پنجره عشق

همیشه فکر می کردم معلم کسی ست که سر کلاس درس می دهد، امتحان می گیرید،‌ کم و زیاد نمره می دهد و تمام!! اما با گذر زمان فهمیدم معلم ها قدرت عجیبی دارند. آن ها می توانند دید آدم ها‌ را به زندگی تغییر دهند.

فهمیدم معلم ها همیشه در مدرسه نیستند.معلم می تواند همان کودکی باشد که تمام ناراحتی و دلخوری اش به چند دقیقه نرسیده تمام می شود. کودکی‌ که کینه به دل نمی گیرد و درس بخشش می دهد. معلم‌ می تواند همان جوانی باشد که برای آرزوهایش می جنگد و درس تلاش می دهد. معلم می تواند همان سالمندی باشد که به فرزندان و نوه هایش بی انتها عشق می ورزد و هیچکس مهربانی و عشق را به خوبی او یاد نمی دهد.

دنیا پر از معلم است...معلم هایی که جدا از سن و سال؛ جدا از تحصیلات؛درس زندگی می دهند.

هر کدام از ما می توانیم حتی برای یک نفر معلم باشیم، به شرط آنکه در زندگی چیزی برای یاد دادن داشته باشیم.


تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1399 | 06:22 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

چن روز پیش من فهمیدم که نمیتونم جایی همه حرقامو بهت بگم پسر گلم چون همه جا خواننده هایی هستن که منو میشناسن و نمیخام همه ی حرفامو بدونن... ولی اینجا حداقل خود واقعیمو ندیدن و نمیدونن اسمم چیه کجام... آخه یه زمانیزیادی صاف و ساده بودم با همه و خیلی بد بهم ضربه زدن و ازون موقع من تصمیم گرفتم دیگه انقد به کسی اجازه ندم نزدیک خودم و عزیزانم بشه

بهرحال اینجا برات مینویسم

هروقت بزرگ شدی بهت میگم که بخونیشون... شاید روزی من نبودم و اینا برات موند


دیشب بابا میگف منو دوس داره چون مهربونم چون پناهشم چون خوشکلم :))) همیشه هروخ ازش میپرسم نمیتونه جواب درستی بهم بده همیشه همینجوری یه عالمه ویژگی خوب میگه! و آخرشم گف هر اسمی من بگم میذاریم برات

اول بین ۵ تا اسم مونده بودم

رادوین(جوانمرد) مهرشاد(ترکیب اسم من و بابا) آیهان(پادشاه ماه) آیتاش(همتای ماه) پارسا(پرهیزگار)

ولی الان موندم بین سه تای اول

بابات هنوزم هی میگه سیروس :)))

کاش میشد از خودت پرسید چه اسمی رو دوس داری! مامانم اینا یعنی مادربزرگت اینا (مامان مامانم) رادوین رو ببشتر دوس دارن و البته دلشون محمد و امیرحسین میخاد که البته منم امیر حسین دوس دارم ولی ازونجایی که از قوم عرب بدم میاد دلم نمیخاد اسمتو عربی بذارم!، مامان بزرگ اونوری هم نظر خاصی اعلام نمیکنن و یبار شروین پیشنهاد دادن که هم من هم بابا مخالف بودیم اخه حس لوسی میده به آدم... برا همینم هنوز موندیم اسمتو چی بذاریم جانکم

اگه خارج بود اسمتو میذاشتم استفن یعنی باغ گل یا مارسل یعنی جنگنجوی کوچک

یه فیلمی داده پخش میشه شبکه جم مکس اونجا یه کارگاه خیلی خیلی باهوش و بامزه داره اسمش آدرین مانک اونم خیلی دوس دارم ولی معنی آدرین اصلا جالب نیس فقط اسم یه فرمانده رومیه که فتح زیادی داشته و علاقمند به ادبیات بوده...

باید دید آخرش اسمتو چی میذاریم گل پسرم


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 | 10:13 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مامان جون سلام

گل پسرم الان صدای اذان ماه رمضون میاد... خاستم بگم خیلی حس خوبیه از صب دلت آب و خوراکی بخاد و نخوری و یهویی که اذان گف بدویی آب بخوری

حتما امتحانش کن عزیزم

سحری خوردن هم تو اوج خواب آلودگی قشنگیای خودشو داره عزیزم

در کل خیلی کار جالبیه حتی اگه یه روزی تصمیم گرفتی مسلمون نباشی اینو امتحان کن! حتی اگه نماز نمیخوندی اینو امتحان کن

خیلی حس و حال قشنگیه روزه گرفتن! یادمه که منتظر الف الله اکبر بودم تا شیر آبو بغل کنم و کلی آب بخورم جوری که جا برای سوپ و پلو زولبیا بامیه و خرما و هرچیز دیگه ای تو معدم نمونه :)

امروز صب دقیقا یه دیقه مونده به اذان صبح منو بیدار کردی عسل مامان و یادم انداختی قرصی رو که نخوردم بخورم! فک کنم این دو سال نتونم روزه بگیرم ولی حتما سالهای بعد انجامش میدم... حداقل بخاطر همه ی حس خوبش



برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : سه شنبه 9 اردیبهشت 1399 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سلام گل پسر مامان

خیلی چیزها هست که دلم میخاد بهت یاد بدم ولی اولیش اینه که هیچوقت دل نشکون و اجازه هم نده دلتو بشکنن

هروخ یکیو دوس داشتی یه لیست از خوبی و بدی هاش درست کن و اگه دیدی خوبیاش چیزی جز اخلاقشه مطمئن باش میتونی کنار بذاریش...

گل من دیشب بابا ازم پرسید آخه تو چی منو دوس داری؟

میدونی من چی بابا رو دوس دارم؟ صداقتشو تو رفتارش یعنی وقتی حرفی میزنه همون چیزیه که میخاد بگه نه دروغه نه نقشه و نه چیز دیگه ای... بعدش صمیمیتشو دوس دارم! اون همه جا هرجوری بتونه و در واقع ظرفیتش اجازه بده کنارمه، وقتی اون هست میدونم مشکلارو چه سخت چه آسون تحمل و حل میکنیم!مورد بعدیش فداکار بودنشه، اولین بار وقتی اینو دیدم که دستام یخ میزدن و میخاست گرمش کنه و تو فلاسک آب داغ داشتیم ولی آب خیلی خیلی داغ بود دست خودشو میگرف جلوی آب داغ که داغیش بره و من فقط دستم گرم شه! مورد بعدی حمایتشه حتی وقتی میخام یه کار خیلی بزرگی که ممکنه نشه رو انجام بدم... مورد بعدی اینه که همیشه بهمون فکر میکنه به من زندگیمون و به خواسته های من و حتی خیلی وقتا هیچی نمیخاد جز اینکه من برسم به خواسته خودم! مورد بعدی هوسباز نبودنشه پسر گلم و امیدوارم تو این مورد واقعا مثه پدرت باشی، چشم پاک و دل سیر و مورد اعتماد! و یکی از مهمترین موردها اینه که پدرت در مورد همه چیز با من حرف میزنه و همه جا کنار همیم و مسئولیت پذیریش هم عالیه


میبینی خوشکل مامان اینا چیزایی راجع به اخلاق آدماست و ازین جهت امیدوارم بدونی که پدرت قهرمان ماست... و هرچقد پدرت الگوی تو باشه مطمئنم عشق آیندت زندگی بهتری خواهد داشت...

بعد از همه اخلاقیات میرسیم به ظاهر آدما... که دفعه بعد برات تعریف میکنم گل مامان


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : سه شنبه 9 اردیبهشت 1399 | 10:16 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


من زنم...

با دستهایی که دیگر دلخوش به النگوهایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم...

و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو

میدانی...؟

درد آور است که من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت

بیشتر از تفکرم می آید

دردم می آید...

باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید...

ژست روشنفکریت فقط برای دختران غریبه است

به خواهر و همسرت که میرسی قیصر میشوی

دردم می آید...

در رختخواب با تمام عقایدم موافقی

و صبح ها از دنده دیگری از خواب بیدار میشوی

تمام حرفهایت عوض میشود

دردم می آید...

نمیفهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که ناموس برای توست نه تفکر

حیف که فاحشه مغزی بودن

بی اهمیت تر از فاحشه تنی است!

من محتاج درک شدن نیستم

دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه می گذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود...!

میدانی...؟

دلم از مادرهایمان می گیرد

بدبختهایی بودند که حتی می ترسیدند باور کنندحقشان پایمال شده

خیانت نمی کردند...نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه...خیانت هم شهامت می خواست

نسل تو از مادرهایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد...

مادرم از خدا می ترسید

از لقمه حرام می ترسید

از همه چیز می ترسید

تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید...

از این همه بی کسی دردم می آید...!


تاریخ : سه شنبه 9 اردیبهشت 1399 | 10:15 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مردى كه زنها را فهمید...

آقاى ویلیام گلدینگ برنده جایزه نوبل ادبیات:

"من معتقدم، زنها باید دیوانه باشند كه فكر میكنند با مردها مساوى هستند!!!

همیشه بالاتر بوده اند.... خیلی بالاتر....

هر چیزى را به یك زن بدهى آن را به بهترین مبدل میسازد.

اگر به او نطفه بدهى، او به تو یك فرزند میدهد.

اگر به او یك محل اقامت بدهى، آنجا را به یك خانه تبدیل میكند!

اگر به او ماده اى غذائی بدهى، او به تو یك وعده غذائی میدهد....

اگر به او لبخند بدهى، او قلبش را به تو میدهد.

زنها هدیه هایی را كه دریافت میكنند،چندین برابر و بهترینش میكنند."


تاریخ : دوشنبه 8 اردیبهشت 1399 | 01:26 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سلام عزیزدلم

این روزا بیشتر متوجه حضورتم

ولی بیشتر از هرچیزی فکر میکنم به نیازهات!

نه فقط مادی ... من به تربیتت و به اینکه چجوری باید تورو موفق ترین آدم دنیا بکنم فکر میکنم

البته گاهی هم پیش میاد که عصبانی میشم و با خکدم میگم پس من چی؟ آرزوهام چی؟

بعدش اغلب اوقات خودمو دلداری میدم و گاهی بابات دلداریم میده و میگه نگران نباش کمکت میکنم توام به خواسته هات برسی

و من خدشحال میشم که قرار نیس کل زندگیم بره کنار و فقطتو باشی... بابت این فکرام منو ببخش عزیزم ولی

پسر قشنگم امیدوارم بدونی که من و بابا خیلی خیلی زیاد دوستت داریم

و مطمئنم که بابات انقد زیاد دوستت داره که حد نداره! عجیبه ... من فک نمیکردم نیومده انقد عاشقت بشه!

جان دلم از خدا میخام مواظبت باشه و هر لحظه هواتو داشته باشه حتی اگه من کم کاری کنم...

خیلی دوستت دارم

یادم بنداز دفعه بعد در مورد عشق باهم حرف بزنیم... میدونی که مادرت با صدای بلند نمیتونه همه حرفاشو بهت بگه و بیشتر برات مینویسه همیشه

مادرت


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 | 10:06 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

پسر قشنگم امروز نصف بیشتر وسایل سیسمونی تورو خریدیم

شاید فقط تخت و کمد و پرده اتاقت مونده باشه... عزیزدلم امروز میخام برات از تبعیض های جامعه بگم!

تو پسر منی... من و بابات

اما از نوجونی های دور برات خیلی زحمت کشیدم وقتی هرماه حالم بد میشد... امتحانام خراب میشد... مثل مرده ها میشدم و نمیتونستم هیچکاری انجام بدم

بزرگتر شدم ازدواج کردم، با تمام تلاشهای پدرت من تو تمام مراحل داشتن تو اذیت شدم درد کشیدم و الان تو هر روز و شب بارداری دوباره همه اینارو دارم

منتی نیست عزیزدلم... من خیلی هم دوستت دارم و به بدتر ازین هم راضی ام تا تو صحیح و سالم بیای بغلم!

میدونی بعد از همه ی این سختی ها شتید تو انتخاب اسمت نظر من دخیل باسه ولی نام خانوادگیت میشه نام پدر! و تو قانون این کشور تو فقط مال بابایی در حالیکه من و اون باهم برای داشتنت زحمت کشیدیم و شاید من بیشتر!

جان دلم سیسمونی خریدیم و درسته که مامان بزرگ بابابزرگت یه کلمه نگفتن چرا ما بخریم و حتی بابات هم تا جاییکه میتونست خرید کرد برات ولی وقتی به خانواده همسر به تعارف گفتیم اگه دوس دارین با شمام میریم خرید که احیانا ته دلشون ناراحت نشن که اونا تو خرید برای نوه ای که قانونا فقط مال اوناست نبودن! اونا گفتن نه شما بخرین ما میایم نگاه میکنیم.... تمام دیشب هروقت منو از خواب بیدار کردی کوچولوم به این عبارت فکر کردم به اینکه چقد بهم برخورده که تو فقط مال اونایی درحالیکه طبق رسمشون همه زحمتت مال من و خانواده منه

مادر منم میتونست از همین پولهای سیسمونی هزارویک چیز دیگه که دوس داره بخره ولی دوس داشت برلی تو بخره و با ذوق اینکارو کرد! کوچولو اگه ببینی چه چیزایی برات خریده و بعد مقایسه کنی با چیزایی که به اصطلاح کادو برات خریدن و هردفعه دادن ... شاید بگی من الکی غر میزنم نه کوچولو... لباسای کوچیک بابات رو نگهداشتن و دادم بهمون که تو بپوشی زیاد بد نیستن میشه تو خونه بپوشی.... اما خب!

میدونی عشق مامان من با همه رسم هاشون مخالفم! از کم گذاشتنای پدرو مادر همسرم و ندیدن های بابات بدم میاد.... عزیزدلم اینکه اگه تو الان دختر بودی من باید بفکر جهیزیه و سیسمونی تو بودم و چون الان پسری من فقط قراره تماشا کنم ناراحتم میکنه و من قرار نیس اینکارو بکنم... من قراره به آدمای اطرافم یاد بدم چه پسر چه دختر من باید هرکاری میتونم برای بچم انجام بدم!

حتما یادت بمونه عزیزدلم من قراره تو عروسیت تو نوه دار شدنم و تو همه چی نصف همه ی کارارو انجام بدن و نذارم خانواده همسرت و همسرت فک کنن پسر بودن یعنی فقط از دور تماشا کردن و صاحب بودن همه چیز

کوچولوی من عشق من یادت بمونه که تو اگه قانونا هم فقط مال پدر و جدپدری باشی، در اصل مال مامانی و تو کل قلب مامانی و نمیذارم هیچوخ هیچکس تورو از من بگیره تو فقط مال مامانی و بعد بابا

لطفا اینو بدون که پدر و مادر مامانت چقدر برات زحمت کشیدن و خاله هات چقدر دوستت دارن و یادت بمونه همه چیز

خیلی دوستت دارم گل پسرم

مامان


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : دوشنبه 1 اردیبهشت 1399 | 10:47 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

به یاد داشته باش

که در شرایط سخت ،

هنگامی که روح و جانِ آدمی به ناامیدی مبتلا شده!

چه کسی همراهت آمد ؟!

چه کسی دستت را گرفت و به تو یادآوری کرد که هوایت را دارد؟!

از همه مهم تر ،

چه کسی با دانستن اغلب نشدن ها

امید را به تو تزریق کرد ؟!

به یاد داشته باش!

چه کسی به دنبالِ این است که چند دقیقه وقتش را آزاد کند ،

لحظه هایش را به لحظه هایت گره بزند

و تمامِ خوشی و حال خوبش را با نگاه کردنِ به تو

با صحبت کردنِ با تو

مقدر کند ؟

بدون هیچ واسطه ای اگر بخواهم اعتراف کنم!

یک « تو » پاسخ تمامِ این پرسش ها بود .

« تو » معجزه ای بودی که رخ داد برای لحظه هایم

برای خستگی هایم

و برای دلشکستگی هایم...


تاریخ : شنبه 23 فروردین 1399 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏بیشعور!

آنقدر نگذاشتی ببوسمت كه بوسیدن را هم ممنوع كردند و حالا كه نفسهامان هم به شماره افتاده مثل عشق سالهای وبا ...

لعنت به تو،

لعنت به من،

لعنت به همه ی ما، بخاطر همه ی بوسه هایی که از هم دریغ کردیم،

اگر زنده ماندی از طرف من به تمام مردم دنیا بگو تا میتوانید همدیگر را ببوسید.

عشق سال‌های وبا

گابریل گارسیا مارکز



تاریخ : سه شنبه 5 فروردین 1399 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بهار نود و نه عزیزم سلام

می دانم سرت شلوغ است و داری چمدانت را برای آمدن، آماده می کنی.

خواستم بگویم میان شکوفه های رنگارنگ برای همه ی آدم ها،

یک دشت آرزوی برآورده شده بگذار توی چمدانت،

که امسال تا جایی که جا داشتیم دلمان شکست،

اشکمان تپید نگاهمان غرق انتظار شد.

که امسالمان سال بغض بود،

سال آه بود سال خداحافظی های سیاه بود.

حالا که داری از راه می رسی،

توی آغوشت برایمان عشق بیاور

توی چشمهایت برایمان اشک شوق بیاور.

بهار نود ونه عزیزم،

لطفا آنقدر خوب باش تا تمام روزهای سال

به یُمن آمدنت غصه ها را به در کنند،

لطفا زودتر بیا که دلمان به آمدنت خوش است



تاریخ : جمعه 1 فروردین 1399 | 12:07 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

همیشه روزای تولدم ذوق خاصی داشتم برای اینکه قرار بود مامان ناهار مخصوص منو بپزه بابا کیکی که دوس دارمو بخره خواهرا هرچی میگم اذیت نکنن و کلا همه چی بر وفق مرادم باشه و همسرمم بیشتر کنارم باشه چه دوران دوستی چه بعد ازدواج...

خلاصه همیشه حسای خوب میداد ولی یه حس پیرشدن بدی هم همراهش بود که انگار داری سر خودتو شیره میمالی و جشن میگیری که یادت بره پیرتر شدی!

داستان تولد امسال اما خیلی غمگین تر بود...

بعد از ۲۰ روز قرنطینه بودن و وجود کرونا... یادمه شاید یه ماه پیش فک میکردم به اینکه هوا سرده و کی تموم میشه که بریم بیرون بچرخیم تو هوای خوب، وقتی هوا خیلی خوبه و نمیتونی بیرون بچرخی ... سال قبل تو تولدم تصمیم گرفتیم برای تولد امسالم خانواده هامونو ببریم ۲۰۰۰ و خوش بگذرونیم کیک ببریم و تولد بگیریم بعد که باردار شدم و دکتر گفت پیتزا تعطیل گفتیم میریم رستورانی که شام عروسیو اونجا دادیم! آخه سالگردمون و تولدم یکیه... از دی ماه برنانه ریزی کرده بودم برای همسری کادو کت و شلوار بگیرم برای سالگردمون ولی نشد...

تو این بحران کرونا در حالیکه از ترس اینکه خانوادمونم کرونا نگیرن تولدی نگرفتم و افسرده تر شدم!

گاهی حس میکنم دیوارای خونه بهم نزدیک میشین و دلم بغضم میترکه...

خیلی سخته تو این وصعیت بارداری و کرونا زندگی کردن...

بعدشم که فرداش رفتم خونه مادرم و اونجا بهم کادو دادن همسری هم کلی بفکرم بود و کادو خریده بود ولی من نگرفته بودم! خلاصه که تولدی بود که دوسش نداشتم...

تنها نکته مثبتش پیشم بودن همسری بود که منجر به خونه تکونی اساسی شد :))) که باید گفت از خونه تکونی متنفرم

۲۴ اسفندی که سالگرد و تولدم بود :)


تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1398 | 10:57 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

راستشو بخای دلم تنگ شده برای بیرون رفتن

برای قدم زدن

برای اینکه دوچرخه بزونیم بریم شاهگلی

دلم تنگ شده که برم شیفت

دلم تنگ شده با خیال راحت برم بیرون

جوری که اصلا و ابدا نگران مریض شدن و مردن نباشیم

راستشو بخای بیشتر از مردن خودم برای مردن همه ی عزیزام میترسم برای بچه ای که هنوز نیومده!

دلم تنگ شده برای عادی بودن


تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1398 | 06:24 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

شاید اگر بیست سال پیش

یكنفر مى نشست روبرویم و برایم از این روزها میگفت،

فقط و فقط میخندیدم و از كنارش رد میشدم...

در سالى كه گذشت،

حال هیچكداممان خوب نبود...

سال كه تحویل شد،

سیل خانه هایمان را برد...

همین كه مى آمدیم از نو بسازیم،

زلزله مى افتاد به جانمان...

همین كه مى آمدیم از نو بسازیم،

آتش میگرفتیم

همین كه مى آمدیم از نو بسازیم،

جیبمان را مى زدند

همین كه مى آمدیم از نو بسازیم،

هواى نفس كشیدن نداشتیم

همین كه مى آمدیم از نو بسازیم،

دنیاى مجازیمان قطع میشد،فیلترمان میكردند

همین كه مى آمدیم از نو بسازیم،

خطایى میكردند،انسانى

همین كه مى آمدیم از نو بسازیم،

سفره اى نبود كه نان داخلش بگذاریم...

گفتیم زمستان میرود،

غنچه ها گل میكنند،

عید نزدیك است،

آمدیم با ته مانده ى جانمان از نو بسازیم،

گفتند آغوش ممنوع!

بوسه ممنوع!

لمسِ دست ها ممنوع!

و حالا شرمنده ایم

شرمنده ى پدران و مادرانمان

شرمنده ى آدمهاى دوست داشتنى زندگیمان،

كه قبل ترها در آغوششان بودیم و قدر ندانستیم!

فقط میدانم سالها بعد،

اگر باشیم،

اگر بتوانیم از نو بسازیم،

براى فرزندانمان بجاى "قصه"،

باید فقط از "غصه" بگوییم و بس...

لطفاً به ما كمى زمان بدهید،

تا براى یكبار هم كه شده،

بتوانیم حداقل،

دلهاى شكسته مان را "از نو بسازیم"



تاریخ : جمعه 16 اسفند 1398 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

نان را از من بگیر ، اگر می خواهی ،
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه .
گل سرخ را از من بگیر
سوسنی را که می کاری ،
آبی را که به ناگاه
در شادی تو سرریز می کند ،
موجی ناگهانی از نقره را
که در تو می زاید .
از پس نبردی سخت باز می گردم
با چشمانی خسته که دنیا را دیده است
بی هیچ دگرگونی ،اما خنده ات را که رها می شود
و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید
تمامی درهای زندگی را
به رویم می گشاید .
عشق من ، خنده تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی ، به ناگاه خون من بر سنگ فرش خیابان جاری ست
بخند ، زیرا خنده تو برای دستان من
شمشیری است آخته .
خنده تو ، در پاییز
در کنار دریا موج کف آلوده اش را باید برفرازد ،
و در بهاران ، عشق من ،خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم ،گل آبی ، گل سرخ
کشورم که مرا می خواند .
بخند بر شب بر روز ، بر ماه ،بخند بر پیچاپیچ
خیابان های جزیره ، بر این پسر بچه کمرو
که دوستت دارد ،
اما آنگاه که چشم میگشایم و میبندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند ،
نان را ، هوا را ،روشنی را ، بهار را ،
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم ...


تاریخ : جمعه 9 اسفند 1398 | 01:19 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

از تمام‌نداشته‌ها

می‌توانی‌به‌من فکر کنی

چگونه دستانم را می‌گیری‌

و چگونه

آغوشَت را به رویم می‌گشایی؟

و چگونه

سَرت را به سینه‌ام می‌فشاری؟

مرا کاملاً

دوست‌بدار

انگاری‌که همین حالا از

دستت خواهم‌رفت،

این‌گونه...


تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند 1398 | 07:12 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دیدی یکیو انقد دوس داری میترسی چیزیش شه از دستش بدی...

این حالو دارم الان

انقد دوستش دارم انقد خوبیاشو میبینم میترسم نباشه

از خونه که میره بیرون میترسم جایی تصادف کنه چیزیش شه

توی خواب میترسم

جدیدا میترسم کرونا بگیره

فقط دوسش دارم همین... :(


تاریخ : سه شنبه 6 اسفند 1398 | 07:33 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

من هم میدانم اوضاع وخیم است!

میدانم حال دل همه بدجور گرفته؛

میدانم خیلی ها رفتند و نرسیدند؛

میدانم نه راه پس برایمان گذاشتند و نه راه پیش.

نه اینکه ندانم؛

همه اش را میدانم.

اما چه کنم؟!

اگر هنوز از امید، رویاهای قشنگ، رسیدن ها و لبخند میگویم؛

فقط میخواهم ذره ای، تنها ذره ای

حال گل های باغچه ی دلتان را به آرامش گره بزنم؛

تا شاید کبوترهای آسمان قلبتان

لحظه ای لبخند بزنند.

سیما امیرخانی


تاریخ : سه شنبه 6 اسفند 1398 | 06:50 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

خدا کند

یک اتفاق خوب بیافتد وسط زندگی مان

آری همین جا

وسط بی حوصلگی های روزانه مان، نگرانی های شبانه

وسط زخم های دلمان

آنجا که زندگی را هیچ وقت زندگی نکردیم

یک اتفاق خوب بیافتد

انقدر خوب که

خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن

از یادمان برود

آنگونه که یک اتفاق خوب همین الان، همین ساعت

همین حالا از پشت کوه های صبرمان طلوع کند

طلوعی که غروبش

غروب همه ی غصه هایمان باشد

برای همیشه...


تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1398 | 08:06 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آ جان مواظب خودتون باشین

اوضاع جالبی نیس ولی تنها کار اینه که مواظب باشین

برای کارای غیر ضروری بیرون نرین

ماسک تاثیر زیادی نداره

دستاتونو خوب بشورین

از ضدعفونی کننده استفاده کنین

۷۰سی سی الکل ۹۶درصد رو با ۲۵ سی سی آب مقطر و ۵ سی سی گلیسیرین مخلوط کنین و استفاده کنین...

خیلی سادست این نوع ضدعفونی کننده

افرادی که دیابت یا هر بیماری زمینه ای دیگه دارن خصوصا آسم یا بیماری تنفسی قلبی لطفا اصلا بیرون نرین... اصن خودتونو تو اتاقتون حبس کنین والا بخدا الکی نیس ها مراقب باشین


تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1398 | 02:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 37 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات