پنجره عشق

هیچ دختری زشت نیست ولی هر دختری برای یکنفر قشنگترینه




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

آدم ها باید توی زندگیشان پای خیلی چیزها بایستند.

پای حرف هایی که می زنند، قول هایی که می دهند،

اشتباهاتی که می کنند،

احساساتی که بروز می دهند،

نگاه هایی که از عمق جان می کنند،

دوستت دارم هایی که می گویند،

زندگی هایی که می بخشند،

عشق هایی که نثار می کنند.

آدم ها باید توی زندگیشان پای انتخاب هایشان بایستند.




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

‏جانا

داشتن تو

چون چیدن شاه توت

از بلندی های شاخه ای شکننده است

آن هم با پیرهن سفیدی

كه دوست داشتى...

#روزبه_معین



نوشته شده در تاریخ یکشنبه 19 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

طفلی به نام شادی

دیری است گم شده است

باچشم های روشن براق

باگیسویی بلند

به بالای آرزو

هرکس ازاو نشانی دارد

مارا کند خبر،

این هم نشان ما

یک سو خلیج فارس

سوی دگرخزر



نوشته شده در تاریخ جمعه 17 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

گاهی لازم است

بنشینی

سر میز

با "خودت" حرف بزنی!

ببینی هدفش در زندگی چیست؟

می خواهد چه کار کند؟

چه چیز هایی دوست دارد؟

از چه چیز هایی بدش می آید؟

اصلا آرزویش چیست؟

چقدر به زندگی امید دارد؟

چند سال آینده تا مرگش را می خواهد چطور بگذراند؟

رک با هم حرف بزنید

همه چیز را بریزید روی میز

خوب هایش را جدا کنید

و بقیه را بریزید دور

باور کن وقتی بلند شدی

اطرافت روشن تر از قبل است

و کوله بارت برای ادامه

سبک تر!



نوشته شده در تاریخ جمعه 17 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

همه چیز تو یه ثانیه اتفاق افتاد ، رو به روی تلویزیون دراز کشیده بودم و داشتم کتاب فارسی رو ورق می زدم « آن مرد داس دارد » « آن مرد با اسب آمد » ... حرف «س» رو تازه بهمون یاد داده بودن که با یه کلمه ی جدید آشنا شدم ... با «ترس» ، کلمه ای که تو کتاب نبود! ولی همه ی وجودم رو گرفته بود.

تلویزیون خاموش شد، مهتابی خاموش شد، لامپ تیر چراغ برق پشت پنجره خاموش شد... همه جا تاریک شد... من موندم و سیاهی ، من موندم و تاریکی ، من موندم و ترس... کلید برق رو بالا و پایین می کردم ولی برق رفته بود... بد موقع رفته بود ..‌. دقیقا تو چند ساعتی که خونه تنها بودم ...با سلام و صلوات دستم رو گرفتم به دیوار و راه افتادم سمت کشویی که می دونستم مادرم شمع ها رو اونجا می ذاره ... فقط یه شمع تو جعبه بود ... کبریت رو برداشتم و همینطور که دستم می لرزید سعی کردم شمع رو روشن کنم ... بعد از شکوندن چند تا چوب کبریت بالاخره شمع روشن شد ...چند قطره از شمع رو چکوندم کف نعلبکی و شمع رو گذاشتم روش... دستم رو گذاشتم زیر چونه م و به شمع خیره شدم ... نورش کم بود ولی همین نور کم همه ی دلخوشیم بود ...همه ی امیدم برای فرار از تاریکی... خیره شده بودم به شمع و دعا می کردم آب نشه ، تموم نشه ... ولی اون داشت اشک می ریخت ...با هر قطره ی اشک کوچیک و کوچیک تر می شد... امیدم داشت آب می شد ... تموم‌می شد... تو زندگی هیچی بدتر از این نیست که امیدت تموم بشه ...از ترس چشمام رو بستم و زیر چشمی به شمع التماس کردم که خاموش نشه...وقتی شمع خاموش شد، صدای در اومد، وقتی پدر و مادرم رو دیدم، ترس رفت...‌برق نبود ولی قلبم پر از نور شد...پر از امید...

بعد از این همه سال دیگه از تاریکی نمی ترسم ولی می ترسم از اینکه امیدم تموم بشه...

می ترسم از اینکه دست بذارم زیر چونه م و آب شدن آرزوهام رو ببینم ... می ترسم از اینکه تو قلب آدم ها هیچ نوری نباشه... آره ... من از تاریک شدن قلب آدم ها می ترسم....



نوشته شده در تاریخ جمعه 17 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()


١-هر روز سیگار بكش

١٠ سال زودتر میمیرى

٢-هر روز الكل بنوش

٣٠ سال زودتر میمیرى

٣-عاشق كسى شو كه عاشق تو نیست

اینچنین‍‍ هر روز میــمیرى




نوشته شده در تاریخ جمعه 17 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

من و تو

کاشفِ تمام خیابان‌ها و

کوچه‌های خلوت و دنج این شهریم!

فقط به بهای یک بوسه

هنوز هم میتوان دنیا‌های جدیدی را کشف کرد!



نوشته شده در تاریخ جمعه 17 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

تاکسی های سالخورده

تا کارگاه اسقاط

کار می کنند

کارگرهای معدن

تا فرو ریختن سقف

آواز می خوانند

و آدم های عاشق

تا پایان دنیا

رنج می برند!



نوشته شده در تاریخ جمعه 17 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

گراهام بِل عزیز...

تلفنی که زنگ نمی‌خورد نیاز به اختراع نداشت...!

حوصله ات که سر رفته بود

"چسب قلب" اختراع میکردی!

می چسباندیم روی ترک های

این قلب صاحب مرده...

و غصّه ی زنگ نخوردن تلفنی که اختراعش کردی را نمیخوردیم!!!

ساده بگویم...

گراهام بل عزیز!

حال این روزهای مرا

تو هم مقصری...!




برچسب ها: شیما مستوری، گراهام بل، تلفن، چسب قلب، تکه های دل، زنگ،  

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

من آدمِ "عشقِ دوم"بودن نیستم جانم...

آدمِ اینکه خسته از راه برسی با کوله باری از مقایسه و انتظارِ استقبالِ گرمم را داشته باشی...

من تمامِ زنانگی هایم را در صندوقچه ی مادربزرگ پنهان کرده ام برای کسی

که اولینش باشم...

که اولینم باشد...

این همه سال با تنهایی نجنگیده ام برای "نفرِ دوم" شدن!




برچسب ها: عشق دوم، نفر دوم، مادربزرگ، اولینم، اولین،  

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

‍‍ می گذرد حتی اگرامروز هم

این میز راگرد گیری نکنی

بیرون بزن رها بکن

دلواپسی هایت را لطفا

درست وقتی که ما

نگران چینی های گل سر خمان بودیم

چیزهای زیادی شکسته است




برچسب ها: میگذرد، گردگیری، رویا شاه حسین زاده، نگران، بیرون، دلواپس،  

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 16 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

انتخاب‌های من بین بد و بدتر نیستن...

بین

"همینه که هست"

و

"همینم خیلیا ندارن، خدا رو شکر کن"

هستش




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

‏اونجا که شاملو میگه:

و آغوشت

اندک جایی برای زیستن

اندک جایی برای مردن ...!




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()

گـر یـک «نَفَـسـت» ♥️

ز زنـدگـانـی گـذرد

مگـذار کـه جـز

به شادمانى گذرد...!

#خیام



نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 15 خرداد 1398 توسط shadi | نظرات()
(تعداد کل صفحات:41)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ
موضوعات
مطالب اخیر
آرشیو مطالب
نویسندگان
پیوند های روزانه
» چت
ابر برچسب ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


کد موزیک الما


ابزار های عاشقانه برای وبلاگ

کد زیبا سازی لینک ها

کد حباب و قلب
کد حباب و قلب