پنجره عشق

دوس داشتن اینجوری نیس که وقتی آشتی باهاش خودتو فدایی نشون بدی و از همه چیت بگذری دوس داشتن اینجوریه که وقتی قهری بگذری از غرورت وقتی میدونی گند زدی جرات کنی بگی وقتی قهری وقتی میدونی حتی اون گند زده بری باهاش همکلام شی که حل بشه...

آره عزیز دوس داشتن اینه.... این نیس که دم به دیقه بگی عاشقتم دوس داشتن یعنی دادم میبینم حالت خوش نیس پس کارتو من میکنم دارم میبینم خسته شدی استرس داری پس هواتو دارم... دوس داشتن اینجوریه که اون سوای همه چیز بشه یکی یه دونت و براش هرکاری کنی چه قهر چه آشتی... نذاری وقتی شب میترسه تنها سر کنه...

اینو برای تویی مینویسم که اصلا با مفهوم دوس داشتن آشنا نیستی... تویی که هیچی جز خودت برات مهم نیس ...

وقتی با یه حس اشتباه که اسمش اصلا دوس داشتن نیس یکیو کشوندی تو منجلاب زندگیت و غرقش کردی توی اشکای خودش دیگه بهت مرد نمیگن... تویی که باعث شی هرروز یه نفر گریه کنه به نبودن فک کنه حتی آدم هم نمیشه گفت... تو حتی آشتی کردنات هم واسه دلتنگیای خودته...

وقتی این مدلی زندگی کنی طرف مقابلتم به مرور از زندگیت کناره میگیره و میره برای خودش یه زندگی میسازه و یهو میبینی دیگه نیست که نیست....!


تاریخ : سه شنبه 16 مهر 1398 | 10:46 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مگه چن روزه کلش ؟

بلند شو یکم موهاتو شونه کنش !

یه آبی به سرو روت بزن

انقد غریبگی نکن تو خونه خودت

اصن بلند بلند بخند

بدونه اجازه ی هیشکی تو شهر بچرخ

چون خانومی صداتو نبر

هر حرفی داری تو جمع بزنو

لااقل خودت هوای خودتو داشته باش

از کمد درآر اون کفشتو که پاشنه داش

برو جلو آینه به خودت برس

اون دختر سرحاله قدیمو راش بنداز

فک نکن به هیچی اصن

یه مدت سر به هیشکی نزن

یه" صبر" ازت مونده فقط

نزاری اونم بگیرن ازت


تاریخ : سه شنبه 16 مهر 1398 | 10:46 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

با غرور سرشو بالا گرفت و گفت:

من سنتی ازدواج میکنم! با یه دخترِ آفتاب مهتاب ندیده ی آروم و نجیب که صدای خنده هاشو تا حالا نامحرم نشنیده باشه... کدبانوییش زبانزد باشه... هرچی من گفتم فقط بگه چشم... حوصله ی زبون درازی ندارم! میخوام یه عمر آقایی کنم و خیالم راحت باشه بچه هام تو دامنِ یه کدبانوی باحیا بزرگ میشن!

هیچوقت نفهمید بچه هاش بیشتر از یه مادرِ کدبانو به یه مادرِ شیطون نیاز دارن که پا به پاشون، بچگی کنه...

یه مادرِ کتاب خونده که به جای تربیت با "این کارو بکن، اون کارو نکن" ، با یه عالمه قصه، حکایت و شعر بچه های فرهیخته تربیت کنه...

یه مادر که به جای خاله زنک بازی و چشم و هم چشمی با فامیل، وقتشو صرفِ پیدا کردنِ تک تکِ استعدادای بچه هاش کنه و به علایقشون احترام بذاره... نه اینکه مجبورشون کنه دنبالِ رشته ای برن که خودش حسرتشو داشته!

و از همه مهم‌تر یه زن که صدای خنده هاش خون باشه تو رگ‌های خونه...

با شوهرش از سیاست، ادبیات، سینما، موسیقی، ورزش حرف بزنه... حتی برای دفاع از نظرش بحث کنه... هیچوقت نفهمید زنی که جسارت نداره، از احساساتش حرف نمیزنه و بی چون و چرا فقط اطاعت میکنه، همون زنیه که تو جامعه هم هر بلایی سرش بیارن فقط سکــوت میکنه!

هیچوقت نفهمید سرنوشتِ یه "نسل" ، به انتخابِ امروزش بستگی داره!


تاریخ : پنجشنبه 28 شهریور 1398 | 08:53 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یه مرگی هم هست که دیگه برای ازدواج دوست داشتن ملاکت نیست!

دیگه برات مهم نیست اون که باهاش زیر یه سقفی دوستت داره یا نه؛

این یعنی تو تا یه جایی همهِ همهِ همه ی تلاش رو کردی تا با حداقلِ انتظارت کسی رو دوست داشته باشی اما اتفاق نیافتاده!

نمیدونی تو مقصری یا اونی که یجایی دلت رو شکسته.

نمیدونی به همه اون هایی که بعد از اولین نفر،سعی کردی دوستشون داشته باشی اما نشد بدهکاری یا نه!

نمیدونی حتی بهت ظلم شده یا به کسی ظلم کردی!

فرق زیادیه بین زنی که با عشق دنبال چند کیلو سبزی تازه برای همسرش که دیشب گفته قرمه سبزی هوس کرده میگرده با زنی که صرفا بخاطر خالی نبودن سفره قرمه سبزی بار گذاشته،

فرق زیادیه بین مردی که هر روز میره سرکار تا همسرش رو به آرزوهاش نزدیک کنه با مردی که بخاطر فرار از خونه به کار پناه میبره!

دقیقا نمیدونم آدم از کی و کجا به این نتیجه میرسه که میتونه با یه دوست صمیمی زیر یه سقف زندگی کنه اما میدونم زندگی بدون عشق،بدون دوست داشتن،بدون کسی که تو خونه منتظرته شبیه قطاریه که هیچوقت به مقصد نمیرسه...


تاریخ : جمعه 15 شهریور 1398 | 11:47 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

میگفت تو تنها کسی هستی که من دارمش؛

راست میگفت من تنها کسی بودم که پای تمام بدی هایش مانده بود،

تنها کسی که بدقلقی هایش را تحمل کرده بود و هیچ نگفته بود...

من تنها کسی بودم که هر وقت اشاره میکرد برای بودن کنارش وقت داشتم...

تنها کسی که دوستت دارم آمده روی زبانش را به بهانه ی غرور قورت نمیداد،

من تنها کسی بودم که تا صدایش بغضی میشد و قطره اولش نیامده از دردش صورتم خیس میشد،

از سردردش قلبم مچاله میشد و اخم هایش ویران میکرد دنیایم را...

من تنها کسی بودم که حتی موهای نامرتب و لباس های رنگی رنگیش را هم دوست داشتم،

یا آن چشم های پف کرده اش توی تخت خواب...

من تنها کسی بودم که توی این دنیا پر از آدم جور واجور،

با رنگ ها و تیپ ها و شکل های مختلف،

تنها آرزویم او بود و بس و رویاهایم خلاصه شده بود توی چشمهایش...

او راست میگفت؛

بینِ آن همه آدم که دورش را گرفته بود،

من تنها کسی بودم که او واقعا داشتش

شش دانگ،

بدون توجه به تقویم و ساعت،

بدون اما و اگر،

هر وقت که اشاره میکرد من را داشت...

فقط مانده ام چطور میشود آدم تنها کسی را که دارد،

دمِ رفتن یادش برود با خودش ببرد...



تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1398 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مامانم خیلی زن خوبیه !!

از اون خوبایی که واس خودش یه پا خانوم خونس !

از اونا که آشپزی و کد بانوییش بیسته !!

از اون زنایی که با حرف زدن با مرد غریبه لپشون گل میندازه و چادرشو سفت تر میگیره!!

مامانم خیلی زن خوبیه !!

از اون خوبا که بابام دوس داره و هی قربونش میره و هی دورش میگرده !

چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !!

میگف طرف دختر خیلی خوبیه !

از اونا که تو دانشگاه جز نمره اولاس!

از اونا که ته منطقن و میشه یه عمر زندگیو ساخت باهاشون!!

از اونا که حرف نمیزنن همه جا و هر چیزیو نمیگن!!

خلاصه که خیلی دختر خوبیه!

وقتی اینا رو تعریف میکرد داداش کوچیکم اخماش تو هم بود !!

وقتی ازش پرسیدم چته...با حرص گفت ،خب آخه چه جورى میشه عاشق همچین دختری شد؟!!!

یه هفته پیش واسه همین داداش کوچیکم رفتیم خواستگاری...

دختری که با سینی چایی اومد داخل ،شیطنت از چشاش میریخت بیرون !

بوی عطرش کل اتاقو گرفته بود...

از اون دختر حاضر جوابا بود که اگه تو یه جمع بود صدای قهقهش همه جا پخش میشد!!

که دل داداش کوچیکه منو با همون نگاهای دلرباش برده بود...

داداش کوچیکم میگفت خیلی دختر خوبیه!!

میدونی...

خوب آدما با هم فرق میکنه!!

مردم به خوب بابام میگن آپدیت نشده!

مردم به خوب داداش بزرگم میگن از دماغ فیل افتاده!!

مردم به خوب داداش کوچیکم میگن قرتی !!

از من میشنوید ...

بگردین دنبال خوب خودتون...

با خوب خودتون زندگی بسازین و زندگی کنین نه خوب مردم که آمار طلاق رو روز به روز نخواین ببرین بالا !

نه داداش من میتونه با یه زن مث مامانم به تفاهم برسه !

نه بابام میتونه کنار دختر مورد علاقه داداشم آرامش داشته باشه !

بچسبین به خوب خودتون حتی اگه از نظر بقیه بد باشه!


تاریخ : دوشنبه 4 شهریور 1398 | 01:27 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یه وقتایی که میای خونه مادر پدرت دلت میخاد هیچوقت دیگه نری از خونه

انقد آرامش داری و بی دغدغه ای... هیچ مشکل بزرگی نداری... ولی متتسفانه مجبوری بری ....!


تاریخ : چهارشنبه 23 مرداد 1398 | 09:39 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دلم که می گیرد، قلاب را برمیدارم و شروع به بافتن میکنم.

همینطور می بافم و می بافم تا غصه هایم کمرنگ تر شوند.

یک وقت هایی زیر لیوانی می بافم.

یک وقت هایی شال گردن، یک وقت هایی هم رومیزی و چیزهای دیگر.

بعد می نشینم زل میزنم به چیزی که بافته ام.

و با خودم فکر میکنم یک فرش گرد باید غم بزرگی بوده باشد.


تاریخ : چهارشنبه 16 مرداد 1398 | 05:51 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تاریخ : سه شنبه 15 مرداد 1398 | 12:27 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تاریخ : سه شنبه 15 مرداد 1398 | 12:04 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


هر رنگی میخوای باش

ولی یه رنگ باش

تاریخ : دوشنبه 14 مرداد 1398 | 11:58 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

از تو ممنونم بخاطر حس خوبِ دست‌ هایت وقتی می توانست بگریزد از این شانه‌های افتاده و اشک‌های مانده در دیدگان. از تو ممنونم بخاطر اثباتِ بودنت در این سرای آهنینِ آدم‌ها که هر ثانیه‌اش ترس است و آواز تنهایی. زمان، آموخته به افکارم بعضی آدم‌ها سایه‌ی وجودشان غبار از دلِ تنگت بر می‌دارد چه رسد به حضور همیشگی شان. تو یک نگاهت می ‌ارزد به تمامِ آنانی که باید می ‌بودند اما نمانده‌اند...



تاریخ : پنجشنبه 3 مرداد 1398 | 02:00 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من به عنوان یک زن، نمی‌گویم كه میز آرایش نداشته باشی، اما میگویم حداقل از میز تحریرت بزرگ تر نباشد! نمیگویم لوازم آرایش نخر، اما میگویم حداقل كتاب هم بخر..

من نمیگویم دل نبند، عاشق نشو ، به خاطر عشقت فداكاری نكن، بلكه میگویم عاشق خوب كسی شو. به كسی دل ببند كه عشق را، این صمیمیت روحانی را خوب بفهمد و بشناسد.

نمیگویم هر ماه رنگ موهایت را به روز نكن، اما یادت نرود دانش و سوادت را هم به روز كنی. مقاله بخوانی و بدانی در دنیا چه میگذرد.

من نمیگویم كمدت پر از لباس های رنگارنگ نباشد، اما میگویم كتابخانه ات بزرگتر باشد.

نگذار هیچ ابزاری را مثل اسباب بازی های كودكی اطرافت بریزند تا سرت گرم شود و نفهمی در جهان چه میگذرد. اصلا هر كاری خواستی بكن، اما اندیشه ات را نفروش، برای خودت اندیشه داشته باش.



تاریخ : سه شنبه 1 مرداد 1398 | 07:34 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سن و سالتان به جایی میرسد که دیگر چهارخانه و سه خانه بودن پیراهن مهم نیست.

چال رو گونه و خال کنار لب بی ارزش است و اگر خوردید به ایده آل ترین ظاهر اما بلد نبود کی و کجا مغرور باشد، کجا تمام غرورش را زیر پایش بگذارد یا با کدام حرفش اخم های پیشانی تان را باز کند، کجا چه رفتاری کند که ذوق زده تان کند، بلد نباشد برای آینده پدر یا مادر با لیاقتی باشد، قطعا چشمتان را نخواهد گرفت.

سن و سالتان به جایی میرسد که به تجربه میفهمید «فارغ از هر ظاهری، آدمهای خوش اخلاق و خوش قلب، همیشه زیباترینند»

نمیدانم چند سالتان است اما مراقب الویت ها و معیارهایتان باشید!

به یک عمر زندگی ای فکر کنید که قرار است با فردی برای همیشه فصلهای زندگی را پا به پای هم ورق بزنید...

#سیما_امیرخانی


تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1398 | 06:52 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

-اگه عشق نبود چی بود؟

-احتمالا یه عادت... وابستگی

-پس چدا هنوزم رفتنش درد داره؟ هنوزم میخوای ببینیش ولی میخوای بهش بگی ببین من آدمی که عاشقم باشه پیدا کردم... توچی؟

-ببین تو فقط انتقام میخوای...

-نه... من میخوام بدونه ویولون زدن دوس دارم... همونیکه اون میزد... میخوام بدونه چقد خوشکلترم الان... میخوام بدونه یه شغل خوب دارم...

-کافیه...تمومش کن... اون بازم فقط میخنده! چطوره به جای اینکه فکر کنی به اون چی بگی به این فکر کنی که اصلی ترین آدم زندگیت حالش چطوره

- اره ، فکر خوبیه! واقعا که چقدر دوستش دارم اون هیچوقت تا حالا ازم پشیمون نشده! همه ی زندگیمم میدونه... ولی بازم دوستم داره... آدم زندگی عشق زندگی همه چیز... فقط میتونه این آدم باشه


تاریخ : یکشنبه 23 تیر 1398 | 11:56 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

خدابیامرز میگفت.. کی میگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست.. هست، بی‌رنگ شدن از هر رنگی بدتره..


تاریخ : جمعه 21 تیر 1398 | 09:56 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏وقتى یكى دوسِت داره آرومى ولى خوشحال نیستى

وقتى یكیو دوست دارى خوشحالى ولى آروم نیستى،جفتش باید باهم باشه



تاریخ : جمعه 21 تیر 1398 | 08:55 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

غم انگیزه وقتی پدرت میگه خیلی چیزها رو دوست داشتم تو بچگی و بهشون نرسیدم و تو میپرسی الان رسیدی؟

بعد میگه نه دیگه هر چیزی هر آرزویی وقتی برای برآورده شدن داره... دیگه گذشت


تاریخ : دوشنبه 3 تیر 1398 | 09:49 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آدما از جنگیدن خسته نمیشن

از اینکه نمیدونن برای چی میجنگن

خسته میشن!!!



تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1398 | 11:50 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بعضی از آدمها ؛

فکر میکنند

قوی بودن،یعنی

هیچگاه احساس درد نکردن

اما در واقع قویترین آدمها

اونهایی هستند که

درد رو حس میکنند

میفهمند و میپذیرند

#پروفسور_سمیعی


تاریخ : چهارشنبه 22 خرداد 1398 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 33 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو