پنجره عشق

آیدای من!

آیدای یگانه، آیدای بی همتای من!

عشق، بزرگ‌ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم ، چرا بزرگ‌ترین مرد دنیا نباشم؟

#احمد_شاملو


چقددددر عاشق این کتابم و حرف های شاملو

کاش وقت کنم زودتر بخرمت که بخونمت...

چقدر آدم دلش میخاد جای آیدای شاملو باشه... خیلی دلم میخاد جاش بودم!


راستی شما چی؟

کتاب چی؟میخونی اصن؟


تاریخ : سه شنبه 14 آبان 1398 | 08:17 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

In case

nobody told you today,

you are good enough.

احیاناً

اگه كسى امروز اینو بهت نگفت

من میگم:

«تو به اندازه كافى خوب هستى...»


تاریخ : جمعه 10 آبان 1398 | 12:15 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

➕حتی اگر خودتان را قطعه قطعه کنید و برای آرامش و رفاه کسی در چرخ گوشت بیندازید و رشته رشته شوید، یک روز از راه می‌رسد که همان کس، توی چشمتان خیره شود و می‌گوید:

تو هیچ‌وقت، هیچ کاری برای من نکردی!

➖وقتی این "هیچ" را می‌گوید دلت می‌خواهد زندگی دنده عقب داشت و مثل خرسی که تمام یک زمستان سرد را در دل غاری گرم می‌خوابد، بر میگشتی به بطن مادرت، کز می‌کردی، همانجا می‌ماندی و هرگز به این دنیا نمی‌آمدی.

➖اگر می‌خواهید در این دنیا زنده بمانید تمرین کنید از "هیچ‌کس هیچ چیز" توقع نداشته باشید، حتی از پدر و مادرتان. حتی از آن‌ها که هم خونتان هستند چه رسد به دیگران.

➖اینطور هیچ چیز غافلگیرتان نمی‌کند. حتی وقتی همان یک نفر بر می‌گردد، توی چشمتان خیره می‌شود و می‌گوید:

تو هیچ‌وقت، هیچ کاری برای من نکردی!

➖اگر این جمله را نشنیده‌اید هنوز روزش فرا نرسیده. می‌رسد!

بی توقع بودن تمرین سختی‌ست. خیلی سخت. مثل رنج زنده زنده، رشته رشته شدن در چرخ گوشت!


تاریخ : پنجشنبه 9 آبان 1398 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

اتوبوس خیلی خوبه میدونی چرا؟

میتونی هدفون بذاری بری بشینی گوشه ترین قسمت اون بالا و تمام حواستو بدی به فکرات

به همه ی کارایی که نکردی و پشیمونی و همه کارایی که میتونی بکنی و تنبلی میکنی

میتونی فک کنی به همه چیزهایی که داری و نداری... حتی میتونی اون گوشه کتاب بخونی

یامثه من وبلاگ بنویسی...

بهنرین قسمتش از نظر من اینه که مردمو تماشا کنی با اینکه حواسشون نیس و تو ذهنت داستانای زندگیشونو بسازی و آخرش با خودت بگی نه بابا حتما یه دلخوشی داره این زندگی


یه قسمت خوب ماجراهم اینا که هزینه اتوبوس پایینه... اصن انقد مزایا یه جا دیدین؟


اتوبوس وقتی بارون بباره و آهنگ بخونه:

یه خونه یه گیتار چشمای تو... تمام غروب و تماشای تو

یه عمری که سر میکنم پای تو بگو چی ازین بهتره......


نشستم چشاتو تماشا کنم نگاهت مثه قرص خواب آوره با من راجع به عشق شوخی نکن برام فکرش عذابآوره

کنار تو تا صبح بیدارمو کنار همم خابمون میبره چرا باید این لحظه ها بگذره...

دیشب خوابت نمیبرد و با آهنگ ملایم خوابیدی و من نشستم به تماشای تو... باید قبول کرد که عشق واقعا وجود داره و برای من اون تویی...


اتوبوس جای قشنگیه...


تاریخ : پنجشنبه 9 آبان 1398 | 11:00 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ولى خوشبختى واقعا تعریف نداره!

یكى با یه دوچرخه خوشبخته

یكى با یه هكتار باغ آلبالو

اون یكى با آدم رویاهاش

دلت كه راضى باشه خوشبختى


تاریخ : سه شنبه 7 آبان 1398 | 05:40 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بچه که بودم تولد و شهادت اماما به خودشون تبریک و تسلیت میگفتم گاهی بهشون میگفتم مثلا اگر میدونستی قراره بمیری چرا اینکارو کردی...


الان بزرگ شدم حس میکنم خلوص بچگی رو ندارم که بخام با خودشون حرف بزنم گاهی حتی ممکنه کافر باشم گاهی ممکنه مومن ترین باشم ... نمیدونم ولی فقط شبیه یه داستان غمگین میبینم این شهادت هارو..‌

عجیبه ولی هنوزم دلم حرم امام رضا رو میخاد چون حس و حال عجیبی به آدم میده... شاید واقعا ضامن آرزوهام بشه و آرزوهام برآورده شن...

خلاصه اینکه...

السلام علیک یا امام رضا


تاریخ : سه شنبه 7 آبان 1398 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

واقعا دوستت دارم!

گرچه شاید گاهی چنین به نظر نرسد، گاه شاید به نظر رسد که عاشق تو نیستم -

گاه شاید به نظر رسد که حتی دوستت هم ندارم، ولی درست در همین زمان‌هاست که باید بیش از همیشه مرا درک کنی

چون در همین زمان‌هاست که بیش از همیشه عاشق تو هستم ولی احساساتم جریحه‌دار شده است با این‌که نمیخواهم، می‌بینم که نسبت به تو سرد و بی‌تفاوتم

اغلب کارهای تو که احساسات مرا جریحه‌دار کرده است بسیار کوچک است، ولی آنگاه که کسی را دوست داری، آن‌سان که من تو را دوست دارم، هر کاهی، کوهی میشود!

و بیش از هر چیزی این به ذهنم میرسد که دوستم نداری خواهش میکنم با من صبور باش!

من‌ می‌کوشم که این‌چنین حساس نباشم

ولی عزیزترینِ من با این‌همه فکر می‌کنم که باید کاملا اطمینان داشته باشی که همیشه،

از همه‌ی راه‌های ممکن،

عاشق تو هستم...


پابلو نرودا


تاریخ : دوشنبه 6 آبان 1398 | 06:19 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یكى تو میگویى

یكى او

یكى تو میگویى

یكى او

و آنقدر این داستان ادامه پیدا میكند،

كه دیگر

نه تو میگویى و

نه او!

و نیمى از روابط،

به همین سادگى عقیم میشوند!

حلقه ى مفقوده ى نسلِ ما،

آرامش است

آرامشى كه گاهى خودمان نداریم،

اما از عالم و آدم انتظارش را داریم

مشكل غرورِ بیجاست

غرورى كه دقیقاً آنجا كه نباید،

خرجش میكنیم!

مشكل تنوع طلبى ست!

كه اگر این نشد،فداى سرمان،

هستند امثالِ اینها و آنها كه جاىِ خالىِ هم را پر میكنند!

نسلِ ما،

پر از حلقه هاى مفقوده اى است،

كه راستش را بخواهید،

حوصله ى پیدا كردنش را نداریم!

خودمان را انداختیم داخلِ سراشیبىِ روابطى كه،

میدانیم به دره ختم میشود،

اما ترجیح میدهیم از مسیر لذت ببریم!


به ما یاد ندادند چگونه یک رابطه عاطفی خوب داشته باشیم ، کمتر آسیب بزنیم و کمتر زخم بخوریم


تاریخ : دوشنبه 6 آبان 1398 | 12:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دنیای من متفاوت است!

دلبری كردن را نیاموخته ام.

برایت ناز نمیكنم تا كه ساعت ها نوازشت را خریدار باشم.

بوسه هایت را نمیپذیرم امّا آغوشم را همیشه به رویت باز میگذارم!

دستانت را نمیگیرم امّا شانه هایت را بغل میكنم!

هیچ گاه برای ماندنت اصرار نمیكنم،میگذارم خودت انتخاب كنی میخواهی بمانی یا كه بروی.

در نبودَت نمیمیرم بلكه خوب زندگی میكنم.

دوستت میدارم. امّا دوست داشته شدنم را به تو تحمیل نمیكنم.

من حرف هایت را نمیفهمم فقط صدایت را گوش میدهم.

من تورا به هیچ كافه ای دعوت نمیكنم بلكه به یك لبخند مهمان میكنم.

من ساعت های كنار هم بودنمان را نمیشمارم،من تعداد ضربان های قلبم را زمانی كه به تو نزدیك میشوم میشمارم.

من هیچ گاه به زبان نمیاورم كه چقدر زیبایی،بلكه میگویم تو برایم شگفت آوری!

من تورا یك جور دیگر دوستت دارم…

جوری كه هیچ كس تا به حال دوست نداشته است!



تاریخ : شنبه 4 آبان 1398 | 02:07 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات





این لینک رو حتما ببینین بی اندازه قشنگه...


up

تاریخ : پنجشنبه 2 آبان 1398 | 12:44 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

زندگی اونقدرا که فکر میکنین قشنگ نیست اونقدرا هم زشت و بد نیست

راستش زندگی یه خط ممتد داره برای خودش... همه چیز به وقت خودش اتفاق میفته!

اصلا زندگی کاری به کار ما نداره... ما فقط باید دل ببندیم به خنده های دلبر... به خوشحالیاش... به گریه هاش... حای گاهی وقتا دلت میخاد بتونی از ته دل زار بزنی میدونی که چی میگم؟

میبینی زندگی کاری به ما نداده کلا میگذره! درسته مهمه چطور بگذره ولی بهرحال میگذره... آخرش هرچیزی یه طوری میشه دیگه خوب و بد هم مکمل همن... همیشه یه چیزی خوب کامل نیست و چیزی بد کامل نیست... همه چیز نسبیه!

شاید منظور انیشتین هم از قانون نسبیت همین بوده :)))

خلاصش که دل ببند به لبخند دلبر و لبخند دلبر و لبخند دلبر!


تاریخ : چهارشنبه 1 آبان 1398 | 07:07 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

ما آنقدر چشم و ابروهایمان زیبا نبود که برایش شاعر بشوند

کل خیابان ها را به یادمان قدم بزنند و شب ها خوابشان نبرد

همانقدر معمولی که نگاهی در خیابان برای دومین بار به سویمان نشانه نمی‌رفت.

کسی مسیرش را تغییر نمیداد که مثلا اتفاقی سر کوچه ای محله ای جایی ببینتمان. هیچکس گونه هایش برایمان سرخ نمیشد، لپهایش گل نمی‌انداخت.

کسی برای صمیمی ترین دوستش از ما نمیگفت، آخر ما راز دل هیچکس نبودیم

ما انقدر معمولی بودیم که نه قدیم ها شعر میشدیم، نه حالا لابلای گفتگو های مجازی حرفی از ما باشد، غیبتی عاشقانه پشت سرمان بشود.

عادت کرده بودیم به حاشیه بودن به گوشه کنار بودن.

یکی از راه رسید اتفاقی گفت دوستت دارم

چه میدانستیم بی تجربه بودیم برایش "مُردیم"

رفت و نفهمیدیم که اتفاق بود و باز هم "مُردیم".


تاریخ : چهارشنبه 1 آبان 1398 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


نمیام بشینم بغل دستت

تو ماشین سر هر پیچ ماچت کنم

نمیام برات شعر بخونم

شبا نمیام اونقد بگم میشه دلبرونه بنگری که کلافه شی

نمیام بمونم کنارت و شب تا صبح نیگات کنم بس که ماهی وقتی خوابی. نه. میرم گم و گور میشم، ته مهای شهر. جدیدیه از من بهتره، میدونم. دیدم تو عکسا. ببخش اگه نبودم اونی که میخواستی، دوس داشتم باشم، بلد نبودم. توئم دیگه فکر من نباش، غصه نخور...


تاریخ : سه شنبه 30 مهر 1398 | 09:12 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

نمی‌توانم خودم را به دیوار بکوبم

نمی‌توانم خودم را به آلبوم بچسبانم

نمی‌توانم بروم خیابان، داد بزنم:

«نگاهم کنید!»

من

خاطرۀ دست‌های توأم

سکانس عاشقانۀ فیلمی

که پیش از اکران عمومی

باید

بریده می‌شدم.

لیلا کردبچه


تاریخ : سه شنبه 30 مهر 1398 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

جلال آل‌احمد در سال‌های دور از سیمین دانشور برایش نوشت : با هرکس حرف می‌زنم اولین کاری که می‌کنم این است که حلقه‌ام را طوری به رخش بکشم که او از من بپرسد که ازدواج کرده‌ای و من حرفم را به تو بکشانم و بعد عکس تو را نشان بدهم ...

پ.ن : عشق و علاقه ى واقعى اگه این نیست پس چیه؟


تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1398 | 10:49 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آیا کشور ما مدرن میشود ؟

ویکتور پلوین رمان نویس روس در رمان ۲۰۰۸ خود، مدرن بودن را چنین تعریف می کند:

– قطارهای روسی سر موقع برسند و حرکت کنند

– کارکنان رشوه نگیرند

– قُضات به تلفن‌های سفارشی پاسخ ندهند و حق مردم ضعیف را نخورند

– تاجران درآمد خود را به لندن نبرند

– پلیس راهنمایی و رانندگی با حقوق خود راحت زندگی کنند؛ و..

ریشه فلسفی مدرن بودن در مدنیّت است. شخصِ مدرن به کسی که به او می‌گوید: من شما را دوست ندارم، می‌گوید حقِ شماست که مرا دوست نداشته باشید؛ مگر قرار است همه مرا دوست داشته باشند.

شخصِ مدرن پرخاش نمی‌کند بلکه تلاش می‌کند ریشه‌های جهل و نادانی طرف مقابل را کشف کند. کشف کند که چرا طرف مقابل انقدر نادان است که همچین خرافاتی را باور دارد و برای باورهای غلطش اینگونه به تو پرخاش میکند.

شخصِ مدرن نه اجازه می‌دهد دیگری وارد حریم خصوصی او شود و نه در حریم خصوصی دیگران دخالت می‌کند.

اما یک ویژگی شخصِ مدرن بسیار تعیین کننده در جامعه مدنی و حکومت قانون است:

به محض اینکه پای خود را از منزل بیرون گذاشت در سطح جامعه

برای تمامی شهروندان، حقوق انسانی قائل است.

تابحال دیده اید: سرنشینان یک اتوموبیل گران قیمت یک میلیارد تومانی، چگونه پوست میوه، دستمال کاغذی و خاکستر سیگار به بیرون پرتاب می‌کنند؟

تابحال دیده اید چهار نفر آهسته با هم در عرض یک پیاده رو قدم می زنند و گپ می‌زنند و مانع عبور دیگر شهروندان می‌شوند؟

تابحال دیده اید پیاده روهای نزدیک به رستوران‌های فست‌فود ساعت دوازده شب چگونه مملو از آشغال است؟

آیا تابحال دیده اید راننده‌ای نه دوبله بلکه در ردیف سوم پارک کرده و رفته است و ترافیک خیابان را مختل نموده

اینها همه نشانه ی جامعه ای است که هنوز به بلوغ مدنی نرسیده. قانون در ان درست اجرا نمیشود.

و کشورهایی مثل انگلیس خرافات را تا بن و ریشه ی این جامعه دوانده اند.

این جامعه باید آنقدر سطح سواد و مطالعه اش را بالا ببرد تا بتواند از دست ظلم خلاص شود.

این تنها راه است.تغییر خودِ مردم.


تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1398 | 11:09 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

توی کارش موفق بود!

عروس که شد، قید کار کردن را زد.

چهار گوشه ی کار را بوسید به کل خانه نشین شد.

گفت: "شوهرش دوست ندارد کار کند."

گفت: "خیلی کیف دارد به خاطر کسی که دوستش داری، خانه نشین شوی، حتی اگر عاشق کارت باشی، حتی اگر توی خانه ماندن را دوست نداشته باشی."

لبش می خندید چشمهایش اما نه... غم چشمهایش را نمی توانست قایم کند. این آخرها هر وقت می دیدمش توی خودش بود. دلم می خواست ازش بپرسم برای آدم ِ دیگری عوض شدن، چطور است؟ مزه دارد؟!

بعد دیدم بهتر است آدمهای غمگین را سوال پیچ نکنم!

چقدر خوب است یک نفر باشد آدم را همانطوری که هست دوست بدارد!

قدش را ، وزنش را ، کارش را ، حتی دیوانه بازی هایش را ...



تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1398 | 10:14 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

همونطور که هیچوقت نمیشه با یه آدم منطقی، درباره ی عشق صحبت کرد، هیچوقت هم نمیشه با یه آدم عاشق منطقی صحبت کرد.

چون نه گوش میده، نه می فهمه درباره ی چی حرف می زنی.

عجیب ترین اتفاق زندگی اینجاست که آدم ها عاشق کسی میشن که به شدت منطقی هست. برای همین حرف هم رو نمی فهمن.

تجربه نشون داده هر آدم منطقی، یه روزی بالاخره عاشق میشه ولی قسمت تلخ ماجرا اینجاست که هر آدم عاشقی یه روز منطقی میشه‌...



تاریخ : یکشنبه 21 مهر 1398 | 11:52 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‌یاد بگیرید

محکم بودن را

قوی بودن را

کوه و سنگ بودن را...

لازمتان می شود برایِ وقت هایی که

آدم هایِ زندگیتان،

دستشان می رود رویِ نقطه ضعفتان

و دلتان را بند می کنند به نبودنشان...

یاد بگیرید که هیچ جایِ زندگی ‌جوابِ محبت هایتان چیزی نمی شود که شما می خواهید!

از من به شما نصیحت،

قوی بودن را یاد بگیرید!

برایِ تمامِ روزهایی که قرار است

تنتان بلرزد!

از آدم هایی که قلبتان را می لرزانند...



تاریخ : پنجشنبه 18 مهر 1398 | 02:07 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

امروز همینجوری که داشتم راه میرفتم بوی نم بارون رو حس میکردم.‌.. بوی خاک خیس خورده

این بو از همون اول قشنگ بود و قشنگ موند... خیلی حس خوبی به آدم میده نم بارون و برگای پاییز ...

انگار که به آدم بگه باشه مهم نیس هرچی درد تو دلت داری ول کن به زندگی برگرد... ولی آدما که دلشون میشکنه خوب نمیشه فقط فراموش میکنن و کم کم میبرن از زندگی و دوس داشتن

عجیبه بارون با اونهمه سیل آوردنش هنوزم اینهمه دوستدار داره! شایدم هرچی بدتر باشی خواستنی تری ولی بعید میدونم همه دوسش داشته باشن


تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1398 | 08:58 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 33 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ