺖ ﺑﮕﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ،
ﺑﮕﻪ ﮐﻪ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﺑﻬﺖ ﻫﺴﺖ.
ﺣﺲ ﻗﺸﻨﮕﯿﻪ ﺍﺯﺕ ﺣﻤﺎﯾﺖ ﮐﻨﻪ،ﻭﻗﺘﯽ ﺣﻖ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ …
ﺁﺭﻩ …
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ!!!


تاریخ : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تو دوری زمن من بیقرارتم

تو عشقی من من عاشقتم

وفای تو چنان بود ک کرد مرا حیران ک چنان باوفا هستی تو ای مهربان

شعر بلد نیستم بیت بلد نیستم هرچه گویم خود ندانم چ گویم

باز میگویم فاش میگویم تو را میگویم گر شوی خوشحال من میشوم

باحال همچو طوطیه رنگین شمال تو اهو باش

من در غربت تو میکشم انتظار چون دوستت دارم هستم بی قرار


تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1396 | 05:56 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ﺁﻫﻨﮓ” ﺯﻧﺪﮔﻴﺖ ﺭﺍ،
ﺧﻮﺩﺕ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﯼ !…
ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻓﻬﻤﻴﺪ،
ﻣﻬﻢ ﻧﻴﺴﺖ ﭼﻨﺪ ﻧﻔﺮ ﻣﻬﻤﺎﻥ “ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ” ﺯﻧﺪﮔﯾﺖ ﻣﯽ
ﺷﻮﻧﺪ …
ﻣﻬﻤﺎﻥ ﻫﺎ ، ﻣﯽ ﺁﻳﻨﺪ ﻭ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ …
ﻭ ﻓﻘﻂ ﺧﻮﺩﺕ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ” ﺷﻨﻮﻧﺪﻩ” ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻣﺎﻧﺪ !…
ﻳﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ،
ﻣﻬﻢ ﺍﻳﻦ ﺍﺳﺖ ﻃﻮﺭﯼ “ﺑﻨﻮﺍﺯﯼ”
ﻛﻪ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ” ﻣﻮﺳﻴﻘﯽ” ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ
ﻭ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﯼ !…
ﻭ ﺑﺮﺍﻱ ﺧﻮﺩﺕ ” ﺩﺳﺖ” ﺑﺰﻧﯽ
!!

 


تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت 1396 | 03:09 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تاریخ : شنبه 21 اسفند 1395 | 09:14 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ﺑﺮﺳﺮ ﻣﺰﺭﻋﻪ ﯼ ﺳﺒﺰ ﻓﻠﮏ

ﺑﺎﻏﺒﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﺘﺮﺳﮏ ﮔﻔﺖ

ﺩﻝ ﺗﻮ ﭼﻮﺑﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﻭ ﻧﺪﺍﻧﺴﺖ ﮐﻪ

ﺯﺧﻢ ﺯﺑﺎﻥ

ﺩﻝ ﭼﻮﺏ ﺭﺍ

ﻫﻢ ﻣﯽ ﺷﮑﻨﺪ

 

http://s7.picofile.com/file/8283325526/Sad_Scarecrow_imohajer_blog_ir_.jpg


تاریخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | 06:11 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دیگر عکس هایش آرامم نمی کند
من به دستانش نیاز دارم
خدایا بهشت آسمانیت را نمی خواهم!
من اهل دوزخم!!!
آغوش آنکه عاشقانه هایم را برایش می سرایم به من برسان
من خودم بهشت را در آغوش او می سازم !!!


تاریخ : یکشنبه 15 اسفند 1395 | 05:08 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

انگشتانم که لای ورق های دیوان حافظ میرود

دستدلم می لرزد

اما به خواجه میسپارم تا نا امید رو از دلم نگیره

دلم میخواد همیشه بگوید

یوسف گم گشته باز اید به کنعان غم نخور …


تاریخ : پنجشنبه 12 اسفند 1395 | 05:49 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

قلب مڹ خانه‌ے عشق است 

وتو مهمان منی

چشم مڹ روشڹ ازاسمت شده

چشماڹ منی

حرفهــایـت شـــــده

آرامش هر روز و شبم

همچو پروانہ‌ےعشقی و

تو در جاڹ منی‌


تاریخ : یکشنبه 8 اسفند 1395 | 04:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

جـز خـودت و خـدا کسـی نمی داند

که جـــانت به جـــان آن گل بستــه است

و تـو داری با ایـن تــرس

روزهـا را به سختـی شب می کنی ...

و آرزو داری ای کــاش می شد تابلــویی بود

کنـار گلت که رویش نوشتـه بود :این گل صــاحب دارد ...


تاریخ : چهارشنبه 4 اسفند 1395 | 05:47 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یه پاییز زردو زمستونه سردو
یه زندونه تنگو یه زخم قشنگو
غم جمعه عصرو غریبیه حصرو
یه دنیا سوالو تو سینم گذاشتی

جهانی دروغو یه دنیا غروبو
یه درد عمیقو یه تیزیه تیغو
یه قلب مریضو یه آه غلیظو
یه دنیا محالو تو سینم گذاشتی

رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من تو بی من کجایی
رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من تو بی من کجایی

یه دنیا غریبم کجایی عزیزم
بیا تا چشامو تو چشمات بریزم

نگو دل بریدی خدایی نکرده
ببین خوابه چشمات با چشمام چی کرده

همه جا رو گشتم کجایی عزیزم
بیا تا رگامو تو خونت بریزم

بیا روتو رو کن منو زیرو رو کن
بیا زخمامو یه جوری رفو کن

عزیزم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من تو بی من کجایی

عزیزم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من تو بی من کجایی

ترانه سرا: محسن چاوشی


برچسب ها: شهرزاد، ترانه علیدوستی، چاوشی،  
تاریخ : یکشنبه 1 اسفند 1395 | 05:28 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

♥•٠·˙

صدایی می گوید:

همه چــراغ ها روزى خــامــوش می‌شــوند . . .

. . . امـــ‌ّــا من اینجــا "همیشــه" "بــراى تــو" روشنــــم.

┘◄ دوستـــدارت: خــداونــد 


تاریخ : پنجشنبه 28 بهمن 1395 | 06:45 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
هیچ روزی مثل امروز دلم تنگ نبود


خدا و زمین و زمانم باهام قهر نبود


تاریخ : چهارشنبه 27 بهمن 1395 | 02:27 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

زندگی همهمه ی مبھمی

از رد شدن خـاطره هاست

"بی خـیال همه ی تلخی ها"

هر کجـا خندیدیم

هر کجـا خنداندیم

زندگانی آنجاست....


تاریخ : جمعه 22 بهمن 1395 | 05:44 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گاهى براى روزهاى تلخِ بى حوصلگى

یک بوسه،

بوى خوش یک پیراهن،

و یا شنیدن یک دوستت دارم ساده

یک جور خوبى

حال آدم را عوض مى کند ...

و اینطور آدم مى فهمد

لذت دنیا

داشتنِ کسى ست

که دوست داشتن را بلد است...


تاریخ : دوشنبه 18 بهمن 1395 | 11:34 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 34 ::      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو