پنجره عشق


دلم گرفته است..

یا دلگیرم

یا شاید هم دلم گیر است

نمیدانم...

اصلا هیچ وقت فرق بین اینها را نفهمیدم

فقط میدانم دلم یک جوری میشود...

جوری که مثل همیشه نیس...

دلم که اینطور میشود

غصه های خودم که هیچ...

غصه های همه ی دنیا میشود

غصه ی من...


تاریخ : پنجشنبه 29 بهمن 1394 | 09:55 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


فردا ،

تکرار دوباره ی تنهایی های امروز است!

در برگی دیگر

از تقویم . . .

#سوما_تکیه_خواه

Https://telegram.me/rangaraaang


تاریخ : پنجشنبه 22 بهمن 1394 | 03:47 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

زندگی من با همین عاشقانه های بی مخاطب میچرخد

کاش که باشد روزی مخاطبی از برای همه دیوانگی هایم

یک روز اوی من هم بیاید و بگوید من هستم هنوز هم

بیاید پروانه وار بچرخد دور سرم

بیتابم کند چشم های بی نیرنگش

بگوید بی ریاست عشقش



چه فرقی میکند لاغر بلند تپل کوتاه... همینکه فقط من را بخواهد و من کافیست!


Https://telegram.me/shadi1994m


تاریخ : شنبه 10 بهمن 1394 | 06:13 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
امیدی بر جماعت نیست میخواهم رها باشم

اگر بی انتها هم نیستم بی ابتدا باشم

چه می شد بین مردم رد شوی آرام و نامرئی

که مدتهاست میخواهم فقط یک شب خدا باشم

اگر یک بار دیگر فرصتی باشد که تا دنیا -

بیایم دوست دارم تا قیامت در کما باشم

خیابانها پر از دلدار و معشوقان سردرگم

ولی کو آنکه پیشش میتوانم بی ریا باشم ؟

کسی باید بیاید مثل من باشد، خودم باشد

که با او جای لفظ مضحک من یا تو، ما باشم

یکی باشد که بعد از سالها نزدیک او بودن

به غافلگیر کردنهای نابش آشنا باشم

"دلم یک دوست میخواهد که اوقاتی که دلتنگم

بگوید خانه را ول کن بگو من کی، کجا باشم؟"

#سعید_صاحب_علم


تاریخ : جمعه 4 دی 1394 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

I'll love you till I die (boy)

Every day of my life

I celebrate you, baby, how I know you

Not just on Christmas

Wanna show you in so many ways

365 days!

I'll give you all my presents, boy, I'm for you

Not just on Christmas

Baby, whether rain or shine

Naughty or nice

I'm by your side

(Ooh, ooh)

(Ooh, ah)

(Ah)

I'll love you till I die (boy)

Every day of my life

I celebrate you, baby, how I know you

Not just on Christmas

Baby, whether rain or shine

Naughty or nice

I'm by your side

(Ooh, ooh)

(Ooh, ah)

(Ah)


تاریخ : جمعه 4 دی 1394 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گر عشق قرار است فرنگی باشد

بهتر که نصیبت دل سنگی باشد❗

من عاشقِ عاشق شدنِ فرهادم

حتی اگر این عشق کلنگی باشد❗


تاریخ : پنجشنبه 3 دی 1394 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدماے دلتنــگ

یـه وقتایـے کـه خیلـے بـهشـون خوش میگـذره و میخنـدن

یهـــو سرشون رو بر میگردونن اونورے

یکـم ثابت میـشــن

بعــد یواش یـواش چشماشون پر اشک میشه...


تاریخ : یکشنبه 22 آذر 1394 | 11:08 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

اگ یک روز پسردار شدم ...

دستشو میگیرم میبیرم عروسك فروشی،

میگم هركدومو دوس داری انتخاب كن.

بهش یاد میدم این عروسك انتخاب خودشه،

پس باید دوسش داشته باشه،

بهش یاد میدم دنیای پسرونش فقط ماشین بازی نیست ،

بلكه بهش قول میدم جایزه خوب نگه داری كردن از عروسكش یه ماشینه.

چون نمیخوام وقتی بزرگ شد با ماشین دنبال عروسك بگرده و فكر كنه جایزه ماشین داشتنش یه عالمه عروسکه ،

که یکی براش بخنده ،

اون یکی براش برقصه،

یکی براش گریه کنه

بهش یاد میدم اگه بهترین انتخاب رو كرد و مراقب انتخابش بود،

به بهترینا میرسه.

اینارو بهش میگم تا "پسرم" یه مرد بشه، نه یه نامرد!!!!


تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394 | 11:54 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


فكر كن وقت تماشای تو باران بزند

چك چك چتر تو در گوش خیابان بزند

نفسم حبس شود عشق تو جرمم باشد

ابر بین من و تو میله ی زندان بزند

هیجان دارم و در سینه دلم می كوبد

در ویران شده بگذار فراوان بزند

برگ سبزی است بیا تحفه ی درویش كن این

ناز چشمی كه سراز ریشه ی انسان بزند

موی من بحر طویلی است كه دستت در آن

موج خواهد شد اگر دست به طغیان بزند

عشق مفهوم عجیبی است كه در ذهن همه

می تواند قدمی ساده و آسان بزند

عشق یعنی غم یك قطره ی باران وقتی

دل به دریا زده یك مرتبه طوفان بزند


تاریخ : پنجشنبه 12 آذر 1394 | 11:53 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

I hate my self

I lost my last version

I miss my last version

I want my last version

Any one can hear me????


تاریخ : دوشنبه 9 آذر 1394 | 10:51 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

I just hate her

Its not my falt

Its yours

Becouse u love her and allow her to love u

I hate her

I hate you may be

I dont know

I hate my self


تاریخ : دوشنبه 9 آذر 1394 | 10:39 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

با دلم قهر نکن بی تو دلم می گیرد

"هستی" ام،بی تو همه هستی من می میرد

با دلم قهر نکن هرچه که خواهی آن کن

تو بزن بشکن و این سینه تو بی سامان کن

با دلم قهر نکن قهر تو عالم سوز است

بی تو حال دل من تلخ تر از دیروز است

با دلم قهر نکن من به تو عادت دارم

به خدا من به تو از پیش ارادت دارم

با دلم قهر نکن هستی من باش که هست

به خدا بی تو همه هستی من کوچک و پست


تاریخ : جمعه 6 آذر 1394 | 04:05 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

حال روحم خوش نیست

آسمانم ابریست

کودک دستانم،یخ زد از تنهایی

من پر ازبارانم

چشمه چشمانم خیس از این تنهاییست

باید از اینجا رفت تا ته یک لبخند

تا هوایی تازه تاعبوری بی بند

باید این دل را برد پروبالش زخمی است

درمیان این جمع یک نفر مرهم نیست

من چقدر دلتنگم کوله بارم برخیز

جاده از من خالیست خسته ام از این شهر

خسته ام از این جمع

حوض من بی ماهیست

خاطراتم برگرد

کودکی ها برگرد

سادگی ها برگرد

من پراز دیروزم

کوچه باغم خالیست


تاریخ : پنجشنبه 5 آذر 1394 | 01:58 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان ، لیلی جان

دیگر از چشم من افتاده جهان ، لیلی جان

روزگاری‌ست همه عرض بدن می‌خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می‌خواهند

دیو هستند ولی مثل پری می‌پوشند

گرگ‌هایی كه لباس پدری می‌پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می‌سنجند

عشق‌ها را همه با دور كمر می‌سنجند

خب طبیعی است یك روزه به پایان برسد

عشق‌هایی كه سرپیچ خیابان برسد .


تاریخ : چهارشنبه 4 آذر 1394 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

با همه خوبم من اما با شما، خب بیشتر...

دوستم داری ولیکن من تو را... خُــب بیشتر!

لحظه ای مال منی و "تو" خطابت می کنم

گرچه سعی ام بوده تا گویم: "شما" خب بیشتر

غیر معمولی ست رفتار منو شک کرده اند...

اهل خانه، دوستــانِ آشنا خب بیشتر

اشک های بی هوا، بعضا سکوت بی دلیل ..

شعر اما می کند رسوا مرا، خب بیشتر !


تاریخ : چهارشنبه 4 آذر 1394 | 10:02 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

فکر کن عاشـق ‌باشی

او رفته باشد..

پاییـز باشد !

بـاران هم ببارد ..

ادامه اش را ول کن

گریـه

امانـم نمیدهد ...


تاریخ : چهارشنبه 4 آذر 1394 | 09:55 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‼️من یک زن متاهل هستم ‼️

#دلنوشته... (یک برگ خاطره از یک #زن #ایرانی)

من یک زنم...یک زن #ایرانی...

ساعت هشت شب است...

اینجا خیابان سهرودی شمالی...

بیرون میروم...برای خرید نان...

نه #آرایش دارم...نه #لباسم جاذب است....

#حلقه ام برق میزند...

اینجا سر کوچه...

این هفتین ماشینی‌ست که جلوی پایم نگه میدارد....

آخری میگوید شوهر داری که داری، منم سیر کن، هرچی میخوای به پات میریزم...

اینجا نانوایی...

ساعت هشت ونیم...

نانوا خمیر میزد اما نمیدانم چرا به من زل زده و #چشمک میزند...

موقع پرتاب نان دستش را به دستم میساید....

اینجا #تهران...

از خیابان که رد میشوم موتورسواری به سویم میاید...

کیفم را سفت میچسبم....و نانها....

موتورسوار از قیمت میپرسد ...شبی چند؟ومن نمیدانستم قیمت شبها چند است؟

اینجا ایران...

دستی به باسنم کشید و با گفتن جوووون دور شد...

هنوز خیسی عرقهای سرد خشک نشده بود به خانه رسیدم...

مهندس را دیدم...آقای شرافتمندی که در طبقه بالابا زن و دختر زندگی میکند...

سلام آقای مهندس...خانوم خوبن...؟دخترگلتون خوبن؟

به سلام تو خوبی؟خوشی؟کم پیدایی؟راستی امشب کسی نیست خونه مون...اگه ممکنه بیا کامپیوتر نیلوفرو درست کن...خیلی لنگ میزنه....اینم موبایلم راحت تر خواستی حرف بزنی منتظرم...

ومن هاج و واج میگم چشم...وقت کردم حتما...

اینجا سرزمین اسلام....اینجا سرزمین رضا و امامزاده ها...اینجا بیماران جنسی تخم ریزی کردن...و نه دین نه مذهب نه قانون و نه عرف از تو محافظت نمیکند...

اینجا جمهوری اسلامی ...!!!

من یک زنم

همسرم میتواند چهار زن عقدی اختیارکند وچهل زن صیغه ای؟

موهایم مرا به جهنم میبرد و عطر تنم مردان را از ورود به بهشت باز میدارد؟

هیچ دادگاهی رای مرا نمیپذیرد

اگر مرد مرا طلاق دهد با غیرت نامیده میشود و اگر من طلاق بخواهم میگویند: زیر سرم بلند شده؟


برای ازدواج دخترم به اجازه من نیازی نیست، اما اجازه پدرش الزامیست؟

هر دو کار میکنیم، او بعد از کار به خانه میاید تا استراحت کند من به خانه میایم تا کار کنم و مراتب راحتی او را فراهم کنم ؟

من یک زنم

مردها حق دارند نگاهم کنند، اما اگر اتفاقی نگاهم به مردی بیفتد هرزه وکثیف خوانده میشوم؟

من یک زنم با همه محدودیتها و ناملایمات و باز هم یک زنم

اشتباه در آفرینش من است؟ یا مکانی که در آنجا بزرگ شدم؟

جسم من، تن من، وجود من، فکر یک مرد، لباس بلند

با چند كلمه عربی است

کتابم راعوض کنم یا فکر مردان سرزمینم را...

یا در کنج اتاقم حبس شوم...

نمیدانم

نمیدانم من بدجایی به دنیا آمده ام

یا بد موقعی به دنیا آمده ام ؟؟؟


تاریخ : دوشنبه 2 آذر 1394 | 09:20 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

با رفتن هر آدمی، بخشی از كیفیت سبك زندگی ما تغییر می كند. چیزی به نام تنهایی ناب وجود ندارد؛ لااقل درین جهان وجود ندارد. ما و شخصیت و افكار و رفتار و سبك زندگی مان، چیزی نیستیم جز انتگرال اجزائی كه تكه تكه از این ور و آن ور، از اینجا و آنجا، از عمرو و زید، خواسته و ناخواسته، در ما جمع شده است.

بسیار پیش می آید كه می بینیم حتی در خلوت ترین خلوتهامان هم، زمزمه ها و فكرهایمان، متاثر از "دیگری" به ظاهر فراموش شده ای است كه روزگاری پیش، چند صباحی را با او سپری كرده ایم. اما دقیقا در همان لحظه، در همان لحظه ای كه "صورت" زندگی مان تغییری نكرده، یادمان می افتد كه دیگری موردنظر، در آن روزگار كذایی، چقدر پررنگ تر و كاری تر حضور داشته در كالبد زندگی.

من كتاب می خوانم، اما كسی را داشته ام كه وقتی بود، شاید به خاطر همان بودنش، بیشتر و دیوانه وارتر كتاب می خواندم. من فیلم می بینم اما كسی در گوشه ای از زندگی ام بوده است كه فیلم دیدن در كنارش معنا و مفهوم دیگری داشته است. من اهل كوبیده و میگوام. اما نمی توانم انكار كنم كسی را كه فقدانش، انگیزه هایم برای بلعیدن تكه های نان چرب و تخم مرغ های روی میگو را به حداقل رسانده است. من قهوه می خورم، اما همنشینی كسی را تجربه كرده ام كه نوشیدن قهوه با او طعم دیگری داشته است. من احتمالا باز هم "دوست" خواهم داشت، اما كسی در حوالی دوست داشتنهایم بوده است كه آخ. من اهل بحث های جدی و فكری چندین ساعته ام، اما فراموش نمی كنم كه با رفتن یكی از همان آدمها، نه كیفیت بحثهایم همان گونه مانده و نه كمیتش. حتی گاهی آدم رقصم؛ اما نبودن كسی كه روزگاری برایش در میهمانی شلنگ تخته می انداخته ام، چرخاندن ولنگار دست ها در آسمان و كوبیدن ریتمیك پاها روی زمین را برایم از معنا تهی كرده است.

سرجمع این سلسله ی در هم تنیده ی جزئیات، جزئیاتی كه یك سرشان متصل است به كسانی كه روزی، جایی، نفس به نفسشان بوده ایم، همان چیزی است كه اسمش را می گذاریم سبك زندگی.

خودخواهانه اگر بخواهم تحلیل كنم، تلاش ما برای نگاه داشتن دیگران در كنار خودمان، در بهترین شرایط، چیزی نیست جز تلاش برای حفظ بقایای آن گونه ای از زندگی كه به آن دل بسته ایم و در متوسط ترین شرایط، كوشش برای جلوگیری از تغییر چیزی كه بدان "عادت" كرده ایم.

بعد از آن آدمها، اگر صرفا مقلدانی نبوده باشیم كه ادا در می آورده ایم، احتمالا باز هم كتاب خواهیم خواند، فیلم خواهیم دید، كوبیده و میگو به بدن خواهیم زد، قهوه خواهیم نوشید، بر سر انتخابات و ویتگنشتاین و سعدی و "خبر ویژه"های كیهان بحث خواهیم كرد، دوست خواهیم داشت و احتمالا، به احتمال زیاد، خواهیم رقصید. اما چیزی كه این وسط حسرتش را خواهیم خورد، چیزی نیست جز "كیفیت".

كیفیت همان عنصری است كه سبك زندگی ما را تغییر می دهد؛ حتی اگر چارچوبهایش به همان گونه ای باقی بماند كه پیش از این بود.

از بیرون كه نگاهمان كنند خواهند گفت: "این كه زندگی اش فرقی نكرد؛ اتفاقا برایش بهتر شد؛ سر و مر و گنده كتاب می خواند و فیلم می بیند و كوبیده می لمباند و می رقصد. وضع جیبش هم كه توپ شده. دورش هم كه شلوغتر است. پس خوشی زیر دلش را غلغلك داده". اما نخواهند دانست كه این اندوه، این ملال، جنسش هراس از آینده و پناه بردن به گذشته موهومی كه قرار است امنیت بیافریند و از هیبت ناشناخته ها مصونمان بدارد نیست. پوست آدمیزاد كلفت تر از این حرف هاست. كنار می آید؛ با همه چیز كنار می آید. ما نمی میریم. دق نمی كنیم. حتی زندگیمان را با رفتن كسی تعطیل نمی كنیم. شاید هم موفقتر و پیروزتر، دروازه های فردا را فتح كنیم. اما لا و لوی این زیستن ها و موفقیت ها و پیروزی ها و قهوه خوردن ها و رقصیدن ها و دوست داشتن ها، پنهان و یواشكی، یاد آن كیفیت از دست رفته می افتیم، انگشتهای پایمان گر می گیرد، قلبمان مچاله می شود، پلكمان خیس می شود، نفسمان بند می آید و در جواب دیگریِ دیگری كه در برابرمان ایستاده و می پرسد: "چی شد؟"، می گوییم: "هیچی عزیزم، هیچی"


تاریخ : دوشنبه 25 آبان 1394 | 02:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

The Music Played

Matt Monro

An angry silence lay where love had been

And in your eyes a look I'd never seen

If I had found the words you might have stayed

But as I turned to speak, the music played

As lovers danced their way around the floor

I sat and watched you walk towards the door

I heard a friend of yours suggest you stayed

And as you took his hand, the music played

Across the darkened room the fatal signs I saw

You'd been something more than friends before

While I was hurting you by clinging to my pride

He had been waiting and I drove him to your side

I couldn't say the things I should have said

Refused to let my heart control my head

But I was made to see the price I paid

And as he held you close, the music played

And as I lost your love, the music played.


تاریخ : چهارشنبه 20 آبان 1394 | 11:48 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

وقتی که دلت پیش کسی گیر کند

باران بزند ، باغچه را سیر کند .....

دلتنگ شوی ،کوچه به کوچه بروی

او عشوه کند ،ناز کند ،دیر کند ..!!

در چشم بهم زدن شبی خواهی دید

در آینه ، این عشق تو را پیر کند .. .!!


تاریخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | 10:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 33 ::      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو