پنجره عشق
سلام گل گلیه مامان میدونی نتیجه این شد كه باید دو روز هفته آمپول بزنم تا بیای و باید دارو بخورم و برنج و شیرینی وشكلات نخورم یا كمتر بخورم با همه اینا هنوزم میترسم چیزیت بشه و كلا نگرانتم فقط لطفا سالم بمون برامون و سالم بدنیا بیا خدایا لطفا لطفا برامون حفظش كن همه ی داشته و نداشتمون تویی خدایا و بازهم شعر معروف من گر نگهدار من آنست كه خود میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد خدایا امیدمون رو ناامید نكن
تاریخ : پنجشنبه 8 خرداد 1399 | 11:37 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
سلام عزیزدلم مامان جون قراره برات در مورد گریه و ناموس بنویسم اما اول میخام بگم امروز جواب آزمایش رو دادن الان تو مطب دكتر نشستم تو جواب آزمایش مثل اینكه نوشته دیابت بارداری گرفتم دلم میخاد زار زار گریه كنم الان و اصلا بفكر خودم نیستم تمام من داره فك میكنه نكنه این مریضی بتو آسیب بزنه و این داره دیوونم میكنه با خودم حرف میزنم و میزنم و میگم نه حالت خوبه مامان جون من منتظرم بغلت كنم و هرروز بهت بگم كه چقدر شدی همه وجودم بابا الان دوره ولی هرروز انگار كه تو بیرون از شكم منی حالت رو میپرسه و دوستت داره همه ی ما منتظرتیم مامان بزرگ فریبا خاله هات و بابابزرگ كاظم هركاری از دستشون برمیاد دارن انجام میدن هفته پیش تخت و كمدت رو هم خریدیم من كه هیلی دوسشون دارم برات خوشخواب هم خریدیم كه راحت تر بخابی :) فقط تورو خدا حالت خوب باشه موقع سونوگرافی دستاتو تو هم گذاشته بودی اولش و بعد گذاشتی رو صورتت از دیدنت گریم گرفتن بود اخه خیلی وقت بود ندیده بودمت جوجه و این دفعه خیلی بزرگتر شده بودی و به وضوح حركاتتو میدیدم الان میفهمم چقد ذوق میكنم وقتی بغل بگیرمت و الان میفهمم چرا تو كلیپ ها انقد مادرا گریه میكنن از خوشحالیه البته شاید یه ذره ناراحتی هم داره خب آخه دیگه به اون نزدیكی نخواهی بود فیلم این سونوگرافی رو گرفتم و هرروز تماشات میكنم ناگفته نمونه بابا اصرار كرد كه فیلم رو بگیرم چون بخاطر شرایط كرونا نمیذارن بیاد ببینتت وقتی دیدیم فیلم ضربان قلبت مشخص نیس ناراحت شدیم مامابزرگ و خاله هاتم كلی ذوق كردن دیدنت و بابا كل كلیپ همش داشت قربون صدقت میرف جوجه كوچولوی من لطفا حالت خوب باشه
تاریخ : چهارشنبه 7 خرداد 1399 | 11:20 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
سلام آیهان جانم روز موعود رسید روزی كه از یه ماه پیش ترسش افتاده بود به جونم امروز سه بار ازم خون میگیرن و یه محلول گلوكز كه ممكنه باعث تهوع بشه قراره بهم بدن! همیشه از خودم میپرسم من قراره چجوری به تو بگم از آمپول نترس درحالیكه خودم انقد زیاد میترسم آخه میگن رطب خورده منع رطب نتواند كند خب از خدا میخام كمكم كنه این مرحله هم به خوبی و خوشی رد شه آمین
تاریخ : پنجشنبه 1 خرداد 1399 | 08:21 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات
آیهان یه دونه من امروز اولین نمدی درب اتاقتو با خاله مریم ساختیم خاله آنا هم كمك كرد ولی داره برای كنكور میخونه و سال سختی داره امروزم به درد خون گرفتن پس فردا فك كردم و غصه دار شدم ولی چه میشه كرد... مجبورم برم سه بار خون بدم واكسن كزاز بزنم و حتی زایمان كنم چقد ترسناك و من چقد برای همشون استرس دارم راستش این شبا اصن نمیتونم خوب بخابم همش استخون درد دارم...
تاریخ : سه شنبه 30 اردیبهشت 1399 | 05:15 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات
سلام گل مامان دیروز برای اولین بار سكسكه كردنتو حس كردم :) آدم دلش میخاد زودتر بیای بیرون كه بگیره بخورتت :)) این روزا طبق مقالات فقط صدای بابایی رو میشنوی و اونم هرروز سعی میكنه باهات حرف بزنه دیشب شب قدر بود كلی دعا كردیم با بابا كه سالم خوشكل و باهوش باشی دیروز تولد بابای بابات هم بود كه اونجا هم با زن عموت حرف زدیم برات یه سری چیزا درست كنم از نمد اونم میخاد برات پتو ببافه و یكی دوتا لباس منم دارم برات پادری درست میكنم هممون منتظرتیم كوچولوی مامان بابا آیهان عزیزم دیروز شروع ٧ ماهگیت بود و همچنین پنجمین سالگرد آشنایی من و بابا خیلی دوستتون دارم جفتتونو هم تورو هم باباجونو راستی پریروز هم موهای بابا رو كوتاه كردم :))) دارم دلداریش میدم كه زود بلند میشه نگران نباش ولی خب تو مهمونی تولد كه همه دوس داشتن موهاشو :)
تاریخ : یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 | 01:12 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مَردها

نمیدانم از کدام سیّاره آمده اند

امّا از هَر کجا که آمده اند

خوب است که هَستند ..

که ته مایه بازوانشان ، امنیّت است ،

که ته صدایشان بَم است و آرامش میدهد ،

که ابهت دارند تا تکیه گاه شَوند ،

که حافظه شان کوتاه مُدت است و

زود یادشان میرود

که جنس قَلبشان مَخملی است

که آغوشِشان

تمام تَرس ها را بلد است حل کند ،

که جِنسشان بیشتر از پیچیدگی ،

صاف و سادگیست ..

که دلشان گرم به لبخند جنس زن است

که بَلدند تمام خستگی شان را

تَه فنجان چای زَن جا بگذارند ..

خوب است که هَستند و دُنیا ،

به این مُحکم های مُقتدر و

اخموهای خوش قَلب نیازمند است ..

اگر نبودند ،

چه کسی میخواست

این همه حس خواستنی بودن را

به جنس زَن بدهد ؟!

چه کسی میخواست

خَریدار این همه ناز و دلبری بشَود ؟!

این محکم های مقتدر ،

این مَغرورهای خوش قلب ،

خوب است که هستند

از هَرکجا که آمدند ،

خوش آمدند ...


تاریخ : چهارشنبه 24 اردیبهشت 1399 | 12:28 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سلام آیهان مامان

خوبی عشقم؟ امروز من و تو اومدیم شهر تولد مامان ارومیه... البته طرز درست گفتنش اورمیه هست فلسفه داره بعدا تعریف میکنم برات

میدونی عسل مامان نمیدونم چرا اینجا آسمون هم آبی تره! هواش قشنگتره... انگار تک تک مولکول هاش مهربونترن..

انگار خونه خودمه... نمیدونم چطور بگم ولی واقعا حس راحتی دارم اینجا

الان داریم برمیگردیم عزیزم دل من برای اورمیه قشنگم خیلی تنگ میشه

امروز تو با خاله و دخترخاله ملاقات کردی و خونه جدید مامان بزرگ بابابزرگ رو دیدی... دریاچه اورمیه رو دیدی و باغات اورمیه رو

خونه خاله همیشه پر ز صفاست عسل من... چه شبایی که باهم تا صب حرف زدیم وقتای مجردی نامزدی و بعدش

کلا بهترین روزا کنار هم اونجا بودیم دلم میخاد بازم زودتر یه جا جمع شیمو خوش بگذرونیم

حتما توام قراره عاشقشون بشی :)


تاریخ : سه شنبه 23 اردیبهشت 1399 | 06:50 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏دلم میخواد بپرسی عاشقمی ؟ بگم

‏وقتی جوونی ، قشنگی ، جذابی همه عاشقتن

‏من وقتی چروک زیر چشمت بیفته هم عاشقتم

‏وقتی دستات بلرزه هم عاشقتم

‏من اونجا که همه چیو باختی هم عاشقتم

‏تو اوج خوب نبودنتم عاشقتم

‏اصلا من آدم عاشق تو بودن تو روزای تنهایی و سختیتم....


تاریخ : دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 | 09:00 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سلام عسل مامان

بابا دیشب داشت نگات میکرد گرچه دیده نمیشی که

داشت بهت میگف هرکاری دارم انجام میدم بخاطر تو و آیندته پسرم...

مامان جون میلینی چقد دوستت داره؟

لطفا همیشه افتخارش باش گل مامان


تاریخ : شنبه 20 اردیبهشت 1399 | 02:42 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سلاااام خوشکل بنده

بازم مامانی اومد با حرفاش

من عاشق بارونم عسلم بخاطر همینم اسم این ولاگ رو باران گذاشتم

بارون خیلی حس لطیفی به آدم میده البته وقتی که طوفان نباشه... میبینی حتی اینم یه نشونه از پستی بلندی های زندگیه

بارون اگه نم نم بباره قشنگه تند بباره میشه سیل و طوفان و خراب میکنه

نم نم بباره بوی عشق میده تند بباره بوی آزار

دلم میخاست اسمتو باران بذارم ولی گفتم ممکنه بعصی بی فرهنگا مسخرت کنن و نذاشتم

هنوزم بین آیهان و رادوین مرددم!

پسرکم سعی کن همیشه مثل بارون نم نم باشی که هم پاک میکنه هم لطیفه و عاشق

نکنه طوفانی شی و خراب کنی هرچی که هست رو و آواره کنی همه اونایی رو که حتی بهت نیاز داشتن ...

بارون یه درس دیگه هم بهت میده... اونم اینه که اگه جایی که لازم نیستی باشی باعث خرابیه و اگه جاییکه لازم هست نباشی بازم خرابیه

یه چیز دیگه هم اینه که همیشه میگن عاشقا زیر بارون گریه میکنن و اشکاشون دیده نمیشه و بارون نمیذاره همه ببینن که چقد اوضاع خرابه و این هم یه ویژگی خوب بارونه... غم ها رو میپوشونه و کمک میکنه به عاشقا...

پس همیشه سعی کن مثل بارون باشی عشق مامان...


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : چهارشنبه 17 اردیبهشت 1399 | 10:48 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

حالا ازینا بگذریم بنطرت تو آینده تو چیکاره میشی؟ من نمیخام مثه بقیه مامانا بهت جهت بدم که دکتر مهندس شی... گرچه اگه کارخونه بابا بگیره اون آرزو داره کنار خودش کار کنی... ولی من هیچوخ دلم نمیخاد داروساز شی خوشکلم یا بزور تجربی بخونی و دکتر شی! حتی گاهی آرزو میکنم هنر بخونی و هنرمند شی... چون روح هنرمندا همیشه سالم تره بنظر من

ولی هر کاره ای بشی خواهش میکنم برو دنبال علاقت... اگه به یه کاری علاقمند نباشی هرروز برات شکنجه میشه پسرم ولی وقتی بهش علاقمندی انقد راحت زندگی میکنی که فکرشم نمیکنی حتی اگه درامدت کم باشه...البته من و بابا همیشه پشتتیم و نمیذاریم سختی بکشی ولی سختی های زندگی آدمو مبسازن و اگه سختی نکشی هیچوقت نمیتونی حتی خودتو بشناسی و ببینی چه کارهایی از تو برمیاد!

من تو زندگیم خیلی جاها کارایی رو برعهده گرفتم که بلد نبودم مثل پوستر سازی و بعد هرجور شده برای اینکه پروژه رو تحویل بدم یاد گرفتم! پس همیشه باید سختی تو زندگی باشه


تاریخ : دوشنبه 15 اردیبهشت 1399 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سلام گل من

خوبی؟ پسرخوشگلم داشتم به وقتی فک میکردم که قراره بیای بیرون از شکم مامان

راستش یه حس خوشحالی و ناراحتی داره! خوشحالم که بغلت میگیرم و میتونم واقعی تر داشته باشمت و روز به روز ببینمت ولی میدونی حس سختیه که یهو دیگه دوتایی باهم یجا نباشیم! یعنی سخته دست بزنی به شکمت و ببینی خالیه... یا لگد زدنتو حس نکنم... کلا عجیبه انگار دور میشی ازم ولی نزدیکمم میشی...

نمیدونم چطور بگم ولی میدونم که تورو از هرچیزی بیشتر دوست دارم مثل اینکه وصل شدی به جون من و اگه حس کنم چیزیت شده دلم میخاد خودمو بکشم و این حس نباشه!

شبیه حس بابا... بابا هرروز داره تلاششو بخاطرت بیشتر میکنه و مدام بفکر اینه که همه چی برای اومدنت آماده باشه...

برات کتاب داستان خریده و میشینه به قصه هایی که برات میخام بخونم گوش میده و آخرش میگه این قسمتاش آموزندست برای بچه ولی اونجایی که شکارچی میاد شنل قرمزی و مادربزرگ رو از شکم گرگ نجات میده خوب نیس چون بچه فک میکنه اگه گرگ یا ادمای بد اومدن همیشه یکی میتونه نجاتش بده و من میفهمم که چقدر بفکر توعه که هیچوقت آسیب نبینی هیچ جوری :)

بابات خیلی بابای خوبیه!

خیلی دوستت داریم گل پسرم


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : یکشنبه 14 اردیبهشت 1399 | 12:21 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

خاله کوچولو خیلی روت حساسه عزیزدلم

همش داره بمن میگه امیدوارم بچه رو درست تربیت کنی!

میگه باید طبق اصول دنیایی که توش زندگی میکنیم باهات برخورد کنم یعنی دقیقا یادت بدم تو جنس برتری

اما آخه من دلم میخاد تو جوری بزرگ شی که بفهمی زن و مرد برابرن و هردو هرکاری ازشون برمیاد...

دلم نمیخاد جنسیت رو ذهنت برای انجام کارها تاثیر بذاره باید خودت بتونی غذا بذاری و لباس اتو کنی و یه عالمه چیز دیگه در کنارش باید بتونی دوچرختم تعمیر کنی :)

بنظرت این بده گل پسرم؟


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : شنبه 13 اردیبهشت 1399 | 11:33 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

همیشه فکر می کردم معلم کسی ست که سر کلاس درس می دهد، امتحان می گیرید،‌ کم و زیاد نمره می دهد و تمام!! اما با گذر زمان فهمیدم معلم ها قدرت عجیبی دارند. آن ها می توانند دید آدم ها‌ را به زندگی تغییر دهند.

فهمیدم معلم ها همیشه در مدرسه نیستند.معلم می تواند همان کودکی باشد که تمام ناراحتی و دلخوری اش به چند دقیقه نرسیده تمام می شود. کودکی‌ که کینه به دل نمی گیرد و درس بخشش می دهد. معلم‌ می تواند همان جوانی باشد که برای آرزوهایش می جنگد و درس تلاش می دهد. معلم می تواند همان سالمندی باشد که به فرزندان و نوه هایش بی انتها عشق می ورزد و هیچکس مهربانی و عشق را به خوبی او یاد نمی دهد.

دنیا پر از معلم است...معلم هایی که جدا از سن و سال؛ جدا از تحصیلات؛درس زندگی می دهند.

هر کدام از ما می توانیم حتی برای یک نفر معلم باشیم، به شرط آنکه در زندگی چیزی برای یاد دادن داشته باشیم.


تاریخ : جمعه 12 اردیبهشت 1399 | 06:22 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

چن روز پیش من فهمیدم که نمیتونم جایی همه حرقامو بهت بگم پسر گلم چون همه جا خواننده هایی هستن که منو میشناسن و نمیخام همه ی حرفامو بدونن... ولی اینجا حداقل خود واقعیمو ندیدن و نمیدونن اسمم چیه کجام... آخه یه زمانیزیادی صاف و ساده بودم با همه و خیلی بد بهم ضربه زدن و ازون موقع من تصمیم گرفتم دیگه انقد به کسی اجازه ندم نزدیک خودم و عزیزانم بشه

بهرحال اینجا برات مینویسم

هروقت بزرگ شدی بهت میگم که بخونیشون... شاید روزی من نبودم و اینا برات موند


دیشب بابا میگف منو دوس داره چون مهربونم چون پناهشم چون خوشکلم :))) همیشه هروخ ازش میپرسم نمیتونه جواب درستی بهم بده همیشه همینجوری یه عالمه ویژگی خوب میگه! و آخرشم گف هر اسمی من بگم میذاریم برات

اول بین ۵ تا اسم مونده بودم

رادوین(جوانمرد) مهرشاد(ترکیب اسم من و بابا) آیهان(پادشاه ماه) آیتاش(همتای ماه) پارسا(پرهیزگار)

ولی الان موندم بین سه تای اول

بابات هنوزم هی میگه سیروس :)))

کاش میشد از خودت پرسید چه اسمی رو دوس داری! مامانم اینا یعنی مادربزرگت اینا (مامان مامانم) رادوین رو ببشتر دوس دارن و البته دلشون محمد و امیرحسین میخاد که البته منم امیر حسین دوس دارم ولی ازونجایی که از قوم عرب بدم میاد دلم نمیخاد اسمتو عربی بذارم!، مامان بزرگ اونوری هم نظر خاصی اعلام نمیکنن و یبار شروین پیشنهاد دادن که هم من هم بابا مخالف بودیم اخه حس لوسی میده به آدم... برا همینم هنوز موندیم اسمتو چی بذاریم جانکم

اگه خارج بود اسمتو میذاشتم استفن یعنی باغ گل یا مارسل یعنی جنگنجوی کوچک

یه فیلمی داده پخش میشه شبکه جم مکس اونجا یه کارگاه خیلی خیلی باهوش و بامزه داره اسمش آدرین مانک اونم خیلی دوس دارم ولی معنی آدرین اصلا جالب نیس فقط اسم یه فرمانده رومیه که فتح زیادی داشته و علاقمند به ادبیات بوده...

باید دید آخرش اسمتو چی میذاریم گل پسرم


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 | 10:13 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مامان جون سلام

گل پسرم الان صدای اذان ماه رمضون میاد... خاستم بگم خیلی حس خوبیه از صب دلت آب و خوراکی بخاد و نخوری و یهویی که اذان گف بدویی آب بخوری

حتما امتحانش کن عزیزم

سحری خوردن هم تو اوج خواب آلودگی قشنگیای خودشو داره عزیزم

در کل خیلی کار جالبیه حتی اگه یه روزی تصمیم گرفتی مسلمون نباشی اینو امتحان کن! حتی اگه نماز نمیخوندی اینو امتحان کن

خیلی حس و حال قشنگیه روزه گرفتن! یادمه که منتظر الف الله اکبر بودم تا شیر آبو بغل کنم و کلی آب بخورم جوری که جا برای سوپ و پلو زولبیا بامیه و خرما و هرچیز دیگه ای تو معدم نمونه :)

امروز صب دقیقا یه دیقه مونده به اذان صبح منو بیدار کردی عسل مامان و یادم انداختی قرصی رو که نخوردم بخورم! فک کنم این دو سال نتونم روزه بگیرم ولی حتما سالهای بعد انجامش میدم... حداقل بخاطر همه ی حس خوبش



برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : سه شنبه 9 اردیبهشت 1399 | 08:33 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سلام گل پسر مامان

خیلی چیزها هست که دلم میخاد بهت یاد بدم ولی اولیش اینه که هیچوقت دل نشکون و اجازه هم نده دلتو بشکنن

هروخ یکیو دوس داشتی یه لیست از خوبی و بدی هاش درست کن و اگه دیدی خوبیاش چیزی جز اخلاقشه مطمئن باش میتونی کنار بذاریش...

گل من دیشب بابا ازم پرسید آخه تو چی منو دوس داری؟

میدونی من چی بابا رو دوس دارم؟ صداقتشو تو رفتارش یعنی وقتی حرفی میزنه همون چیزیه که میخاد بگه نه دروغه نه نقشه و نه چیز دیگه ای... بعدش صمیمیتشو دوس دارم! اون همه جا هرجوری بتونه و در واقع ظرفیتش اجازه بده کنارمه، وقتی اون هست میدونم مشکلارو چه سخت چه آسون تحمل و حل میکنیم!مورد بعدیش فداکار بودنشه، اولین بار وقتی اینو دیدم که دستام یخ میزدن و میخاست گرمش کنه و تو فلاسک آب داغ داشتیم ولی آب خیلی خیلی داغ بود دست خودشو میگرف جلوی آب داغ که داغیش بره و من فقط دستم گرم شه! مورد بعدی حمایتشه حتی وقتی میخام یه کار خیلی بزرگی که ممکنه نشه رو انجام بدم... مورد بعدی اینه که همیشه بهمون فکر میکنه به من زندگیمون و به خواسته های من و حتی خیلی وقتا هیچی نمیخاد جز اینکه من برسم به خواسته خودم! مورد بعدی هوسباز نبودنشه پسر گلم و امیدوارم تو این مورد واقعا مثه پدرت باشی، چشم پاک و دل سیر و مورد اعتماد! و یکی از مهمترین موردها اینه که پدرت در مورد همه چیز با من حرف میزنه و همه جا کنار همیم و مسئولیت پذیریش هم عالیه


میبینی خوشکل مامان اینا چیزایی راجع به اخلاق آدماست و ازین جهت امیدوارم بدونی که پدرت قهرمان ماست... و هرچقد پدرت الگوی تو باشه مطمئنم عشق آیندت زندگی بهتری خواهد داشت...

بعد از همه اخلاقیات میرسیم به ظاهر آدما... که دفعه بعد برات تعریف میکنم گل مامان


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : سه شنبه 9 اردیبهشت 1399 | 10:16 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات


من زنم...

با دستهایی که دیگر دلخوش به النگوهایی نیست

که زرق و برقش شخصیتم باشد

من زنم...

و به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو

میدانی...؟

درد آور است که من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم به چشم هایت

بیشتر از تفکرم می آید

دردم می آید...

باید لباسم را با میزان ایمان شما تنظیم کنم

دردم می آید...

ژست روشنفکریت فقط برای دختران غریبه است

به خواهر و همسرت که میرسی قیصر میشوی

دردم می آید...

در رختخواب با تمام عقایدم موافقی

و صبح ها از دنده دیگری از خواب بیدار میشوی

تمام حرفهایت عوض میشود

دردم می آید...

نمیفهمی تفکر فروشی بدتر از تن فروشی است

حیف که ناموس برای توست نه تفکر

حیف که فاحشه مغزی بودن

بی اهمیت تر از فاحشه تنی است!

من محتاج درک شدن نیستم

دردم می آید خر فرض شوم

دردم می آید آنقدر خوب سر وجدانت کلاه می گذاری

و هر بار که آزادیم را محدود میکنی

می گویی من به تو اطمینان دارم اما اجتماع خراب است

نسل تو هم که اصلا مسئول خرابی هایش نبود...!

میدانی...؟

دلم از مادرهایمان می گیرد

بدبختهایی بودند که حتی می ترسیدند باور کنندحقشان پایمال شده

خیانت نمی کردند...نه برای اینکه از زندگی راضی بودند

نه...خیانت هم شهامت می خواست

نسل تو از مادرهایمان همه چیز را گرفت

جایش النگو داد...

مادرم از خدا می ترسید

از لقمه حرام می ترسید

از همه چیز می ترسید

تو هم که خوب می دانی ترساندن بهترین ابزار کنترل است

دردم می آید...

از این همه بی کسی دردم می آید...!


تاریخ : سه شنبه 9 اردیبهشت 1399 | 10:15 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مردى كه زنها را فهمید...

آقاى ویلیام گلدینگ برنده جایزه نوبل ادبیات:

"من معتقدم، زنها باید دیوانه باشند كه فكر میكنند با مردها مساوى هستند!!!

همیشه بالاتر بوده اند.... خیلی بالاتر....

هر چیزى را به یك زن بدهى آن را به بهترین مبدل میسازد.

اگر به او نطفه بدهى، او به تو یك فرزند میدهد.

اگر به او یك محل اقامت بدهى، آنجا را به یك خانه تبدیل میكند!

اگر به او ماده اى غذائی بدهى، او به تو یك وعده غذائی میدهد....

اگر به او لبخند بدهى، او قلبش را به تو میدهد.

زنها هدیه هایی را كه دریافت میكنند،چندین برابر و بهترینش میكنند."


تاریخ : دوشنبه 8 اردیبهشت 1399 | 01:26 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

سلام عزیزدلم

این روزا بیشتر متوجه حضورتم

ولی بیشتر از هرچیزی فکر میکنم به نیازهات!

نه فقط مادی ... من به تربیتت و به اینکه چجوری باید تورو موفق ترین آدم دنیا بکنم فکر میکنم

البته گاهی هم پیش میاد که عصبانی میشم و با خکدم میگم پس من چی؟ آرزوهام چی؟

بعدش اغلب اوقات خودمو دلداری میدم و گاهی بابات دلداریم میده و میگه نگران نباش کمکت میکنم توام به خواسته هات برسی

و من خدشحال میشم که قرار نیس کل زندگیم بره کنار و فقطتو باشی... بابت این فکرام منو ببخش عزیزم ولی

پسر قشنگم امیدوارم بدونی که من و بابا خیلی خیلی زیاد دوستت داریم

و مطمئنم که بابات انقد زیاد دوستت داره که حد نداره! عجیبه ... من فک نمیکردم نیومده انقد عاشقت بشه!

جان دلم از خدا میخام مواظبت باشه و هر لحظه هواتو داشته باشه حتی اگه من کم کاری کنم...

خیلی دوستت دارم

یادم بنداز دفعه بعد در مورد عشق باهم حرف بزنیم... میدونی که مادرت با صدای بلند نمیتونه همه حرفاشو بهت بگه و بیشتر برات مینویسه همیشه

مادرت


برچسب ها: پسرم،  
تاریخ : یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 | 10:06 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 36 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic