پنجره عشق

اشتباه کردی: عذر خواهی کن

دلتنگ شدی: حرف بزن

عاشق شدی: [عشقت را] بیان کن

پول داری: میهمانم کن!



تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1398 | 09:53 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

پس از اینکه قلبی شکستی

دیگر برای خودت نخواهی شد

مدام دست هایت بوی قلب می دهند

بعد کابوس انسانی را میبینی که در پرتگاهی بی انتها سقوط میکند و تو هیچ دستی برای کمک کردن نداری!

#حامد_رجب_پور


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 07:52 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

اگر نتوانم با تو قهوه بنوشم

قهوه‌خانه‌ها به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم بی هدف با تو پرسه بزنم

خیابان‌ها به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم بی هراس نامت را در گلو بگردانم

کلمات به چه کار می‌آیند؟

و اگر نتوانم فریاد بزنم

«دوستت دارم»

دهانم به چه کار می‌آید؟


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدمها فکر میکنند با تظاهر به بی تفاوتی جذاب تر میشوند.

فکر میکنند اگر پیام ها را دیر جواب بدهند، یا دیرتر سر قرارشان برسند با کلاس ترند.

این باور های غلط از کجا آمده؟!؟

وقتی به عشق و احساس کسی بی تفاوت باشی، رسما اورا کشته ای..

یک مدت به حرمت احساسش تحمل میکند اما بالاخره میرود دنبال کسی مثل خودش.

آنوقت شما میمانید و یک عالمه عشق ِ جذاب و با کلاس که روی دستتان مانده.

#سحر_رستگار


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

هیچ دختری زشت نیست ولی هر دختری برای یکنفر قشنگترینه



تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 02:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدم ها باید توی زندگیشان پای خیلی چیزها بایستند.

پای حرف هایی که می زنند، قول هایی که می دهند،

اشتباهاتی که می کنند،

احساساتی که بروز می دهند،

نگاه هایی که از عمق جان می کنند،

دوستت دارم هایی که می گویند،

زندگی هایی که می بخشند،

عشق هایی که نثار می کنند.

آدم ها باید توی زندگیشان پای انتخاب هایشان بایستند.



تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 11:46 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏جانا

داشتن تو

چون چیدن شاه توت

از بلندی های شاخه ای شکننده است

آن هم با پیرهن سفیدی

كه دوست داشتى...

#روزبه_معین


تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 09:45 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

طفلی به نام شادی

دیری است گم شده است

باچشم های روشن براق

باگیسویی بلند

به بالای آرزو

هرکس ازاو نشانی دارد

مارا کند خبر،

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگرخزر


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 11:24 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گاهی لازم است

بنشینی

سر میز

با "خودت" حرف بزنی!

ببینی هدفش در زندگی چیست؟

می خواهد چه کار کند؟

چه چیز هایی دوست دارد؟

از چه چیز هایی بدش می آید؟

اصلا آرزویش چیست؟

چقدر به زندگی امید دارد؟

چند سال آینده تا مرگش را می خواهد چطور بگذراند؟

رک با هم حرف بزنید

همه چیز را بریزید روی میز

خوب هایش را جدا کنید

و بقیه را بریزید دور

باور کن وقتی بلند شدی

اطرافت روشن تر از قبل است

و کوله بارت برای ادامه

سبک تر!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 10:22 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

همه چیز تو یه ثانیه اتفاق افتاد ، رو به روی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم کتاب فارسی رو ورق می زدم « آن مرد داس دارد » « آن مرد با اسب آمد » ... حرف «س» رو تازه بهمون یاد داده بودن که با یه کلمه ی جدید آشنا شدم ... با «ترس» ، کلمه ای که تو کتاب نبود! ولی همه ی وجودم رو گرفته بود.

تلویزیون خاموش شد، مهتابی خاموش شد، لامپ تیر چراغ برق پشت پنجره خاموش شد... همه جا تاریک شد... من موندم و سیاهی ، من موندم و تاریکی ، من موندم و ترس... کلید برق رو بالا و پایین می کردم ولی برق رفته بود... بد موقع رفته بود ..‌. دقیقا تو چند ساعتی که خونه تنها بودم ...با سلام و صلوات دستم رو گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت کشویی که می دونستم مادرم شمع ها رو اونجا می ذاره ... فقط یه شمع تو جعبه بود ... کبریت رو برداشتم و همینطور که دستم می لرزید سعی کردم شمع رو روشن کنم ... بعد از شکوندن چند تا چوب کبریت بالاخره شمع روشن شد ...چند قطره از شمع رو چکوندم کف نعلبکی و شمع رو گذاشتم روش... دستم رو گذاشتم زیر چونه م و به شمع خیره شدم ... نورش کم بود ولی همین نور کم همه ی دلخوشیم بود ...همه ی امیدم برای فرار از تاریکی... خیره شده بودم به شمع و دعا می کردم آب نشه ، تموم نشه ... ولی اون داشت اشک می ریخت ...با هر قطره ی اشک کوچیک و کوچیک تر می شد... امیدم داشت آب می شد ... تموم‌می شد... تو زندگی هیچی بدتر از این نیست که امیدت تموم بشه ...از ترس چشمام رو بستم و زیر چشمی به شمع التماس کردم که خاموش نشه...وقتی شمع خاموش شد، صدای در اومد، وقتی پدر و مادرم رو دیدم، ترس رفت...‌برق نبود ولی قلبم پر از نور شد...پر از امید...

بعد از این همه سال دیگه از تاریکی نمی ترسم ولی می ترسم از اینکه امیدم تموم بشه...

می ترسم از اینکه دست بذارم زیر چونه م و آب شدن آرزوهام رو ببینم ... می ترسم از اینکه تو قلب آدم ها هیچ نوری نباشه... آره ... من از تاریک شدن قلب آدم ها می ترسم....


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


١-هر روز سیگار بكش

١٠ سال زودتر میمیرى

٢-هر روز الكل بنوش

٣٠ سال زودتر میمیرى

٣-عاشق كسى شو كه عاشق تو نیست

اینچنین‍‍ هر روز میــمیرى



تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من و تو

کاشفِ تمام خیابان‌ها و

کوچه‌های خلوت و دنج این شهریم!

فقط به بهای یک بوسه

هنوز هم میتوان دنیا‌های جدیدی را کشف کرد!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تاکسی های سالخورده

تا کارگاه اسقاط

کار می کنند

کارگرهای معدن

تا فرو ریختن سقف

آواز می خوانند

و آدم های عاشق

تا پایان دنیا

رنج می برند!


تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 06:10 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گراهام بِل عزیز...

تلفنی که زنگ نمی‌خورد نیاز به اختراع نداشت...!

حوصله ات که سر رفته بود

"چسب قلب" اختراع میکردی!

می چسباندیم روی ترک های

این قلب صاحب مرده...

و غصّه ی زنگ نخوردن تلفنی که اختراعش کردی را نمیخوردیم!!!

ساده بگویم...

گراهام بل عزیز!

حال این روزهای مرا

تو هم مقصری...!


برچسب ها: شیما مستوری، گراهام بل، تلفن، چسب قلب، تکه های دل، زنگ،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 09:43 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من آدمِ "عشقِ دوم"بودن نیستم جانم...

آدمِ اینکه خسته از راه برسی با کوله باری از مقایسه و انتظارِ استقبالِ گرمم را داشته باشی...

من تمامِ زنانگی هایم را در صندوقچه ی مادربزرگ پنهان کرده ام برای کسی

که اولینش باشم...

که اولینم باشد...

این همه سال با تنهایی نجنگیده ام برای "نفرِ دوم" شدن!


برچسب ها: عشق دوم، نفر دوم، مادربزرگ، اولینم، اولین،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‍‍ می گذرد حتی اگرامروز هم

این میز راگرد گیری نکنی

بیرون بزن رها بکن

دلواپسی هایت را لطفا

درست وقتی که ما

نگران چینی های گل سر خمان بودیم

چیزهای زیادی شکسته است


برچسب ها: میگذرد، گردگیری، رویا شاه حسین زاده، نگران، بیرون، دلواپس،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

انتخاب‌های من بین بد و بدتر نیستن...

بین

"همینه که هست"

و

"همینم خیلیا ندارن، خدا رو شکر کن"

هستش



تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 07:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏اونجا که شاملو میگه:

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن ...!



تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 11:23 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گـر یـک «نَفَـسـت» ♥️

ز زنـدگـانـی گـذرد

مگـذار کـه جـز

به شادمانى گذرد...!

#خیام


تاریخ : چهارشنبه 15 خرداد 1398 | 01:06 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

✨✨✨

مردم اغلب خریدِ کتاب را با تحصیلِ محتوایش اشتباه می گیرند.

این که شخصی بخواهد هرچه را می خواند حفظ کند، مثل این است که سعی کند هر آنچه را که می خورد در معده نگه دارد.

جسمِ شخص از آنچه وی خورده تغذیه کرده و ذهنِ وی از آنچه که خوانده تغذیه شده و بدل به آن چیزی شده که اینک هست.

همانطور که بدن به آنچه برایش مطبوع است علاقه دارد، ذهن نیز تنها آنچه را که برایش جالب باشد حفظ می کند_به دیگر سخن، آنچه را که با نظامِ فکریِ وی سازگار باشد و مناسب برای نیل به اهدافش.

هر کسی اهدافی دارد، اما کمتر کسی هدفی برای نظامِ فکریِ خود دارد.

به این خاطر که مردم در هیچ چیز علاقه ای بی تعلق و عینی نمی یابند و از آنچه خوانده اند چیزی نمی آموزند؛هیچ چیزِ آن را به خاطر نمی سپارند.

جهان و تاملاتِ فیلسوف

آرتور شوپنهاور

✨✨✨


تاریخ : سه شنبه 14 خرداد 1398 | 05:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 33 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو