پنجره عشق

بیا لباس هم باشیم و

دکمه‌دکمه روی تنِ هم بوسه بدوزیم

دلم می‌خواهد

دست من در آستین تو باشد

دست تو در آستین من

طوری که عطرِ تن‌ِمان گیج شود

و آغوش نفهمد

چه کسی آن یکی را بیشتر از آن یکی دوست دارد

راستش را بخواهی

من از این جنس سردرگمی‌ها

که نمی‌دانی تار عاشق‌تر است یا پود

خوشم می‌آید !


تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1398 | 10:39 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

بنظرم هر چیزی باید در زمان و مکان خودش اتفاق بیفتد تا لذت کافی را داشته باشد؛

مثلا عطر شکوفه‌های بهارنارنج باید در بهار هوش از سر حیاط ببرد؛ خنکی شربت عرق نعنا در گرمای تابستان روحمان را تازه می‌کند؛ بستنی میوه‌ای درچله‌ی تابستان عرق جبین را می‌تکاند؛ بوی مست نارنگی، باران‌های وقت وبی وقت، صدای خش خش برگ‌ها با نوازش باد، غروب‌های دلکش سوغات پاییز است و غوغای هل در چای گرم در سوز زمستان نفس بند می‌آورد یا مثلا همین تو... مطمئنا در حوالی یک عصر برفی وقتی همه چیز آرام است مرا به صرف نوشیدن یک فنجان چای با عطر تنت غافلگیر می‌کنی...


تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1398 | 09:07 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی

پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را

ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین

گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین

بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی

گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق

در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت

کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد


تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1398 | 08:17 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

میدونی چیه؟

وقتی دوری این حس زجرآور حسودی چند برابر میشه....

چنان که حسودیت میشه به تک تک لحظه هایی که تو با بقیه میگذرونی...

خیلی حس بدیه این نوع حسودی و خودتم میدونی نباید وجود داشته باشه... مثلا اینکه تو با خانواده خودت حرف میزنی ... و منِ حسود ناراحت میشم!

باورت نمیشه چقدر حس مبهم و پیچیده ایه... اینکه به عالم و آدم حسودیت شه و بعد بیای برا همینا دعوا کنی!

و دعوا بدتر از هرچیزیه وقتی که هم حسودی هم نگران هم ناراحت...

براتون آرزو میکنم هیچوقت اینطور نشید!


تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

‏پرسید: قافیه چیه!؟

گفتم:

مثلا شما آخر مصرع اول كه "كمرنگ" میشى،

ما مجبور میشیم آخر مصرع دوم "دلتنگ" شیم!

دوباره ادامه داد: خب نشو!

گفتم: قافیه غلط میشه!

آخه ما خیر سرمون شاعریم

زشته قافیه‌هامون غلط در بیاد...



تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 05:02 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

طوبا خانم که فوت کرد « همه » گفتند چهلم نشده حسین آقا می رود یک زن دیگر می گیرد.

سه ماه گذشت و حسین آقا به جای اینکه برود یک زن دیگر بگیرد، هر پنجشنبه می رفت سر خاک.

ماه چهارم خواهرش آستین زد بالا که داداش تنهاست و خواهر برادرها سرگرم زندگی خودشان هستند، خیلی نمی رسند که به او برسند.

طلعت خانم را نشان کرد و توی یک مهمانی نشان حسین آقا داد.

حسین آقا که برآشفت « همه » گفتند یکی دیگر که بیاید جای خالی زنش پُر می شود.

حسین آقا داد زد جای خالی زنم را هیچ زنی نمی تواند پر کند. توی اتاقش رفت و در را به هم کوبید.

« همه » گفتند یک مدتی تنها باشد مجبور می شود جای خالی زنش را پر کند. مرد زن می خواهد.

حسین آقا ولی هر پنجشنبه می رفت سر خاک. سال زنش هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. « همه » گفتند امسال دیگر حسین آقا زن می گیرد.

سال دوم و سوم هم گذشت و حسین آقا زن نگرفت. هر وقت یکی پیشنهاد می داد حسین آقا زن بگیرد،

حسین آقا می گفت آنموقع که بچه ها احتیاج داشتند اینکار را نکردم، حالا دیگر از آب و گل درآمدند.

حرفی از احتیاج خودش نمی زد، دخترها را شوهر داد و به پسرها هم زن، اما وعده ی پنجشنبه ها سر جایش بود.

« همه » گفتند دیگر کسی توی خانه نمانده، بچه ها هم رفته اند، دیگر وقتش است، امسال جای خالی طوبا خانم را پر می کند.

حسین آقا ولی سمعک لازم شده بود، دیگر گوش هایش حرفهای « همه » را نمی شنید.

دیروز حسین آقا مُرد. توی وسایلش دنبال چیزی می گشتند چشمشان افتاد به کتاب خطی قدیمی روی طاقچه،

دخترش گفت خط باباست، اول صفحه نوشته بود:« هر چیز که مال تو باشد خوب است، حتی اگر جای خالی « تو » باشد،

آخر جای خالی توی دل مثل سوراخ توی دیوار نیست که با یک مُشت کاهگل پر شود.

هزار نفر هم بروند و بیایند آن دل دیگر هیچوقت دل نمی شود.»

مریم سمیع زادگان


تاریخ : چهارشنبه 6 آذر 1398 | 08:06 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

حکایت از چه کنم سینه سینه درد اینجاست

هزار شعله ی سوزان و آه سرد اینجاست

نگاه کن که ز هر بیشه در قفس شیری است

بلوچ و کرد و لر و ترک و گیله مرد اینجاست

بیا که مسئله ی بودن و نبودن نیست

حدیث عهد و وفا می رود ، نبرد اینجاست

بهار آن سوی دیوار ماند و باد خوشش

هنوز با غم این برگ های زرد اینجاست

به روزگار شبی بی سحر نخواهد ماند

چو چشم باز کنی صبح شب نورد اینجاست

جدایی از زن و فرزند سایه جان! سهل است

تو را ز خویش جدا می کنند ، درد اینجاست

هوشنگ ابتهاج


تاریخ : سه شنبه 5 آذر 1398 | 08:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

وقتی دوریم،

همه‌چیز یه جور دیگست!

نمیشه رفت تا دمِ درِ خونش،

دیدش و برگشت...

نمیشه قرارِ صبحونه فردا رو گذاشت!

نمیشه گفت: فردا میایی بریم تا بازار؟!

نمیشه رفت...

نمیشه!

وقتی دوریم،

یه چیزای معمولی دیگه اونقدر رویایی میشن كه یهو فكر میكنی وقتی نزدیك بود خیلی خوب بود! معمولی نبود...

" دور نشین الهی از هم" ...



تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1398 | 09:48 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

احساس میکنی عادت کردی به دوری و دوستی

یهو میبینی داری با دقت لیست داروها رو چک میکنی ولی اصلا اینجا نیستی...

داری فکر میکنی که چرا انقدر نفست سخت بالا میاد...

داری فکر میکنی که بازم امشب که تصویری دیدیش گریه میکنی؟

داری فکر میکنی که پس کی عادت میکنی؟

و میبینی که از لیست داروها چیزی نفهمیدی



تاریخ : دوشنبه 4 آذر 1398 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

امروز یه ۲۰۶ بهم دهن کجی کرد... چون تو همیشه توی ۲۰۶ خودمون منتظر منی

امروز گل های خونمون بهم دهن کجی کردن... چون همیشه موقع آب دادن بهشون تماشات میکردم

امروز ماهی های آکواریوم بهم دهن کجی کردن... چون همیشه موقع تماشاشون نگاهت میکردم

امروز پیرهنت روی طناب بهم دهن کجی کرد.... چون همیشه وقتی تنت بود بغلت میکردم

امروز عطر تو شیشه بهم دهن کجی کرد...چون بوی تورو میداد

امروز نه هرروزی که نیستی ... همه چیز همه جا بهم دهن کجی میکنن... همشون میخان منو ببلعن و بگن ببین نیست کنارت...

و باید بدونی امروز و هرروز دارم حسودتر میشم بابت آدما و چیزایی که اطرافت هستن و حتی نیستن و اینجا دوستت دارن...

اگه برنگردی زودتر ممکنه من یه قاتل باشم


تاریخ : یکشنبه 3 آذر 1398 | 04:37 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

عاشق تو بودن هیچوقت تو وجودم کمرنگ نمیشه

هر لحظه و هرثانیه این حس داره رشد میکنه

جای خالیت تو لحظه هام انقدر بزرگ هست که اشک هام دریای بی انتهای غم نبودت رو پر نمیکنند این روزها

هر نفسم بیاد توست و خواب هام فقط رنگین با تو هستند

گاهی انقدر عشقم به تو زیاده که حس میکنم ممکنه لبریز شه


تاریخ : شنبه 2 آذر 1398 | 11:22 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

کجایی ای که دلم بی تو در تب و تاب است

چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است

به ساکنان سلامت خبر که خواهد برد

که باز کشتی ما در میان غرقاب است

هوشنگ ابتهاج


تاریخ : شنبه 2 آذر 1398 | 05:50 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

زیر تاریکی شب

دیدن مهتاب قشنگ است...

چه خیالیست...

اگر بال ندارم؟

حس پرواز که هست

حس پرواز قشنگ است...


فریدون مشیری




دوستان اگر گوشی هاتون اندرویده نرم افرار بله رو از بازار دانلود کنین میتونین اونجا چت کنین! بهرحال خیلی از دوستان بابت اینکه نمیتونن راحت چت کنن متحمل کلی هزینه بابت پیام کوتاه شدن...


تاریخ : پنجشنبه 30 آبان 1398 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

گاهی اوقات آدم یه چیزی رو "دوست" داره،

مثلا رنگ قرمز رو "دوست" داره،

گیتار "دوست" داره،

قیمه "دوست" داره،

شنا کردن رو "دوست" داره.

یه وقتی هم هست که آدم یه چیزی رو "خیلی دوست "داره،

مثلا خونوادش رو "خیلی دوست" داره،

رفیق صمیمیشو "خیلی دوست" داره،

کتاب خوندن رو "خیلی دوست" داره!

اما یه موقع هایی هست،که آدم یه چیزی رو اونقدر دوست داره که توی اون دو دسته ی قبلی نمیشه بهش جایی داد،

اصلا نمیشه اسمشو "دوست داشتن" گذاشت. همین موقع ها که آدم یدفعه بدون اینکه متوجه بشه به سمت اون چیز تغییر میکنه و خم میشه،بدون اینکه متوجه بشه میبینه که بدون اون چیز نمیتونه زندگی کنه!

اصلا انگار یه جور جادوی قدیمی خیلی قوی باشه،همونا که کنترل آدم رو به دست میگیره و خودت هم خوشت میاد که کنترل بشی!

یه جور حس عجیب و غریبی که بعضیا بهش میگن عشق،بعضیا هم میگن از همین خرافاتی که توی فیلم های رومانتیک هست!

میدونی چجوری دوستت دارم؟

همین مدل آخری!


تاریخ : چهارشنبه 29 آبان 1398 | 11:25 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

مثه اینکه فقط سایتای ایرانی رو میشه دید


اوه آمار بازدیدا خیلی اومده پایین


ولی تجربستا... زندگی بدون اینترنت! شاید خیایامون حتی یادشم نیاد رندگی بی نت چطوری بود

بنظر زیادم بد نبست خداییش... چون دیگه کاری نیست تو گوسی انجام بده و همش سرش توگوشی باشه... بیشتر میخابه یا بیشتر نگام میکنه ... همینم خوبه..!


شاعر میفرمایند:(من)

به کم قانع باش و قناعت کن / که شاید فردا همین کم هم نباشد...!


تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1398 | 05:33 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

میخندم به باد

كه اغلب بی موقع می وزد

می خندم به ابر

كه اغلب بر دریا می بارد

به صاعقه نیز می خندم

كه فقط می تواند

چوپان ها را خاكستر كند

و می خندم به...

تا شاد زندگی كنم

من می خندم

اما دنیا غم انگیز است

واقعا غم انگیز است.



تاریخ : جمعه 24 آبان 1398 | 10:40 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

کسی که دستش را بی‌هوا

روی شانه‌ا‌ت می‌گذارد

و بی هیچ کلامی‌

می‌فهماند

که در این دنیای غریب دوستی داری

چنین موجودی

چقدر باید تنهایی‌ کشیده باشد

تا به یک نگاه بفهمد...

چقدر تو تنهایی‌؟


تاریخ : جمعه 24 آبان 1398 | 04:45 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

قول میدهم چیزی که از آنِ من و تو باشد دوباره باز میگردد، خنده ها، شادی ها حتی زخم های دیرینه ات اگر خوب نشود التیام می یابد و تو با لذتی که نمیدانی، جای خراشیدگی هایش را میخارانی...

قول میدهم که نمیدانی بهترین اتفاقات زندگی ات هنوز رخ نداده اند. همینکه آدم این جمله را باور کند یعنی به استقبال زندگی دوباره رفته است.

لبخند، عشق، محبت... این‌ها چیزهایی نیست که بتوان به زور به کسی القا کرد. باید به دنبالش رفت صورتش را بوسید تا مسیر خانه ات را یاد بگیرد!

قول میدهم هر گره ای که در کلاف زندگی من و تو می افتد برای این است که در پیچ و تابَش راه جدیدی را بیابیم و در مسیری درست تر قرار گیریم.

قول میدهم یک روز آرام تر از همیشه زیر آسمان آبی می‌نشینیم و بابت تمام شب هایی که گذشت و اتفاقاتی که نفهمیدیم از برای چه رخ داد، لبخند می‌زنیم.


تاریخ : شنبه 18 آبان 1398 | 06:16 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تو را دوست دارم ...

مثل خوردنِ نانِ آغشته به نمك ،

مثل اینكه بیدار شوی با سوز و تب در نیمه شب و بچسبانی لب خود را به شیر آب خوردن !

مثل باز كردن یك بسته‌ی بزرگ كه ندانی چیست ، با اضطراب ،

با شادی با شبهه ...

تو را دوست دارم ،

مثل گذر از روی دریا با هواپیما برای اولین بار ، مثل اینكه دلم را چیزی مور مور كند ...

تو را دوست دارم ...

مثل گفتنِ جمله‌ی " زنده‌ایم شكر ! "


تاریخ : جمعه 17 آبان 1398 | 11:22 ب.ظ | نویسنده : باران | نظرات

خدا مى گوید :

هر آن كس كه بیشتر از من دوست بدارى از تو مى گیرم

و مى افزاید :

نگو بدون آن نمى توانم زندگى كنم

تو را بدون آن هم زنده نگه مى دارم

و فصل عوض مى شود

شاخه ى درختانى كه سایه مى افكنند خشك مى شوند

صبر لبریز مى شود

یار را كه جان و دلت بود ، غریبه مى شود

و ذهنت متعجب مى شود

دوستت تبدیل به دشمن مى شود

دشمن بر مى خیزد و تبدیل به دوستت مى شود

دنیاى غریبى ست

هرچیزى را كه مى گویى نمى شود ، اتفاق مى افتد

مى گویى نمى افتم ، مى افتى ، سقوط مى كنى

مى گویى غافلگیر نمى شوم ، غافلگیر و متعجب

مى شوى

عجیب ترینش هم این است كه ،

مى گویى مُردم ، اما باز هم زنده مى مانى...


تاریخ : پنجشنبه 16 آبان 1398 | 10:04 ق.ظ | نویسنده : باران | نظرات

تعداد کل صفحات : 33 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  



  • paper | خرید رپورتاژ ارزان | فروش لینک دائمی
  • رپرتاژاگهی | فروش رپرتاژ