پنجره عشق

‏جانا

داشتن تو

چون چیدن شاه توت

از بلندی های شاخه ای شکننده است

آن هم با پیرهن سفیدی

كه دوست داشتى...

#روزبه_معین


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 09:45 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

طفلی به نام شادی

دیری است گم شده است

باچشم های روشن براق

باگیسویی بلند

به بالای آرزو

هرکس ازاو نشانی دارد

مارا کند خبر،

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگرخزر


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گاهی لازم است

بنشینی

سر میز

با "خودت" حرف بزنی!

ببینی هدفش در زندگی چیست؟

می خواهد چه کار کند؟

چه چیز هایی دوست دارد؟

از چه چیز هایی بدش می آید؟

اصلا آرزویش چیست؟

چقدر به زندگی امید دارد؟

چند سال آینده تا مرگش را می خواهد چطور بگذراند؟

رک با هم حرف بزنید

همه چیز را بریزید روی میز

خوب هایش را جدا کنید

و بقیه را بریزید دور

باور کن وقتی بلند شدی

اطرافت روشن تر از قبل است

و کوله بارت برای ادامه

سبک تر!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

همه چیز تو یه ثانیه اتفاق افتاد ، رو به روی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم کتاب فارسی رو ورق می زدم « آن مرد داس دارد » « آن مرد با اسب آمد » ... حرف «س» رو تازه بهمون یاد داده بودن که با یه کلمه ی جدید آشنا شدم ... با «ترس» ، کلمه ای که تو کتاب نبود! ولی همه ی وجودم رو گرفته بود.

تلویزیون خاموش شد، مهتابی خاموش شد، لامپ تیر چراغ برق پشت پنجره خاموش شد... همه جا تاریک شد... من موندم و سیاهی ، من موندم و تاریکی ، من موندم و ترس... کلید برق رو بالا و پایین می کردم ولی برق رفته بود... بد موقع رفته بود ..‌. دقیقا تو چند ساعتی که خونه تنها بودم ...با سلام و صلوات دستم رو گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت کشویی که می دونستم مادرم شمع ها رو اونجا می ذاره ... فقط یه شمع تو جعبه بود ... کبریت رو برداشتم و همینطور که دستم می لرزید سعی کردم شمع رو روشن کنم ... بعد از شکوندن چند تا چوب کبریت بالاخره شمع روشن شد ...چند قطره از شمع رو چکوندم کف نعلبکی و شمع رو گذاشتم روش... دستم رو گذاشتم زیر چونه م و به شمع خیره شدم ... نورش کم بود ولی همین نور کم همه ی دلخوشیم بود ...همه ی امیدم برای فرار از تاریکی... خیره شده بودم به شمع و دعا می کردم آب نشه ، تموم نشه ... ولی اون داشت اشک می ریخت ...با هر قطره ی اشک کوچیک و کوچیک تر می شد... امیدم داشت آب می شد ... تموم‌می شد... تو زندگی هیچی بدتر از این نیست که امیدت تموم بشه ...از ترس چشمام رو بستم و زیر چشمی به شمع التماس کردم که خاموش نشه...وقتی شمع خاموش شد، صدای در اومد، وقتی پدر و مادرم رو دیدم، ترس رفت...‌برق نبود ولی قلبم پر از نور شد...پر از امید...

بعد از این همه سال دیگه از تاریکی نمی ترسم ولی می ترسم از اینکه امیدم تموم بشه...

می ترسم از اینکه دست بذارم زیر چونه م و آب شدن آرزوهام رو ببینم ... می ترسم از اینکه تو قلب آدم ها هیچ نوری نباشه... آره ... من از تاریک شدن قلب آدم ها می ترسم....


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


١-هر روز سیگار بكش

١٠ سال زودتر میمیرى

٢-هر روز الكل بنوش

٣٠ سال زودتر میمیرى

٣-عاشق كسى شو كه عاشق تو نیست

اینچنین‍‍ هر روز میــمیرى



تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من و تو

کاشفِ تمام خیابان‌ها و

کوچه‌های خلوت و دنج این شهریم!

فقط به بهای یک بوسه

هنوز هم میتوان دنیا‌های جدیدی را کشف کرد!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تاکسی های سالخورده

تا کارگاه اسقاط

کار می کنند

کارگرهای معدن

تا فرو ریختن سقف

آواز می خوانند

و آدم های عاشق

تا پایان دنیا

رنج می برند!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گراهام بِل عزیز...

تلفنی که زنگ نمی‌خورد نیاز به اختراع نداشت...!

حوصله ات که سر رفته بود

"چسب قلب" اختراع میکردی!

می چسباندیم روی ترک های

این قلب صاحب مرده...

و غصّه ی زنگ نخوردن تلفنی که اختراعش کردی را نمیخوردیم!!!

ساده بگویم...

گراهام بل عزیز!

حال این روزهای مرا

تو هم مقصری...!


برچسب ها: شیما مستوری، گراهام بل، تلفن، چسب قلب، تکه های دل، زنگ،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من آدمِ "عشقِ دوم"بودن نیستم جانم...

آدمِ اینکه خسته از راه برسی با کوله باری از مقایسه و انتظارِ استقبالِ گرمم را داشته باشی...

من تمامِ زنانگی هایم را در صندوقچه ی مادربزرگ پنهان کرده ام برای کسی

که اولینش باشم...

که اولینم باشد...

این همه سال با تنهایی نجنگیده ام برای "نفرِ دوم" شدن!


برچسب ها: عشق دوم، نفر دوم، مادربزرگ، اولینم، اولین،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‍‍ می گذرد حتی اگرامروز هم

این میز راگرد گیری نکنی

بیرون بزن رها بکن

دلواپسی هایت را لطفا

درست وقتی که ما

نگران چینی های گل سر خمان بودیم

چیزهای زیادی شکسته است


برچسب ها: میگذرد، گردگیری، رویا شاه حسین زاده، نگران، بیرون، دلواپس،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

انتخاب‌های من بین بد و بدتر نیستن...

بین

"همینه که هست"

و

"همینم خیلیا ندارن، خدا رو شکر کن"

هستش



تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 07:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏اونجا که شاملو میگه:

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن ...!



تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 11:23 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گـر یـک «نَفَـسـت» ♥️

ز زنـدگـانـی گـذرد

مگـذار کـه جـز

به شادمانى گذرد...!

#خیام


تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 01:06 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

✨✨✨

مردم اغلب خریدِ کتاب را با تحصیلِ محتوایش اشتباه می گیرند.

این که شخصی بخواهد هرچه را می خواند حفظ کند، مثل این است که سعی کند هر آنچه را که می خورد در معده نگه دارد.

جسمِ شخص از آنچه وی خورده تغذیه کرده و ذهنِ وی از آنچه که خوانده تغذیه شده و بدل به آن چیزی شده که اینک هست.

همانطور که بدن به آنچه برایش مطبوع است علاقه دارد، ذهن نیز تنها آنچه را که برایش جالب باشد حفظ می کند_به دیگر سخن، آنچه را که با نظامِ فکریِ وی سازگار باشد و مناسب برای نیل به اهدافش.

هر کسی اهدافی دارد، اما کمتر کسی هدفی برای نظامِ فکریِ خود دارد.

به این خاطر که مردم در هیچ چیز علاقه ای بی تعلق و عینی نمی یابند و از آنچه خوانده اند چیزی نمی آموزند؛هیچ چیزِ آن را به خاطر نمی سپارند.

جهان و تاملاتِ فیلسوف

آرتور شوپنهاور

✨✨✨


تاریخ : سه شنبه 14 خرداد 1398 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدمی که چاقه میدونه چاقه

آدمی كه استخونیه میدونه استخونیه

آدمی كه كچله میدونه كچله

آدمی كه دماغش قوز داره میدونه دماغش قوز داره

آدمی كه كك‌مک داره میدونه کک‌مک داره

حتی آدمی كه یه جوش گنده رو دماغش داره هم میدونه یه جوش گنده رو دماغش داره

نیازی به یادآوری نیست دوست گرامی


تاریخ : دوشنبه 13 خرداد 1398 | 02:35 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تو کی هستی که بخوای

زندگی منو قضاوت کنی؟

من میدونم که کامل نیستم...

اما قبل از اینکه

انگشتت رو اشاره ببری،

مطمئن شو که دستات پاکند!

#باب_مارلی


تاریخ : دوشنبه 13 خرداد 1398 | 12:50 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

➕‌انسان نمی تواند ازدواج کند و بعداً بگوید عشق می آید

➖گاهی اوقات ماجرای ازدواج در دنیای امروز این است که 2 نفر از آغاز به درد هم نمی‌خورند یا بعداً به دلایلی این رابطه و ازدواج از هم پاشیده می شود.

➖زیرا بعدا عشق نخواهد آمد و در ضمن چه ضرورتی دارد انسان چیزی را که نمی داند می آید یا نمی آید فکر کند که می آید.


تاریخ : یکشنبه 12 خرداد 1398 | 03:42 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

پدرم حلقه ازدواجش را فروخت تا برای مادرم لباس عید بخرد،وقتی از سر ناچاری شیفت دوم توی یک بنگاه هم کار میکرد هر روز با هزار مدل زن سر و کار داشت؛

توی ماشین زن غریبه می نشست،با زن غریبه آمد و شد داشت.

به زن چادری خانه اجاره می داد،برای زن سانتی مانتال هم خانه رهنی در جای پرت پیدا میکرد؛

وقت دعوا با مادر هم حتی داد می کشید از این زندگی لجن خسته شده.

مادر بابا را دوست داشت،بابا هم مادر را دوست داشت.

خانواده مادر بابا را دوست نداشت،خانواده بابا هم مادر را نمی خواست.

بابا هیچوقت به مادر خیانت نکرد و مثل چی هم همیشه مشغول کار بود،مادر هم هیچوقت به بابا شک نکرد.

پای هم ماندند!

حتی اگر زبانِ گفتن نداشتند،باورِ ماندن کنار هم میان آن استوار بود.

بیست و چند سال هم هست که کنار هم نفس می‌کشند و زیر یک سقف سر روی بالشت می گذارند.

دو تا بچه هم دارند قدشان از یخچال بلند تر!

راه به راه هم به یکدیگر نمی‌گویند: دوستت دارم،الهی بمیرم و اصلا نمیدانند ولنتاین چیست!

بابا در کل زندگی اش یک شاخه گل دستش نگرفت از پله ها بیاید بالا تقدیم مادر کند،حتی بعضی ماه ها بخاطر قسط ها فقط نان و پنیر خوردند.

ولی مثل تخم چشم هایشان به یکدیگر اعتماد داشتند!

برای مادر پراید بابا بویینگ ۷۴۷ بود،بابا هم به همین آرایش های ساده مامان قانع میشد.

من از دست نسل خودم مغزم سوت می کشد.

طرف حلقه انداخته اما چشم از مرد غریبه بر نمی‌دارد!

توی شاسی بلندی که شوهرش برای تولدش خریده نشسته و به یک مرد دیگر دوستت دارم میگوید!

مرد برای تفریح دنبال کار توی بنگاه و آژانس و اسنپ است!

وقتی میخواهد برای همسرش رژ لب بخرد از دوست دخترش می‌پرسد کدام مارک بهتر است!

راه به راه هم دوستت دارم و الهی بمیرم و زندگی بدون تو هرگز تقدیم هم می کنند!

زمان که جلو رفت،ماشین های تو خیابان گران شد،سوراخ لایه اوزون هم نازک،قیمت خانه ها سر به آسمان گذاشت،تقریبا همه چیز با ارزش تر شد به جز ما!

ما آدم ها چقدر ارزان و پَست و بی هویت و بی تعهد شدیم!

حالا خودمان به جهنم روی عشق را سفید کردیم!

حامد_رجب_پور


تاریخ : شنبه 11 خرداد 1398 | 01:53 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من ماده ام

ماده

و ماده می تواند مایع باشد

جامد باشد

و گاز.

مایعم ، مذابم

وقت هایی که چیزی دلم را آتش می زند

جامدم ، یخم

وقتی که واژه ها را درست بر نمی داری و

هر حرفت

یک تکه از وجودم را سرد می کند

من ماده ام

مادیانم

شیهه ام

کاری برای دلتنگی ام نمی کنی؟

دستی ببر لای یال های ترم لااقل

پیش از آنکه به حالت سوم ماده بودن برسم

هوا شوم و از همین هود آشپزخانه

برای همیشه بالا بروم.


تاریخ : شنبه 11 خرداد 1398 | 11:57 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

به سالها بعد فکر میکنم

به خیالی که قرار است تا ابد

جای خالی تو را برایم پر کند...

شکیبا_سیاسرانی


تاریخ : جمعه 10 خرداد 1398 | 04:47 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 34 ::      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو