پنجره عشق

لیلی زیر درخت انار نشست

درخت انار عاشق شد

گل داد… سرخ سرخ

گل ها انار شد… داغ داغ

هر اناری هزار تا دانه داشت

دانه ها عاشق بودند

دانه ها توی انار جا نمی شدند

انار کوچک بود…

دانه ها ترکیدند… انار ترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید

مجنون به لیلی اش رسید

خدا گفت: راز رسیدن فقط همین بود

کافی است انار دلت ترک بخورد




برچسب ها: یلدا، مبارک، لیلی، انار، عاشق، دل، مجنون،  
تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 10:24 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

یلدای خود را چگونه گذراندید؟

انشای خود را می‌خوانم

با سلام خدمت آموزگار خوب و دوستان عزیزم

شب یلدا به ما خیلی خوش گذشت. دور هم بودیم و تا تونستیم خوردیم و خندیدیم، فال هم گرفتیم.

البته پدرم می‌گفت شایعه شده که هندوانه‌ها را یه کسایی ارزون خریدن و انبار کردن که گرون بفروشن، به همین دلیل من نخریدم تا با مفاسد اقتصادی مبارزه کنم.

مادرم هم گفت: خوب کاری کردی و به من گفت عکس یک هندوانه بکش بگذاریم تو سفره یلدا، منم کشیدم خوشگل شد.

مامان گفت: تو روزنامه خوندم که دونه‌های انار دل درد میاره، برای همین نخریدم.

مادر من خیلی به سلامتی خانواده اهمیت می‌دهد. خواهرم عکس یه انار رو از تو روزنامه کند گذاشت تو سفره، یه انار بزرگ که دونه هاش سیاه بود.

مامان گفت: شب نمی‌شه آجیل خورد سر دلتون سنگین میشه و خوابهای بد می‌بینید برای همین فقط نخود چی و کشمش خریدم که خیلی هم خاصیت دارد. مادرم خیلی مهربان است.

مادرم گفت: رفتم میوه فروشی که میوه بخرم دیدم هرطور حساب وکتاب می‌کنم پولمون به آخرماه نمی‌رسه منصرف شدم. مامان چند تا پرتقال و سیبی رو که داشتیم مثل گل درست کرده بود و توی بشقاب چیده بود خیلی قشنگ شده بود دلمون نمیآمد بخوریم ولی مامان گفت: بخورین که نمونه میکروب می‌گیره، مامانم خیلی با سلیقه هست.

بابا آخر شب فال حافظ گرفت،

همش یادم نیست ولی اولش می‌گفت:

مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید.

خلاصه یلدای خوبی بود، چون ما دل درد نگرفتیم، خوابهای بد هم ندیدیم، تازه با مفاسد اقتصادی هم مبارزه کردیم.

این بود انشای من امیدوارم خوشتان آمده باشد.

معلم گفت: آفرین پسرم خوب بود اینم یه نمره ۲۰

دانش آموزی از ته کلاس گفت: آقا اجازه سرما خوردین؟ معلم گفت:

چطور؟ شاگرد گفت آخه آقا اجازه... از چشمتون داره اشک میاد.

معلم گفت: آره یادم نبود که سرما خوردم.


تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 04:23 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


همان چوبِ کوچکِ دارچینی،

که لحظه ی آخر

درونِ چای می اندازی

همان شماره ی ناشناسی

که لحظه ی آخر

به زنگش پاسخ می دهی

همان عکسی که در لپ تاپت

پنهان می کنی، ولی دور نمی ریزی

پیراهنی که دکمه اش را ندوخته ای

اما

نمی توانی از پوشیدنش منصرف بشوی

من

تمام ِآن ها هستم...

نخواستنی هایی

که ناگهان

نمی توانی از دوست داشتنشان

صرف نظر کنی



تاریخ : جمعه 29 آذر 1398 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

قرارمان سرمیز صبحانه

من عشق آورم،توعسل

من مربای بهاركنارنان میگذارم

توچندبیت غزل

بادوفنجان چای

كه دَم بكشد درنگاهمان



تاریخ : جمعه 29 آذر 1398 | 10:17 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


بارها برایم پیش آمده ، آنقدر زیاد که دیگر حسابش از دستم در رفته است .

بارها شده است زیر یک عکس تکنفره ،زیر یک نوشته ،زیر یک دردودل

زیر یک عکس چنده نفره ، زیر یک عصیان ، زیر یک لطیفه و ..

دلم میخواسته کامنت بگذارم ،

دلم میخواسته در موردش حرف بزنم

دلم میخواسته بنویسم فلانی جان این عکست چقدر خوب است ،

اصلا چقدر خنده به تو می آید ،

تو اصلا همیشه باید بخندی ،

حیف تو نیست آخر ؟

میگفتم فلانی جان این لباس رنگ و وارنگ چقدر به تو مزه میدهد ،

اصلا تو همیشه همین رنگی بپوش ،

این رنگ ، رنگ خودت است ،

انگار سندش را زده باشند به نام ت !

دلم میخواسته زیر دردودل فلان کس بگویم ،

آخ .. آخ که میفهممت ،

آنقدری که کاش الان پیشت بودم و تا جایی که بیهوشی مجال میداد با تو درباره اش صحبت میکردم ..

کاش کاش که پیشت بودم

بارها و بارها این اتفاق برایم پیش آمده که تمام حواسم را گذاشته ام و کامنت و حرف دلم را نوشته ام و بعد روی صندلی ام قِل خوردم ام به عقب ، چشمانم را ریز کرده ام و نگاهی به کل نوشته ام انداخته ام و یک ctrl + a گرفته ام و از بیخ و بن همه ی آن چیزی که در دلم بوده را پاک کرده ام !

آنقدر کامنت های ننوشته و حرف های نزده اما حفظ کرده دارم که آن سرش ناپیدا

یک لیست دارم از آدم هایی که قرار بود کلی حرف بهشان بزنم ، اما نشد که نشد ،

گاهی اوقات میبینمشان

و گاهی اوقات بهشان فکر میکنم و پیش خودم میگویم :

فلانی جان ای کاش آن روز آن حرف را به تو زده بودم

ای کاش آن کامنت بی مصاب را گذاشته بودم

ای کاش تو میدانستی همه ی این روزها که میگذرد در من چه خبر است ،

ای کاش میدانستی ..

و در دنیا هیچ چیز ،

هیچ چیز سنگین تر از حرف های نگفته نیست .

همین.



تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1398 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


زنی مردی را دوست داشته باشد، حتی در تنفرانگیزترین احساسش نسبت به مرد ، باز هم او را دوست دارد، منتظر آغوش و دستان گرم مرد می ماند!

زنها به بوی مردی که دوستش دارند مست میشوند!

هرچند مردها گاهی فراموش می کنند، همین احساسات به نظر کوچک را ولی در واقعیت عمیق. یادشان میرود که احساس گاهی باید بیاید بر زبان و بنشیند در آغوش و تنگ بفشارد زن را.

گاهی در لاله گوشش زمزمه کنی، و یادش بیاوری که دلت می لرزد هنوز برایش!


تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1398 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

.

ﻭﺻﯿﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺮﮔﻢ؛ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﻣﻦ

ﺩﻭﺗﺎ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﭼﺎﯼ ﻫﻢ ﺩﻓﻦ ﮐﻨﻨﺪ !!

ﺷﺎﯾﺪ ﺻﺤﺒﺖ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺩﺭﺍﺯﺍ ﮐﺸﯿﺪ …

ﺑﻬﺮﺣﺎﻝ ﺩﻟﺨﻮﺭﯾﻬﺎ ﮐﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﺯﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ …

ﻫﻤﺎﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﯽ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﺷﺪﻧﺪ

ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩﻧﺪ

ﺑﯽ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺷﮑﺴﺘﻨﺪ

ﻭﺑﯽ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ ﺭﻓﺘﻨﺪ !

سیمین بهبهانی


تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1398 | 06:12 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بُعد نا شناخته ای از احساس من زمانی پیدا شد كه تو پایت را به زندگی من گذاشتی . آن موقع بود كه فهمیدم زندگی علاوه بر خوردن و خوابیدن و درس خواندن و نفس كشیدن ، میتواند تو را داشتن را جزو نیازهای اصلی اش بداند .

من زمانی دانستم كه جسم من ابعاد بیشتری دارد كه خودم را در خیال در آغوش تو تجسم كردم و در واقعیت فقط سرم را پایین انداختم ، من فهمیدم كه خیال من میتواند با تو به اوج برسد و واقعیت من چیزی جز خجالت ندارد !

من چندمین بُعد خود را زمانی شناختم كه تو و دانشمندان صدا را یک موج میدانستید و من صدای تو را زیبا ترین موسیقی جهان میدانستم و بی اختیار دوست داشتم كه هر روز آن را گوش كنم و موسیقی متن خیال پردازی هایم باشد . . .

من فهمیدم كه بُعد بعدی زندگی ، دقیقا همان جایی ست كه ما با نگاه و بغض و صدا و دستان نفر دیگری زندگی خود را پیش میبریم ، بدون قدرت اختیار كه مثلا ما را از دیگر جانوران متمایز كرده است .

بُعد زندگی من از آنجایی پیدا شد كه ممكن است صدا و نگاه و دستانت را برای همیشه از دست داده باشم ، اما بتوانم با خیالم برای همیشه با تو زندگی كنم . . .


تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1398 | 10:10 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


مدیر حراست ما نظر لطفی به من داره.

بهم گفت:

«فلانی یک جوان خوب سراغ نداری؟

می‌خواهیم یک نفر رو استخدام کنیم.»

بهش گفتم:

«یک جوان خوب و امین می‌شناسم. خیلی خوش اخلاق و سلامت است.

انسان معتقدی است ولی با همه فکری میسازد و خیلی به مردم سخت نمیگیرد. اما به ظاهرش خیلی میرسد.

موهایش را بلند می‌گذارد و روغن می‌زند و تقریبا نیمی از درآمدش را صرف عطر می‌کند و البته دو نفر از عموهایش از معاندین اسلام هستند.»

خندید و گفت:

«بابا این که میگی اصلاً با ما و شرایطمون سازگار نیست، اینجا همه بچه هیئتی و مسلمون و انقلابی هستند، اصلاً نمیشه نزدیک اداره ما هم بیاد.»

بهش گفتم:

«اینهایی که من گفتم مشخصات پیامبر اسلام (ص) بود.»

هر دو نفر ساکت شدیم و دیگه صحبتی نکردیم.


تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1398 | 05:03 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات


اگه بچتون‌ ازتون‌پرسید نقاشیش‌ قشنگه بهش‌بگید

خودت دوستش‌داری؟ اگه تو می‌گی‌قشنگه

پس‌حتماً قشنگه. "بهش‌ لطفاً اینو یادآوری‌ کنید که"

خودش‌مهمترین‌شخصیه، باید از کارِش‌خوشش‌بیاد

"با این‌روش‌ بچه بهترین‌درسو یاد می‌گیره"


تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1398 | 05:55 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

آلبر کامو :

اگر چه مردم وانمود می کنند که

به حق احترام می گذارند

اما در برابر هیچ چیز

غیر از زور سر فرود نمی آورند!


تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1398 | 06:33 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

خیلی میترسم گاهی...

از انقدر خوب بودنت میترسم

از ازدست دادنت میترسم

از نداشتنت میترسم

از همه چی میترسم وقتی تو نباشی

دنیا بی تو خیلی سرد و تاریکه

وقتی هستی دنیا رنگارنگه

بمون برام عشق جانم


تاریخ : شنبه 16 آذر 1398 | 06:57 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

درخت

باد

پروانه

هریک نظری داشت به آفتاب

و آفتاب فقط ماه را کمین بود

اینطور بود که درخت رو به آفتاب بالا میرفت

باد ابرهایش را از چهره آفتابش می زدود

و پروانه دور شمع میسوخت... شمع آفتاب کوچک او بود که قصه غصه دار آفتاب را میدانست و اشک میریخت...

سرانجام بال پروانه سوخت...

و آفتاب باز میتابید!

#باران


تاریخ : جمعه 15 آذر 1398 | 05:55 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سیمین بهبهانی چه زیبا گفت:

حق حضانت برای تو

درد زایمان برای من

نام خانوادگی برای تو

بیگاری خانه برای من

چهار عقد برای تو

حسرت عشق برای من

هزار صیغه برای تو

حکم سنگسار برای من

هوس برای تو

عفاف برای من

آرام بمیر بانو که حتی

عکست را پس از مُردن

روی آگهی ترحیمت نمیزنند

ﻧﺎمم ﺯﻥ ﺍست

ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺯﻧﺪﻩ ﺑﻪ ﮔﻮﺭﻡ میکرﺩﯼ

ﮔﺎﻩ سنگسار

ﮔﺎﻩ ﻣﺮﺍ ﺿﻌﯿﻔﻪ میخوانی

ﮔﺎﻩ ﻟﭽﮏ ﺑﻪ ﺳﺮ

ﻭ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻫﺮ " ﻣﺮﺩی" ﻣﺮﺩﺗرم

ﻫﻤﺎﻥﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻋﺮﺑﺪﻩ میکشی

ﻭ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺣﮑﻢ ﺁﺑﺮﻭﺩﺍﺭﯼ

ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﺑﻨﺪﻡ

ﻫﻤﺎﻥﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺩﺭﺩ میکشم

ﻭ ﺗﻮ ﭘﺪﺭ میشوی

ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ

ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺮﺩﺗرم

ﻫﻤﺎﻥﻭﻗﺖﮐﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﮐﺴﯽ

ﺯﺍﻧﻮﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﺍﻧﻮﯾﻢ ﻣﯽﺳﺎﯾﯽ

ﻭ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ میکنم

ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ :ﺁﻗﺎﯼ ﺭﺍﻧﻨﺪﻩ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭ!

ﺑﺎﺯ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﻣﺮﺩﺗرم

ﻫﻤﺎﻥﻭﻗﺖ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ

ﺗﺮﻣﺰ میزنی ﻭ میگویی ﭼﻨﺪ؟

ﻭ ﻣﻦ ﺭﻭﯾﻢ ﺭﺍ ﺑﺮ میگردانم

ﻭ ﺗﻮ نمیدانی ﮐﻪ ﺩﻟﻢ

ﭼﮕﻮﻧﻪ میگرید

ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﯾﺸﮥ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺗﻮ

ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻭﻗﺖ

"ﻣﻦ ﺍﺯ " ﺗﻮ" ﻣﺮﺩﺗرم

ﺯﻥ ﻋﺸﻖ ﺯﺍﯾﺪ

ﻭ ﺗﻮ ﺑﺮایش ﻧﺎﻡ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ میکنی

ﺍﻭ ﺩﺭﺩ ﻣﯿﮑﺸﺪ

ﻭ ﺗﻮ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ

ﺑﭽﻪ ﺩختر ﻧﺒﺎﺷﺪ

ﺍﻭ بیخوابی میکشد

ﻭ ﺗﻮ خواب حوریان بهشتی میبینی

او مادر میشود

و همه جا میپرسند: نام پدر؟

قانونت عادلانه نیست دنیا



تاریخ : جمعه 15 آذر 1398 | 02:46 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بیا لباس هم باشیم و

دکمه‌دکمه روی تنِ هم بوسه بدوزیم

دلم می‌خواهد

دست من در آستین تو باشد

دست تو در آستین من

طوری که عطرِ تن‌ِمان گیج شود

و آغوش نفهمد

چه کسی آن یکی را بیشتر از آن یکی دوست دارد

راستش را بخواهی

من از این جنس سردرگمی‌ها

که نمی‌دانی تار عاشق‌تر است یا پود

خوشم می‌آید !


تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1398 | 10:39 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بنظرم هر چیزی باید در زمان و مکان خودش اتفاق بیفتد تا لذت کافی را داشته باشد؛

مثلا عطر شکوفه‌های بهارنارنج باید در بهار هوش از سر حیاط ببرد؛ خنکی شربت عرق نعنا در گرمای تابستان روحمان را تازه می‌کند؛ بستنی میوه‌ای درچله‌ی تابستان عرق جبین را می‌تکاند؛ بوی مست نارنگی، باران‌های وقت وبی وقت، صدای خش خش برگ‌ها با نوازش باد، غروب‌های دلکش سوغات پاییز است و غوغای هل در چای گرم در سوز زمستان نفس بند می‌آورد یا مثلا همین تو... مطمئنا در حوالی یک عصر برفی وقتی همه چیز آرام است مرا به صرف نوشیدن یک فنجان چای با عطر تنت غافلگیر می‌کنی...


تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1398 | 09:07 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی

پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را

ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین

گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین

بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی

گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق

در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت

کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد


تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1398 | 08:17 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

میدونی چیه؟

وقتی دوری این حس زجرآور حسودی چند برابر میشه....

چنان که حسودیت میشه به تک تک لحظه هایی که تو با بقیه میگذرونی...

خیلی حس بدیه این نوع حسودی و خودتم میدونی نباید وجود داشته باشه... مثلا اینکه تو با خانواده خودت حرف میزنی ... و منِ حسود ناراحت میشم!

باورت نمیشه چقدر حس مبهم و پیچیده ایه... اینکه به عالم و آدم حسودیت شه و بعد بیای برا همینا دعوا کنی!

و دعوا بدتر از هرچیزیه وقتی که هم حسودی هم نگران هم ناراحت...

براتون آرزو میکنم هیچوقت اینطور نشید!


تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏پرسید: قافیه چیه!؟

گفتم:

مثلا شما آخر مصرع اول كه "كمرنگ" میشى،

ما مجبور میشیم آخر مصرع دوم "دلتنگ" شیم!

دوباره ادامه داد: خب نشو!

گفتم: قافیه غلط میشه!

آخه ما خیر سرمون شاعریم

زشته قافیه‌هامون غلط در بیاد...



تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد.

سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک.

ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند.

طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.

حسین آقا که برآشفت « همه » گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می شود.

حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.

« همه » گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می خواهد.

حسین آقا ولی هر پنجشنبه می رفت سر خاک. سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. « همه » گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می گیرد.

سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد می داد حسین آقا زن بگیرد،

حسین آقا می گفت آنموقع که بچه ها احتیاج داشتند اینکار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند.

حرفی از احتیاج خودش نمی زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده ی پنجشنبه ها سر جایش بود.

« همه » گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه ها هم رفته اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می کند.

حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش هایش حرفهای « همه » را نمی شنید.

دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه،

دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:« هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی « تو » باشد،

آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود.

هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچوقت دل نمی شود.»

مریم سمیع زادگان


تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1398 | 08:06 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 34 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو